.این کتاب 503 صفحه هست.
_الو امیر علی سلام.
_به سام علیک.چطوری داش رضا؟
_قربونت تو چطوری؟
_توپ چاکریم.
_ما بیشتر.حالت خوبه؟حاجی و حاج خانم چطورن؟
_همه خوبن تو خوبی؟
_ممنون.چه خبر ؟ خوش میگذره؟
_جات خیلی خالیه.
_چطور مگه؟
امیر علی پوزخند زد و گفت:حاج بابا داره دومادت میکنه.
_نه!
_نه چیه پسر.حرفاشونم زدن میگم جات خالیه.
_کی؟مایده؟
_اره.
_امیرعلی ارواح خاک امیر محمد راستش رو بگو.واقعا؟
_اره.چیه از خوشحالی صدات میلرزه؟
_برو بابا دلت خوشه ها. من که به حاجی گفتم اینکارو نکنه.
تو هنوز حاج باباتو نمیشناسی؟!تو گفتی که گفتی.واسه خودت گفتی.مگه این حاجی حرف حالیشه؟ هی بهش گفتم بابا امیررضا که بچه نیست. بذارین خودش بیاد اگه خواست برین جلو...اما کو گوش شنوا؟ منو که اصلا ادم حساب نمی کنه.تازه بهم گفت
(حواستو جمع کن.عروسی امیر رضا رو که راه بندازم نوبت تویه!)) اه... حالم بهم میخوره از این همه دیکتاتوری.
امیررضا:حالا چکاد کنم؟
_غصه نخور خدا بزرگه.تو چند سالی هست مایده رو ندیدی.قشنگ شده همونجور سبزه و با نمکه و یکم توپولی.
_موضوع این نیست.
_امیرعلی:نه بابا!دلت گیره هان؟ نترس سفت وایستا حاجی باید بفهمه اشتباه میکنه.
_مجبوره میشه بفهمه.
_کاری کردی که مجبور بشه؟
_با این قصد نه ولی خب انگار اره.
امیرعلی خندید:مبارکه.اسمش چیه؟
_مانلی.
_چند سالشه؟
_23
_ایرانیه دیگه نه؟
_اره.حاجی رو چیکار کنم؟
_هیچی بابا فوقش باهات قهر میکنه. ول کن پسر عشقت رو بچسب.خوشم اومد امیررضا بالاخره توام جربزه به خرج دادی.
_حالا کجا رفتن لیلی و مجنون؟
_خونه ی خاله اکرم.واسه عروسشون عیدی بردن.
_ای بابا مگه عیده؟
_عید فطره.حالا عروس خانوم کجاس؟میخوام بهش تبریک بگم.
_رفته خونشو تحویل بده و لباساشو بیاره.
_دستخوش بابا.تنهایی فرستادیش بره اثاث بیاره؟
_خودش خواست تنها بره.همه چی رو اوردیم فقط چند دست لباس مونده.الان دیگه مییاد.
امیر علی در حالی که جدی شده بود گفت:
امیررضا خودت میدونی که راه سختی واسه راضی کردن دل حاجی داری ولی اینو بدون هر انفاقی بیفته من باهاتم.
_خیلی اقایی
_اینو که میدونم یه چیز جدید بگو.
و خندید. امیررضا هم خندید و گفت:
به حاجی نگو من زنگ زدم.خودم زنگ میزنم باهاش حرف میزنم.
_هرجور صلاح میدونی.یکی دو ساعت دیگه مییان.
_باشه.تو کاری نداری؟
_نه.قربونت.
_پس خدافظ.
_به خانمت سلام برسون.
_سلامت باشی
2 ساعت بعد حدود 6 بعد از ظهر امیررضا دوباره زنگ زد و این بار خود حاج رسول گوشیو برداشت.
_بله؟
_سلام حاجی. چطوری ؟ حاج خانم و امیرعلی چطورن؟
_سلامتن.چه عجب یادی از ما کردی!چه خبر؟
_سلامتی.خبر خوش.
_خیر اشاا...
_خیره راستش میخوام یه سروسامونی به زندگیم بدم.
_خدارو شکر ما که چند ساله داریم بهت میگیم.خودت این دست و اون دست کردی.
_اخه حاجی من که نمی تونستم با هر کسی ازدواج کنم.باید یکیو پیدا میکردم که هم باب میل من باشه هم باب میل شما.و بالاخره هم پیدا کردم. یه دختر ایرانیه اصل و نسب دارو خوب.
حاج رسول سرخ شد و با غیظ گفت: چی؟ توبه چه حقی این کارو کردی؟
امیررضا به صدایش حالت تعجب داد و گفت:
یعنی چی؟شما خودتون هی اضرار می کردین زن بگیرم خب دارم میگیرم دیگه!
_اکه گفتم زن بگیر فکرشم کردم.پاشو بیا ایران که خودم برات یه زن خوب در نظر گرفتم. مائده رو از خالت خواستگاری کردیم بله ام گرفتیم.تموم شد و رفت.
امیررضا با لحنی گله دار گفت:من که بهتون گفنه بودم این کارو نکنین.
_تو واسه خودت گفتی همین که گفتم.
_نمی تونم حاجب شرمنده ام.
_بیخود. تا اخر هفته خودتو میرسونی که عقدش کنیم.
امیررضا مصصم گفت:گفتم که حاجی نمی تونم. من نسبت به زن و بچم مسئولیت دارم.
حاج رسول عصبانی شد و گفت: بچه؟مگه تو چه غلطی کردی پسر؟
_دو سه ماه دیگه به دنیا میادو من صاحب بچه میشم
حاج رسول غرید : واسه بچه حرومزاده زنگ زدی که از من اجازه بگیری؟
امیررضا غمگین گفت : این چه حرفیه حاجی؟ عقدش کردم. حاجی چرا درک نمی کنی که زن لباسه تنم نیست و باید خودم انتخاب کنم؟ متاسفم بابا من نمی خواستم این طوری بشه.
_ولی شده. تو کمرمو شکوندی امیررضا ابرومو بردی. اونم واسه کی؟ یه دختر بی کس و کار که از زیر بته عمل اومده.
_چرا یه طرفه به قاضی میری؟ از کجا میدونی بی کس و کاره. تو که هنوز حتی اسمش رو هم نمی دونی!
_لازم نیست بدونم. اون چه میدونم اینه که دختری که کس و کار داشته باشه این جوری شوهر نمیکنه.
و گوشی را کوبید.
حاج خانم که همه چیز دستگیرش شده بودو ریز ریز گریه میکرد.
حاج رضا با ملایمت گفت:
پاشو اعظم بریم پیش خواهرت.
اعظم : حاجی حالا بزار باشه واسه بعد چه عجله ای داری؟ ما تازه اونجا بودیم.
_نه! یه دقیقه هم نباید معطل کنیم. تا جایی درز نکرده باید نامزدی و بهم بزنیم. دیگه هم نمی خوام اسم امیررضا رو کسی بیاره. .... حالا هم پاشو بریم اعظم.
_اخه تو چی داری میگی؟چرا باهات تماس نگیرم؟
_چون من دیگه تو این خونه نیستم.
_خب شماره جدیدتو بده. اخه چرا گذاشتی رفتی مگه چه خبره المان؟
_اینجا ازادی هست. چیزی که تو ایران افسانست.
_اخه تو به چی میگی ازادی؟ به کثافت کاری و میخوارگی ؟ مانی هم مثل تو جوونه چرا مثل تو از این حسرتا که میگی نداری؟
_مانی! همش مانی!همیشه مانی! تو منو ول کردی مانی جونتو سفت بچسب. حالا هم اونو داری دیگه دست از سر من بردار.من ازدواج کردم حالا هم دارم میرم سر خونه زندگیم.بچسب به مانی جونت.
تاحالا از خودت پرسیدی که چرا من اومدم اینجا؟ میدونی با چه بدبختی خودمو رسوندم اینجا؟ اینجا دیگه پولی واسم نمونده بود با کلی بدبختی و کار کردن بعد از کلی پیشرفت شدم گارسون یه رستوران. همینجا هم با امیررضا اشنا شدم دیدم خر خوبیه میشه ازش سواری گرفت. هر وقت تونستم نقره داغش میکنم از سگ کمترم اکه به خاک سیاه ننشونمش.
_چرا مادر؟ اذیتت میکنه؟
_اذیت ؟!! اون یه دنیا مهربونیه. اما مثل اینکه یادت رفته من کیم و چیم.من مانلی ام مامان! با یه دنیا کینه و نفرت.دلم میخواد از همه ی مردا انتقام بگیرم اما چون دستم به همشون نمی رسه بهتره این یکی رو که دم دستمه از دست ندم. همه چی طبق نقشه ام پیش میرفت تا اینکه ناخواسته حامله شدم و این مردک عوضی نذاشت بندازمش. نه که با زور با خواهش و التماس.
اینطوری بهتر شد چون بیشتر وقت دارم تا باهاش زندگی کنم و حسابی اتیشش بزنم.
_وای .... مانلی ! لااقل بخاطر بچه ات...
_بخاطر اون چی؟ از خودم بگذرم؟ تمام ارزوهامو به گور ببرم. نه این یکیو نیستم. این بچه رو خدای شما به من داد حالا هم خودش یه فکری واسش بکنه.
_تورو خدا اینقدر کفر نگو.
_به کدوم خدا قسمم میدی؟ مگه خدایی هم وجود داره؟ پس کجا بود اون وقتی که من التماسش میکردم تا من و تورو از دست اون کثافتا نجات بده؟ هیچ وقت یادم نمی ره که چطور زیر دستشون بال بال میزدی. هر کتکی که تو می خوردی دردش تو جون من میشست.موهاتو که می کشیدن سر من تیر میکشید.وقتی تو اون همه تو اون خراب شده کار میکردی استخونای من تیر میکشید.
_پس مادر برای چی از من انتقام گرفتی؟
_چون ضعیف بودی ادم صعیف تو سری خوره. حالا هم من باید برم امیررضا منتظرمه.
صدای بوق گوشی به مریم فهمانده بود که دیگه دیر شده.قلبش تیر می کشید. دستش را به طرف قرصهایش دراز کرد اما انها دور تر بودند.بیشتر سعی کرد اما...
دختری 18 ساله قد بلند زیبا و جذاب .جلوی برج کوه نور خیابان فرمانیه از سرویس مدرسه اش پیاده شد. مثل همیشه تا وارد خانه شد با صدای بلند و پر از شورو نشاط جوانی گفت:
_به به! بوی قورمه سبری میاد. سلام به مامان جون خوشگلم که دست پختش تو دنیا لنکه نداره.
اما وقتی جوابی از طرف مادرش نشنید به سمت اشپزخانه رفت و با بدن بی جان مادرش رو به رو شد.
ارمان پسر همسایه بغلی خانم ملک نیا تازه از مغازه برگشته بود و داشت کلیدش را از جیبش در می اورد که صدای فریاد وحشت زده ای را از اپارتمان خمسایه شنید. رفت جلو و زنگ زد.
_خانم ملک نیا . مانی خانم؟
جوابی نشنید. بار بعد علاوه بر زنگ چند ضربه نیز به در زد.
در باز شد و ارمان مانیا را در مقابل خودش دید. با چهره ای ترسیده رنگ پریده و گریان.
_چی شده مانی؟
_مامانم.مامانم.
و با دست به اشپزخانه اشاره کرد. ارمان به طرف اشپزخانه دوید و زن را فرز و چابک روی دست گرفت.
_بدو دکمه ی اسانسور رو بزن.
مانی گیج و منگ بود و هر چه ارمان میگفت انجام می داد.
_دکترش کدوم بیمارستانه؟
_دی.
سر ظهر بود و خیابان ها خلوت.20 دقیقه بعد مریم را به بخش اورزانس بردند و خودشان روی یک نیمکت چوبی نشسته بودند.
دقایقی گذشت. مانیا قدردان به پسر نگاه کرد و گفت:
_خیلی از شما ممنونم نمی دونم اگه شما به موقع نمی رسیدید من چه خاکی به سرم میریختم.
_این چه حرفیه؟ وظیفه ام بود. من واقعا و از صمیم دل به شما و مادرتون ارادت دارم.
قلب مریم به دستور دکتر عمل شد . وقتی مانیا از مادرش دلیل بد شدن حالش را پرسید جواب فقط یه چیز بود:مانلی
مانیا تازه کنکور داده بود اما وقتی مادرش را نگران مانلی دید به او پیشنهاد داد تا با هم به المان بروند تا او را ببینندو مریم با کمال میل پیشنهاد او را قبول کرده بود.
_مامان با خوش طینت حرف زدید؟
_اره امروز میاد اینجا تا هم مدارکمون روبگیره و هم بگه که چیکار باید بکنیم.
_کی میاد؟
_دو سه ساعت دیگه حدود 5
_من کلاس زبان دارم همه ی مدارکم رو میذارم تا شما بهش بدین.
_پس بالاخره تو یه کلاس زبان المانی ثبت نام کردی؟
_بله زیاد از اینجا دور نیست.
حدود ساعت 7 وقتب مانی از کلاس برگشت اقای خوش طینت (وکیل انها) رفته بود.از وقتی که مریم به همراه پدر و دو دخترش به تهران امده بود ایرج خوشطینت وکیل این خانواده شد و تا ان روز چندین بار از مریم خواستگاری کرده بود و هر با جواب منفی شنیده بود. ولی این جواب منفی ربطی به کارش نداشت.
_مامان اقای خوش طینت چی گفت؟
_هیچی یه ساعت حرف زد که این سفر واسه من خوب نیست. منم یهو از دهنم در رفت گفتم میخوام واسه قلبم برم.
خلاصه گفت یه مدت طول میکشه تا کارامون درست شه.
* * * *
امیررضا تا جلوی در اپارتمان رسید صدای گریه دخترش را شنید.
_مانلی کجایی عزیزم؟مانلی؟
مانلی از دستشویی بیرون اومد و گفت:
_اه. چقدر صدا میکنی! توالتم نمیتونم برم؟
_سلام. صدای ایلگار تمام راهرو را پر کرده بود.هم گرسنشه هم نم داده.مگه چقدر توالت بودی؟
_ ساعت نزدم.
و با قهر به اتاق بچه رفت و با خود گفت اخه ادم اینقدر خنگ؟ قیافم داد میزنه که معتادم. باید بازم به بهوونه مریضی مامان ازش پول بگیرم.
* * *
_خانم من و شما که تا حالا همدیگه را ندیدیم چرا باید دشمن باشیم؟
_هه! ندیده دشمنید.اصلا تو چی میخوای از جون ما چرا اینقدر زنگ میزنی؟
_برادرت کیه مرد حسابی؟ امیررضا اگه میخواست خودش بهت زنگ می زد.
_اون نمیتونه خونه زنگ بزنه شما که میدونید.
_شماره ی گوشی و شرکت رو که داره. فکر نمی کنی اگه می خواست باهات حرف بزنه یه زنگی به موبایل یا شرکتت میزد؟
چرا دست از سر ما بر نمی داری؟ امیررضا از تو متنفره چون همیشه حرفت پیش حاجی برو داشته.دیگه اینجا زنگ نزن فهمیدی؟
امیرعلی مات مبهوت مانده بود. گوشی تلفن را سر جایش گذاشت و سرش را بین دو دست گرفت.
_امیررضا تو چت شده؟این حرفا چیه به این زن گفتی؟ گناه من این وسط چیه من که پشت تو وایستادم! خدای من چیکار کنم.
در اتاق باز شد و شاهین وارد شد.او بهترین دوست امیرعلی و تنها کسی بود که از همه ی زندگی این پسر خبر داشت و همیشه یار و همراهش بود.
_امیرعلی چته؟ چیزی شده؟
_قاطی کردم بدجور قاطی کردم.
_واسه چی قاط زدی.چه خبره؟
_زنگ زدم به امیررضا.
_بازم!؟خب چی شد؟باهاش حرف زدی؟
_نه راه نمی ده.زنش سر تاپامو قهوه ای کرد.
_واسه چی؟
امیرعلی حرفهای مانلی را برای شاهین تکرار کرد و در اخر گفت:
_امیررضا اصلا اینطوری نبود. نمیدونم چه مرگش شده.
شاهین هم خیلی پکر شد و گفت:
_کاش یه جوری بتونی با خودش حرف بزنی. شاید زنش داره دروغ میگه. مگه میشه ادم اینقدر عوض بشه؟
_گمون نکنم دروغ بگه.راست میگه اگه امیررضا میخواست با من حرف بزنه یه زنگ به شزکت یاموبایلم میزد.
شاهین سر تکان داد و گفت : چه میدونم وا... چی بگم.
_هنگ کردم دیگه مغزم نمیکشه.
_ولش کن.یه مدت زنگ نزن شاید امیررضا اروم بشه.
_تقصیر حاجیه با اون اخلاق....
_خب حالا به حاجی چیکار داری؟ ول کن پاشو بریم پیش حمید کارت داره.
امیرعلی همانطور اخمو و عصبی از جا بلند شد که شاهین گفت: ای بابا بکش بیرون دیگه. لابد میخوای همه بفهمن چه خبره هان؟ خانم مدبر را که میشناسی منشی فضولیه. انگشت تو دماغت کنی همه ی دخترا رو خبر مبکنه. اخماتو وا کن پسر خیلی چیزارو حل میکنه.
و ضربه محکمی به کمر امیرعلی کوبید.
_اخ خیلی خری.
_اندازه ی ماموت های ماقبل تاریخی اونوقت طاقت یه ضربه ی اروم رو نداری .
_تو غلط کردی که من به اندازه ی ماموتم.
_2 متر قد داری با صد کیلو وزن. چی از یه ماموت کم داری؟
_ده کیلو زیاد گفتی رو نودم.
_ده کیلو که چیزی نیست. چشم گاوه. نترس به صد تا هم میرسی. خب اگه حالت بهتره بریم پیشه حمید- مانلي حدود پنج ماه و نيمه كه تو زايمان كردي، فكر مي كنم بايد حال و روزت بهتر باشه ولي برعكس، هر روز داري ضعيف تر و پژمرده تر مي شي. نكه كم خوني پيدا كردي، بيا بريم دكتر.
- چيزيم نيست.
- چرا يه چيزي هست. تو اينقدر خوابت زياد و سنگين نبود. بچه از گريه سياه و كبود مي شه ولي تو اونقدر عميق مي خوابي كه اصلا متوجه نمي شي. اينقدر رنگ پريده و پژمرده نبودي. آخه چي شده، چرا اينقدر تمايلات جنسيت كم شده؟
- ها، درد اصليت و بگو. تو از اين ناراحتي كه يه سره آويزون هم نمي شيم .
- نه، من نگران سلامتي تو هستم عزيزم.
- من هيچ مشكلي ندارم، كاملا سالم و سلامتم. اگه راضي مي شدي بچه رو بذارم مهد كودك به اندازه ي كافي استراحت مي كردم و ديگه وقت خواب مثل جنازه نمي افتادم و بي هوش نمي شدم. اينم كه به قول تو زياد مايل به معاشقه نيستم به خاط زايمان. خب زايمان طبيعي اين عوارضم داره ديگه. راستي امروز دادشت زنگ زد.
- راست مي گي. كي؟
- همين بعد از ظهري.
- حالش چطور بود؟ حاش مي گفتي شماره شركت و موبايلشو گم كردم و ازش مي گرفتي.
- گفتم. گفت موبايلم رو فروختم، هر وقت يكي خريدم شمارش رو ميدم. شماره شركت رو خواستم، گفت داره عوض ميشه، چند روز ديگه شماره جديد بهتون ميدم. انگار داشت بهونه مي آورد.
- كاش مي گفتي يه وقتي زنگ بزنه كه من باشم و با هم صحبت كنيم. دلم خيلي براش تنگ شده.
- گفتم، گفت اون موقع حاجي خونه است و نمي تونه تماس بگيره. از قرار پدرت هنوز ازت دلخوره. در ضمن، خواست بهت بگم حالا حالاها با خونه تماس نگيري. تو بالاخره اون دفترچه ي تلفنت رو پيدا نكردي؟
- نه، خيلي عجيبه انگار آب شده و رفته تو زمين.
مانلي پوزخندي زد و گفت : شايدم دود شده رفته هوا. و لبخند زيبايي نثار شوهرش كرد. اميرزضا بلند شد، بغلش كرد و با لحني وسوسه گر گفت :مانلي، تو به كي رفتي كه اينقدر خوشگلي؟
- مامانم.
- يعني مامانت هم به همين قشنگيه؟
- اوهوم.
- آخ، من عاشق اين لباي گوشتي و قلوه اي كوچولوي تو هستم. مانلي، تازگيها چشمات خيلي خمار شده. وقتي پلكات اينجوري روي هم مي افته، ضعف مي كنم. راستي، چرا اينجوري مي شي؟ قبلا اينطوري نبودي.
مانلي با دستپاچگي گفت : از كم خوابيه. ايلگار اصلا نمي ذاره من پلك روي هم بذارم.
- شرمنده، قول مي دم بعد از ظهرا يه كمي زودتر بيام و بهت كمك كنم. مانلي، ازتو خوشگلتر هم تو اين دنيا هست؟
- آره، مانيا.
- باور نمي كنم.
- باور كن. ما دو تا خيلي شبيه هم هشتيم ولي يكي دو تا فرق كوچولو داريم كه اونو زيباتر مي كنه. چشمهاي ماني شبيه كلاه الف، لب پايينش هم يه كمي به سمت پايين برگشته. وقتي هم كه مي خنده، دو تا چال كوچولو روي لپش درست ميشه. روي هم رفته چهره و اندامش جذاب تر از منه. با اينكه اصلا اهل لوندي نيست فوق العاده لوند و شهوت انگيزه. چيه! چرا اينجوري نگام مي كني؟
- وانلي، من دارم ميميرم. نامرد، نزديك يك ساله نذاشتي بهت دست بزنم.
مانلي خنده ي لطيفي كرد و گفت : خالي نبند، هنوز يه سال نشده.
- خيلي خب ، هشت ماهه. خواهش مي كنم. قول ميدم اگه اذيت شدي، بكشم كنار. قول ميدم.
- اخه ....
نگاه پر تماني اميررضا نگذاشت حرفش را تمام كند. با خودش گفت باشه به خاطر تمام مهربونيات، به خاطر تمام بدبختيهايي كه دارم برات ميذارم، به خاطر تمام پولهايي كه تا حالا بردم و بقيش رو هم مي برم و براي آخرين بار.
و خودش را به دستهاي لرزان شوهرش سپرد.
امير رضا نفس نفس زنان، كنار همسرش دراز كشيد و در حاليكه موهاي او را نوازش مي كرد گفت :
- كجا ميري؟
- حموم.
تا وان پر از آب شد. مانلي كارش را انجام داد و در وان دراز كشيد.
- آخيش. هوم، چه حالي دارم من. خب اميررضا آخرين دينم رو پرداختم، ديگه بدهي بهت ندارم. فردا، خلاص مي شم. قبلا گفته بودم، بچه يا بايد مادر نداشته باشه يا يه مادر درست و حسابي داشته باشه. دفترچه ي تلفنت رو هم هيچ وقت پيدا نمي كنيف چون دود شد و رفت هوا. سوزوندمش عزيزم. اون دادش جيگرت هم كله پا كردم. بهتر بود به حرف باباجونت گوش مي كردي و همون دختر خالت رو مي گرفتي. عاقبت بچه ي نافرمان، همينه. خودت اصرار داشتي، وگرنه من چند وقته خودم رو ازت كنار مي كشيدم.
فصل 5
- پس بالاخره كارتون درست شد مريم جون ، ها؟
- بله البته خيلي مشكل بود. آقاي خوش طينت خيلي زحمت كشيد . بنده خدا. كار ماني خيلي طول كشيد تا درست بشه.
آقاي مداحي گفت :
- شانس آوردين . ما خيلي اين در و اون در زديم كه بتونيم آرمان رو ببريم ولي نشد، حتي يه ويزاي يك ماهه هم بهش ندادن.
- بله منم مون نمي كردم به ماني ويزا بدن ولي وكيلمون مرد قابليه.از اول روي بيماري من و همراه بودن مانيا اقدام كرد و بالاخره موفق شد.كلي نامه دكتر و پزشكي قانوني و كاغذ بازي واسه اينكه وضع قلبم خرابه و به جز مانيا هم كسي رو ندارم كه همراهم باشه و اينا جور كرد.
شكوه گفت :
- واي اگه شما برين من خيلي تنها مي شم.
مريم سعي كرد جلوي خنده اش رو بيرد. ياد حرف ماني افتاد كه با شيطنت گفته بود خانم مداحي بدون (واي) نمي تواند جمله هايش را شروع كنه و هميشه با ( واي ) استارت مي زنه .
- دوري از شما براي ما هم سخته. البته زود برمي گرديم . درسته كه ويزامون سه مهه اس ول تا شهريور بايد بياييم كه ماني بتونه انتخاب رشته كنه. اونطور كه مدير مدرسه شون مي گفت ، رتبه زير هزتر ماني صد در صده . من نمي تونم و نمي خوام آينده مانيا رو به خاطر خودم به خطر بيندازم.
- واي به شما مي گن مادر نمونه.راستش ما تصميم داشتيم همين روزا خدمت برسيم ولي انگار بايد صبر كنيم تا انشاا... صحيح و سلامت بريد و بر گرديد.
- خدمت از ماست، شما اونقدر به ما لطف و محبت دارين كه واقعا جاي خواهر و برام پر كرديد، هر وقت هم كه تشريف بياريد كلبه ما ، قدم رو چشم گذاشتيد. اميدوارم انشاا... عروسي آرمان جون ، از خجالتتون در بيام.
اسد بحث را عوض كرد و پرسيد:
- ماني عزيز من چطوره ؟ خوشحاله كه داره مي ره ديدن خواهرش ، نه ؟
مريم كه زن مومن و محجبه اي بود ره روسري اش را محكم كرد و گفت:
- هم بله و هم نه.خوشحاله كه بعد از دو سه سال خواهرش رو مي بينه ولي از اينكه مجبوره بره آلمان ، خيلي ناراحته.علاقه خاصي به ايران داره و اصلا دلش نمي خواد از اينجا بره. بچه ام به خاطر دلتنگي من ، مجبوره بياد ولي اصلا به روي خودش نمي ياره و خودش رو خوشحال نشون ميده.
- وا ، همه دخترا از خداشونه كه يه سفر برن اروپا. همين دوبي كه دو سه روز مي رن و بر مي گردن كلي واسه هم كلاس مي ذارن .چه برسه به اينكه دو سه ماه برن اروپا.
اسد با شعفي آشكار گفت :
- شكوه ، ماني رو با دختراي ديگه مقايسه نكن عزيزم. من و شما كه ديگه خوب مي شناسيمش ، اين چيزا اصلا براي ماني اهميت نداره. براي اون فقط وقار ، نجابت ، شخصيت و تحصيلاتش مهمه.
- واي آره، راست ميگي به خدا.
ضربه اي به در خورد و مريم گفت :
- فكر كنم مانياس ،اومده باهاتون خداحافظي كنه.
آقاي مداحي در را باز كرد و به گرمي از مانيا استقبال كرد.
- سلام
- سلام دخترم ، خوش اومدي بابا ، بفرما تو.
مانيا داخل شد و به شكوه سلام كرد.
- واي ماني جون، واقعا حلال زاده اي. سلام به روي ماهت، خوش اومدي.
- ببخشيد دير خدمت رسيدم . بستن چمدون آخر يه كم طول كشيد.
و كنار مادرش نشست. مريم با محبت دست دخترش را نوازش كرد و گفت :
- همه كار ها رو انداختم گردن ماني. از خريد گرفته تا بستن چمدونا.
ماني خنديد و گفت :
- ديگه دارم شكل پسته و بادوم هندي و اين جور چيزا مي شم.كلي حرفه اي شدم تو خريد خشكبار. فكر كنم چند كيلويي وزن اضافه كردم از بس از هر كدوم يه مشت چشيدم كه ببينم كدوم نوعش خوشمزه تره.
ماني خيلي شيرين حرف مي زدو خنده نمكين و زيبايش ، باعث خنده اسد و شكوه شد. گت :
- واي نه بخدا. اصلا تكون نخوردي. هيكلت همونطور ماهه. زن استخوني باشه به درد نمي خوره، بايد يه لايه گوشت رو تنش باشه يا نه ؟
ماني دوباره خنديد و گفت :
- شانس آوردي وقت نداشتيم شكوه خانم و گرنه كار از يه لايه و يه پرده گوشت مي گذشت و مي شدم لووردراپه گوشت و چربي.
سپس گونه هايش را باد كرد و از تصور قيافه خودش بعد از چاق شدن ، ريسه رفت.مادرش و خانم و آقاي مداحي هم خنديدند.
صداي خنده شادشان آنقدر بلند بود كه هيچ كدام متوجه ورود آرمان نشدند و آرمان چنان واله و شيدا به ماني كه سرش را عقب برده بود و مي خنديد ، نگاه مي كرد كه يادش رفت سلام كند. محو تماشاي دختر زيبا بود كه مادرش گفت :
- واي آرمان كي اومدي؟
- س... سلام.
ماني سرش را پايين انداخت و به آرامي جواب داد و مريم با محبت گفت :
- سلام آرمان جان ، حالت چطوره پسرم؟
- ممنون چه خبره ؟ هميشه شادي باشه ايشاا...
- سلام بابا. چطوري اومدي كه ما اصلا متوجه نشديم ؟
- اونجور كه شماها ريسه رفته بوديد، دزدم مي اومد متوجه نمي شديد.خب، جريان اين خنده دسته جمعي چيه ؟ بگيد ما هم بخنديم.
شكوه دوباره خنديد و در همان حالت ، حرفهاي ماني را براي آرمان تكرار كرد و در آخر افزود :
- واي آرمان، اين پدر صلواتي اونقدر اين حرفا رو با نمك گفت كه من داشتم روده بر مي شدم.
آرمان كه از خنده ي مادرش و حرفهاي ماني خنده اش گرفته بود، با تهجب گفت :
- ماني بهت نمي آد اينقدر شيطون باشي!
ماني با گونه هاي گلگون، سر به زير انداخت و مادرش گفت :
- به ظاهرش نگاه نكنين، خيلي شيطونه. اگه حرفهاي شيرين و شيطنتهاي ماني نبود، من تا حالا از تنهايي و بي كسي دق كرده بودم. بعد از فوت پدرم و رفتن مانلي، همه ي سرگرمي و زندگي من شده اين بچه و شيرينهاريها و شيطنتهاش. بودنش در كنارم، نعمت بزرگيه.
اسد نگاه مملو از مهر و محبتش را به ماني دوخت و فت :
- خدا حفظش كنه خانم ملك نيا، واقعا نمونه اس. خدا مي دونه اندازه ي آزاده دوستش دارم. حضورش براي ما هم نعمت بزرگيه.
- واي مريم جون، خدا مي دونه تمام فاميل ما، ماني جون رو مي شناسن، از بس كه من و اسد دوستش داريم و همه جا تعريفش رو مي كنيم. اين دو سه ماهي كه شما نيستين دق مي كنم به خدا.
- اِ ، مي خواين برين ماني؟!
ماني از اينكه اينقدر مستقيم مورد خطاب آرمان قرار گرفته بود، به شدت سرخ شد و خجالت كشيد. لرزش صدا و پريدگي رنگ آرمان وقت گفتن اين جمله، چيزي نبود كه بقيه متوجه نشده باشن. ماني از خجالت حرفي نزد و مريم به جايش گفت :
- آره پسرم، خدمت رسيديم براي خداحافظي و طلب حلاليت.
- واي، اين چه حرفيه مريم جون؟! ما جز خوبي و مهربوني از شما چيزي نديديم كه احتياج به حلاليت گرفت باشه. بعدشم، ايشاا... سالم و سلامت مي ريد و برمي گرديد، اين حرفا چيه؟!
- تو بزرگواري شما كه شكي نيست ولي خب، راه دوره و آدميزادم از يه لحظه بعدش خبر نداره.
اسد گفت :
- سفر به سلامت خانم. شما بريد و برگرديد، ما حالا حالاها باهاتون كار داريم. به اين راحتي ها نمي ذاريم از دستمون راحت بشين.
و نگاهش را به ماني و آرمان دوخت، شكوه هم همينطور. مريم خيلي خوب متوجه منظور اسد شد و گفت :
- ما هم راحت از شما دل نمي كنيم. مي گن همسايه ي خوب از فاميل بهتره و خدا مارو از اين نعمت، بي نصيب نذاشته.
و در حاليكه كاملا متوجه معذب بودن دخترش شده بود، اضافه كرد :
- خب، با اجازتون رفع زحمت مي كنيم.
- كجا مريم جون، تشريف داشتين حالا.
- ممنون، يه كمي خرده كاري دارم كه بايد انجام بدم.
- بيام كمكتون؟
-قربان شما، ممنون. كار زيادي ندارم. مي خوام يخچال و فريزر رو خالي كنم، بدم به آقا داوود سرايدار. ما كه نيستيم، مي مونه خراب مي شه. يه سري هم به آقاي ارجمند بزنم و بگم چند وقتي نيستم. به هر حال مدير ساختمونه. بهتره از نبودن ما خبر داشته باشه.
اسد گفت :
- نگران خونه نباشين. ما حواسمون هست.
- از اين بابت خيلم راحته و مي دونم كه زحمتش گردن شماست، ممنونم.
خانواده ي مداحي خيلي اصرار كردند كه براي بدرقه ي مادر و دختر به فرودگاه بروند ولي مريم زيربار نرفت، اما دست آخر حريف آرمان نشد و او با قاطعيت اعلام كرد كه خودش آنها را به فرودگاه مي رساند.
سايه ي غمي سنگين، تا لحظه ي خداحافظي روي صورت آرمان خودنمايي مي كرد و ماني به شدت كلافه و ناراحت بود. در فرصتي كه آرمان ماشين را پارك مي كرد، به مادرش گفت :
-مامان، من نمي خوام كسي منتظرم بمونه، اينجوري دارم عذاب مي كشم.
-خب بهش بگو عزيزم.
-گفتم سفت و محكم ولي به گوشش نمي ره، اصلا نمي فهمه چي ميگم، فكر مي كنه دارم ناز مي كنم.
-پس ديگه واسه چي عذاب مي كشي؟ من آنچه شرط بلاغ است با تو مي گويم، تو خواه پند گير، خواه ملال. تو اونچه را كه بايد بگي گفتي، آرمان خودش بايد با اين مسئله كنار بياد.
-آره، ولي ...
-ولي نداره مادر. هيچ وقت به خاطر مسئله اي كه مقصر نيستي، خودت رو اذيت نكن. اگه فكر مي كني مي توني آرمان رو دوست داشته باشي كه هيچ وگرنه آب پاكي رو بريز رو دستش و خودت رو راحت كن، ديگه بقيه اش به خودش مربوطه.حساب يه روز و دوز كه نيست، بحث يه عمر زندگيه. البته از نظر من آرمان خيلي پسر خوبيهولي نظر من مهم نيست. اين زندگي توئه و خودت بايد تصميم بگيري. اينو به خاطر داشته باش، هيچ وقت به خاطر هيچ كس، خودت رو فراموش كن. يادت باشه، هيچ وقت. يك روز زندگي با عشق از يه عمر زندگي بدون عشق بهتره. آخر زندگي بدون عشق، حسرت و واموندگي دخترم و در شرايطي كه هر دو طرف و يا يكي از طرفين نادون هم باشه، خيانت و آلودگي نقطه ي پايانشه.
با آمدن آرمان كه چرخي هم براي حمل چمدانها با خودش مي آورد، حرفهاي مادر و دختر تمام شد و ماني، سخت به حرفهاي مادرش فكر كرد. اين زن بيمار كه تحصيلاتي هم نداشت، چقدر ساده و قشنگ حرف مي زد و چقدر خوب مسائل رو براي دخترش توضيح مي داد.
ماني مادرش را روي يكي از صندليهاي فرودگاه نشاند و خودش رفت دنبال انجام كارها. آرمان هم تمام مدت بدون كلمه اي حرف، دنبالش بود.
-خب آقا آرمان، شما خيلي زحمت كشيديد، واقعا ممنون. ديروقته، تشريف ببريد منزل، ما هم ديگه بايد بريم سالن ترانزيت.
-ماني، باور نمي كنم داري ميري.
-سفر قندهار كه نمي ريم، تا شهريور برمي گرديم.
-يه احساس به من ميگه ديگه نمي آي، احساس بديه.
-من بايد شهريور ماه تعيين رشته كنم، حتما برمي گردم.
-ماني، يه جواب به من بده و برو. بذار حداقل يه ذره خيالم راحت بشه.
مانيا كلافه بود. سعي مي كرد لبخند را روي لبانش حفظ كند و آرمان را به خاطر تمام محبتهاش نرنجاند ولي نمي شد.
-چه جوابي بايد بدم؟
-ماني، وقتي برگردي چيكار ميكني؟
-خب مي رم دانشگاه. البته اگه قبول شم.
-مطمئنم كه قبول مي شي ولي ديگه چي. بجز دانشگاه چيكار مي كني؟ نمي خواي ازدواج كني؟
-نه.
چنان محكم و قاطع جواب داد كه آرمان جا خورد.
-چرا؟ تو مي توني در كنار تحصيل، زندگي متاهلي هم داشته باشي. ماني، مي دونم كه اينجا جاش نيست ولي بايد حرفي رو كه قبلا هم گفتم دوباره بگم! من دوستت دارم، خيلي زياد. قول مي دم خوشبختت كنم، خواهش مي كنم بهم يه فرصت بده. مطمئن باش پشيمون نمي شي.
-ببينيد آقا آرمان ...
-اَه ، اينقدر با من رسمي حرف نزن، خواهش مي كنم.
ماني هر دو دست را بالا آورد و گفت :
-خيلي خب، خيلي خب. ببين آرمان منم قبلا بهت گفته بودم. اميدوار بودم تونسته باشم منظورم رو بهت بفهمونم ولي انگار درست نتونسته بودم حرف بزنم. من فعلا قصد ازدواج ندارم ضمن اينكه اصلا دلم نمي خواد هيچ كس منتظرم بمونه. از آينده خبر ندارم و نمي دونم چي پيش مياد ولي دلم مي خواد با عشق ازدواج كنم. نمي دونم مي تونم روزي عاشق تو بشم يا نه ولي فكر مي كنم اگه قرار بود اين اتفاق بيفته ، تا حالا افتاده بود. من احترام زيادي برات قائلم و به عنوان يه دوست خيلي خوب و قابل اعتماد قبولت دارم ولي ازدواج، نه. اميدوارم متوجه باشي اينقدر برات احترام قائلم كه حرف دلم رو بهت مي زنم و نمي خوام دست به سرت كنم يا بازيت بدم. تو اين مدت تو برام به تكيه گاه مطمئن بودي و من خيلي خوب تونستم بهت اعتماد كنم ولي ازم نخواه دلم رو زير پا بذارم، خواهش مي كنم.
آرمان چنان عاشقانه به ماني چشم دوخته بود كه دل دختر بيچاره لرزيد ولي لبخندي كه روي لبهاي پسر بود، كمي آرامش كرد.
-هميشه گفتم، بازم مي گم كه تو تكي. من عاشق صورتت نيستم، تمام وجودت رو مي خوام و به همين دليل ارزش زيادي برات قائلم. تو خيلي راحت مي تونستي به قول خودت دست به سرم كني يا بازيم بدي ولي اين كارو نكردي و اين نه تنها ذره اي دلم رو سرد نمي كنه، بلكه آتيش عشقت داغتر هم ميشه. مي دوني كه ققنوس چيه؟ تو و عشقت تو دل من مثل ققنوسيد. با هر جواب ردي كه بهم مي دي، آتيش دلم شعله ور تر ميشه كه عشقتو بسوزونه و خاكستر كنه ولي هر بار ققنوس جديدي به وجود مياد، پاكتر و زيباتر از قبلي و تو نمي توني كاري بكنب. پس لااقل اجازه بده دوستت باشم، اگه تا حالا به عنوان دوست قبولم داشتي. من مزاحم زندگيت نمي شم ولي ازم نبر. دلم مي خواد تو عروسيت، اگه خودم داماد نبودم، مثل يه برادر يا يه دوست خيلي خوب بهت خدمت كنم. چه بخواي چه نخواي، ايم كارو مي كنم وحتي اگه منو دشمن هم بدوني، بازم دوستتم مي خوام حرفامو باور كني ماني، مي توني؟
-من نمي خوام خودت رو عذاب بدي يا هر بار كه منو مي بيني، داغ دلت تازه بشه.
آرمان دلي پر از غصه داشت و احساس شكست مي كرد ولي با لحني شوخ و لبخند زنان گفت :
-تو چيكار به من داري؟ من خودم مي دونم و دلم، تو به زندگي خودت برس. حالا با هم دوست هستيم يا نه؟
-البته! من هميشه رو دوستي و حمايت تو حساب كردم.
آرمان دستش را به طرف ماني دراز كرد، با هم دست دادند بعد گفت :
-خب، پس سفر بخير. به خواهرت خيلي خيلي سلام برسون و زيادم شيطنت نكن. اينقدرم آويزون مامانت نباش. بذار خواهرت عوض اين دو سه سال دوري رو در بياره و هي بچپه تو بغل مامان جونش. دخترا همشون بچه ننه ان، كاريش نمي شه كرد.
ماني خنديد و گفت :
-چشم ولي فكر نكن كم آوردما. جوابت رو نمي دم، امانت پيشم مي مونه تا برگردم و بهت بگم. يادت باشه كه يه جواب دنون شكن از من طلب داري، آقاي نه بچه ننه.
هر دو خندان به طرف مريم رفتند تا به او اطلاع بدهند كه بايد به سالن ترانزيت بروند ولي غصه در چشمان آرمان بيداد مي كرد و با خنده ي لبانش، در تضاد بود.
دم در سالن، وقتي از هم جدا شدند، آرمان ماني را صدا زد.
-ماني.
-بله.
-وقتي نتايج كنكور اعلام شد، زنگ بزن تا بهت بگم رتبه ات چند شده.
-تا اون موقع برميگردم.
-منتظرم. خوشبخت باش ماني، خواهش مي كنم. بعد به آرامي زمزمه كرد : دل بي صاحبم ميگه ديگه نمياي. تو ديگه رفتي دختر، مي دونم كه تا عمر دارم، در حسرت عشقت مي سوزم.
و اجازه داد اشكهايي كه تا آن موقع به زحمت پنهان كرده بود، سرازير شوند. بدون اينكه در حضور آن همه مشايعت كننده احساس خجالت كند. فقط ماني را ميديد و قدمهايي كه هر لحظه بيشتر بينشان فاصله مي انداخت.
رفتي و بي تو دلم پر درده پاييز قلبم ساكت و سرده
سرد، سرد و يخ زده.
موضوعات مشابه:












LinkBack URL
About LinkBacks




پست الکترونیکی مدیریت سایت : info@takdune.com
همراه جهت پیامک : 8193729 - 0938
علاقه مندي ها (Bookmarks)