ایلگار دخترم|فهیمه پوریا
انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز
Atenak Social Network | شبکه اجتماعی آتناک
خوراک آر اس اس
گزیده های برتر انجمن گفتمان تکدونه
صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 31

موضوع: ایلگار دخترم|فهیمه پوریا

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    2010-08-18
    شماره عضویت
    264
    عنوان کاربر
    کاربر باهوش
    میانگین پست در روز
    0.06
    محل سکونت
    پیچ امین الدوله
    نوشته ها
    61
    پسندیده
    31
    مورد پسند : 78 بار در 39 پست
    میزان امتیاز
    3

    Red face ایلگار دخترم|فهیمه پوریا

    .این کتاب 503 صفحه هست.
    _الو امیر علی سلام.
    _به سام علیک.چطوری داش رضا؟
    _قربونت تو چطوری؟
    _توپ چاکریم.
    _ما بیشتر.حالت خوبه؟حاجی و حاج خانم چطورن؟
    _همه خوبن تو خوبی؟
    _ممنون.چه خبر ؟ خوش میگذره؟
    _جات خیلی خالیه.
    _چطور مگه؟
    امیر علی پوزخند زد و گفت:حاج بابا داره دومادت میکنه.
    _نه!
    _نه چیه پسر.حرفاشونم زدن میگم جات خالیه.
    _کی؟مایده؟
    _اره.

    _امیرعلی ارواح خاک امیر محمد راستش رو بگو.واقعا؟


    _اره.چیه از خوشحالی صدات میلرزه؟


    _برو بابا دلت خوشه ها. من که به حاجی گفتم اینکارو نکنه.


    تو هنوز حاج باباتو نمیشناسی؟!تو گفتی که گفتی.واسه خودت گفتی.مگه این حاجی حرف حالیشه؟ هی بهش گفتم بابا امیررضا که بچه نیست. بذارین خودش بیاد اگه خواست برین جلو...اما کو گوش شنوا؟ منو که اصلا ادم حساب نمی کنه.تازه بهم گفت
    (حواستو جمع کن.عروسی امیر رضا رو که راه بندازم نوبت تویه!)) اه... حالم بهم میخوره از این همه دیکتاتوری.
    امیررضا:حالا چکاد کنم؟


    _غصه نخور خدا بزرگه.تو چند سالی هست مایده رو ندیدی.قشنگ شده همونجور سبزه و با نمکه و یکم توپولی.


    _موضوع این نیست.


    _امیرعلی:نه بابا!دلت گیره هان؟ نترس سفت وایستا حاجی باید بفهمه اشتباه میکنه.


    _مجبوره میشه بفهمه.


    _کاری کردی که مجبور بشه؟


    _با این قصد نه ولی خب انگار اره.


    امیرعلی خندید:مبارکه.اسمش چیه؟


    _مانلی.


    _چند سالشه؟


    _23


    _ایرانیه دیگه نه؟


    _اره.حاجی رو چیکار کنم؟


    _هیچی بابا فوقش باهات قهر میکنه. ول کن پسر عشقت رو بچسب.خوشم اومد امیررضا بالاخره توام جربزه به خرج دادی.


    _حالا کجا رفتن لیلی و مجنون؟


    _خونه ی خاله اکرم.واسه عروسشون عیدی بردن.


    _ای بابا مگه عیده؟


    _عید فطره.حالا عروس خانوم کجاس؟میخوام بهش تبریک بگم.


    _رفته خونشو تحویل بده و لباساشو بیاره.


    _دستخوش بابا.تنهایی فرستادیش بره اثاث بیاره؟


    _خودش خواست تنها بره.همه چی رو اوردیم فقط چند دست لباس مونده.الان دیگه مییاد.


    امیر علی در حالی که جدی شده بود گفت:


    امیررضا خودت میدونی که راه سختی واسه راضی کردن دل حاجی داری ولی اینو بدون هر انفاقی بیفته من باهاتم.


    _خیلی اقایی


    _اینو که میدونم یه چیز جدید بگو.


    و خندید. امیررضا هم خندید و گفت:


    به حاجی نگو من زنگ زدم.خودم زنگ میزنم باهاش حرف میزنم.


    _هرجور صلاح میدونی.یکی دو ساعت دیگه مییان.


    _باشه.تو کاری نداری؟


    _نه.قربونت.


    _پس خدافظ.


    _به خانمت سلام برسون.


    _سلامت باشی


    2 ساعت بعد حدود 6 بعد از ظهر امیررضا دوباره زنگ زد و این بار خود حاج رسول گوشیو برداشت.


    _بله؟


    _سلام حاجی. چطوری ؟ حاج خانم و امیرعلی چطورن؟


    _سلامتن.چه عجب یادی از ما کردی!چه خبر؟


    _سلامتی.خبر خوش.


    _خیر اشاا...


    _خیره راستش میخوام یه سروسامونی به زندگیم بدم.


    _خدارو شکر ما که چند ساله داریم بهت میگیم.خودت این دست و اون دست کردی.


    _اخه حاجی من که نمی تونستم با هر کسی ازدواج کنم.باید یکیو پیدا میکردم که هم باب میل من باشه هم باب میل شما.و بالاخره هم پیدا کردم. یه دختر ایرانیه اصل و نسب دارو خوب.


    حاج رسول سرخ شد و با غیظ گفت: چی؟ توبه چه حقی این کارو کردی؟


    امیررضا به صدایش حالت تعجب داد و گفت:


    یعنی چی؟شما خودتون هی اضرار می کردین زن بگیرم خب دارم میگیرم دیگه!


    _اکه گفتم زن بگیر فکرشم کردم.پاشو بیا ایران که خودم برات یه زن خوب در نظر گرفتم. مائده رو از خالت خواستگاری کردیم بله ام گرفتیم.تموم شد و رفت.


    امیررضا با لحنی گله دار گفت:من که بهتون گفنه بودم این کارو نکنین.


    _تو واسه خودت گفتی همین که گفتم.


    _نمی تونم حاجب شرمنده ام.


    _بیخود. تا اخر هفته خودتو میرسونی که عقدش کنیم.


    امیررضا مصصم گفت:گفتم که حاجی نمی تونم. من نسبت به زن و بچم مسئولیت دارم.


    حاج رسول عصبانی شد و گفت: بچه؟مگه تو چه غلطی کردی پسر؟


    _دو سه ماه دیگه به دنیا میادو من صاحب بچه میشم


    حاج رسول غرید : واسه بچه حرومزاده زنگ زدی که از من اجازه بگیری؟


    امیررضا غمگین گفت : این چه حرفیه حاجی؟ عقدش کردم. حاجی چرا درک نمی کنی که زن لباسه تنم نیست و باید خودم انتخاب کنم؟ متاسفم بابا من نمی خواستم این طوری بشه.


    _ولی شده. تو کمرمو شکوندی امیررضا ابرومو بردی. اونم واسه کی؟ یه دختر بی کس و کار که از زیر بته عمل اومده.


    _چرا یه طرفه به قاضی میری؟ از کجا میدونی بی کس و کاره. تو که هنوز حتی اسمش رو هم نمی دونی!


    _لازم نیست بدونم. اون چه میدونم اینه که دختری که کس و کار داشته باشه این جوری شوهر نمیکنه.





    و گوشی را کوبید.


    حاج خانم که همه چیز دستگیرش شده بودو ریز ریز گریه میکرد.


    حاج رضا با ملایمت گفت:


    پاشو اعظم بریم پیش خواهرت.


    اعظم : حاجی حالا بزار باشه واسه بعد چه عجله ای داری؟ ما تازه اونجا بودیم.


    _نه! یه دقیقه هم نباید معطل کنیم. تا جایی درز نکرده باید نامزدی و بهم بزنیم. دیگه هم نمی خوام اسم امیررضا رو کسی بیاره. .... حالا هم پاشو بریم اعظم.
    _اخه تو چی داری میگی؟چرا باهات تماس نگیرم؟
    _چون من دیگه تو این خونه نیستم.
    _خب شماره جدیدتو بده. اخه چرا گذاشتی رفتی مگه چه خبره المان؟
    _اینجا ازادی هست. چیزی که تو ایران افسانست.
    _اخه تو به چی میگی ازادی؟ به کثافت کاری و میخوارگی ؟ مانی هم مثل تو جوونه چرا مثل تو از این حسرتا که میگی نداری؟
    _مانی! همش مانی!همیشه مانی! تو منو ول کردی مانی جونتو سفت بچسب. حالا هم اونو داری دیگه دست از سر من بردار.من ازدواج کردم حالا هم دارم میرم سر خونه زندگیم.بچسب به مانی جونت.
    تاحالا از خودت پرسیدی که چرا من اومدم اینجا؟ میدونی با چه بدبختی خودمو رسوندم اینجا؟ اینجا دیگه پولی واسم نمونده بود با کلی بدبختی و کار کردن بعد از کلی پیشرفت شدم گارسون یه رستوران. همینجا هم با امیررضا اشنا شدم دیدم خر خوبیه میشه ازش سواری گرفت. هر وقت تونستم نقره داغش میکنم از سگ کمترم اکه به خاک سیاه ننشونمش.
    _چرا مادر؟ اذیتت میکنه؟
    _اذیت ؟!! اون یه دنیا مهربونیه. اما مثل اینکه یادت رفته من کیم و چیم.من مانلی ام مامان! با یه دنیا کینه و نفرت.دلم میخواد از همه ی مردا انتقام بگیرم اما چون دستم به همشون نمی رسه بهتره این یکی رو که دم دستمه از دست ندم. همه چی طبق نقشه ام پیش میرفت تا اینکه ناخواسته حامله شدم و این مردک عوضی نذاشت بندازمش. نه که با زور با خواهش و التماس.
    اینطوری بهتر شد چون بیشتر وقت دارم تا باهاش زندگی کنم و حسابی اتیشش بزنم.
    _وای .... مانلی ! لااقل بخاطر بچه ات...
    _بخاطر اون چی؟ از خودم بگذرم؟ تمام ارزوهامو به گور ببرم. نه این یکیو نیستم. این بچه رو خدای شما به من داد حالا هم خودش یه فکری واسش بکنه.
    _تورو خدا اینقدر کفر نگو.
    _به کدوم خدا قسمم میدی؟ مگه خدایی هم وجود داره؟ پس کجا بود اون وقتی که من التماسش میکردم تا من و تورو از دست اون کثافتا نجات بده؟ هیچ وقت یادم نمی ره که چطور زیر دستشون بال بال میزدی. هر کتکی که تو می خوردی دردش تو جون من میشست.موهاتو که می کشیدن سر من تیر میکشید.وقتی تو اون همه تو اون خراب شده کار میکردی استخونای من تیر میکشید.
    _پس مادر برای چی از من انتقام گرفتی؟

    _چون ضعیف بودی ادم صعیف تو سری خوره. حالا هم من باید برم امیررضا منتظرمه.
    صدای بوق گوشی به مریم فهمانده بود که دیگه دیر شده.قلبش تیر می کشید. دستش را به طرف قرصهایش دراز کرد اما انها دور تر بودند.بیشتر سعی کرد اما...


    دختری 18 ساله قد بلند زیبا و جذاب .جلوی برج کوه نور خیابان فرمانیه از سرویس مدرسه اش پیاده شد. مثل همیشه تا وارد خانه شد با صدای بلند و پر از شورو نشاط جوانی گفت:
    _به به! بوی قورمه سبری میاد. سلام به مامان جون خوشگلم که دست پختش تو دنیا لنکه نداره.
    اما وقتی جوابی از طرف مادرش نشنید به سمت اشپزخانه رفت و با بدن بی جان مادرش رو به رو شد.
    ارمان پسر همسایه بغلی خانم ملک نیا تازه از مغازه برگشته بود و داشت کلیدش را از جیبش در می اورد که صدای فریاد وحشت زده ای را از اپارتمان خمسایه شنید. رفت جلو و زنگ زد.
    _خانم ملک نیا . مانی خانم؟
    جوابی نشنید. بار بعد علاوه بر زنگ چند ضربه نیز به در زد.
    در باز شد و ارمان مانیا را در مقابل خودش دید. با چهره ای ترسیده رنگ پریده و گریان.
    _چی شده مانی؟
    _مامانم.مامانم.
    و با دست به اشپزخانه اشاره کرد. ارمان به طرف اشپزخانه دوید و زن را فرز و چابک روی دست گرفت.
    _بدو دکمه ی اسانسور رو بزن.
    مانی گیج و منگ بود و هر چه ارمان میگفت انجام می داد.
    _دکترش کدوم بیمارستانه؟
    _دی.
    سر ظهر بود و خیابان ها خلوت.20 دقیقه بعد مریم را به بخش اورزانس بردند و خودشان روی یک نیمکت چوبی نشسته بودند.
    دقایقی گذشت. مانیا قدردان به پسر نگاه کرد و گفت:
    _خیلی از شما ممنونم نمی دونم اگه شما به موقع نمی رسیدید من چه خاکی به سرم میریختم.
    _این چه حرفیه؟ وظیفه ام بود. من واقعا و از صمیم دل به شما و مادرتون ارادت دارم.
    قلب مریم به دستور دکتر عمل شد . وقتی مانیا از مادرش دلیل بد شدن حالش را پرسید جواب فقط یه چیز بود:مانلی


    مانیا تازه کنکور داده بود اما وقتی مادرش را نگران مانلی دید به او پیشنهاد داد تا با هم به المان بروند تا او را ببینندو مریم با کمال میل پیشنهاد او را قبول کرده بود.

    _مامان با خوش طینت حرف زدید؟
    _اره امروز میاد اینجا تا هم مدارکمون روبگیره و هم بگه که چیکار باید بکنیم.
    _کی میاد؟
    _دو سه ساعت دیگه حدود 5
    _من کلاس زبان دارم همه ی مدارکم رو میذارم تا شما بهش بدین.
    _پس بالاخره تو یه کلاس زبان المانی ثبت نام کردی؟
    _بله زیاد از اینجا دور نیست.
    حدود ساعت 7 وقتب مانی از کلاس برگشت اقای خوش طینت (وکیل انها) رفته بود.از وقتی که مریم به همراه پدر و دو دخترش به تهران امده بود ایرج خوشطینت وکیل این خانواده شد و تا ان روز چندین بار از مریم خواستگاری کرده بود و هر با جواب منفی شنیده بود. ولی این جواب منفی ربطی به کارش نداشت.
    _مامان اقای خوش طینت چی گفت؟
    _هیچی یه ساعت حرف زد که این سفر واسه من خوب نیست. منم یهو از دهنم در رفت گفتم میخوام واسه قلبم برم.
    خلاصه گفت یه مدت طول میکشه تا کارامون درست شه.

    * * * *
    امیررضا تا جلوی در اپارتمان رسید صدای گریه دخترش را شنید.
    _مانلی کجایی عزیزم؟مانلی؟
    مانلی از دستشویی بیرون اومد و گفت:
    _اه. چقدر صدا میکنی! توالتم نمیتونم برم؟
    _سلام. صدای ایلگار تمام راهرو را پر کرده بود.هم گرسنشه هم نم داده.مگه چقدر توالت بودی؟
    _ ساعت نزدم.
    و با قهر به اتاق بچه رفت و با خود گفت اخه ادم اینقدر خنگ؟ قیافم داد میزنه که معتادم. باید بازم به بهوونه مریضی مامان ازش پول بگیرم.
    * * *
    _خانم من و شما که تا حالا همدیگه را ندیدیم چرا باید دشمن باشیم؟
    _هه! ندیده دشمنید.اصلا تو چی میخوای از جون ما چرا اینقدر زنگ میزنی؟
    _برادرت کیه مرد حسابی؟ امیررضا اگه میخواست خودش بهت زنگ می زد.
    _اون نمیتونه خونه زنگ بزنه شما که میدونید.
    _شماره ی گوشی و شرکت رو که داره. فکر نمی کنی اگه می خواست باهات حرف بزنه یه زنگی به موبایل یا شرکتت میزد؟
    چرا دست از سر ما بر نمی داری؟ امیررضا از تو متنفره چون همیشه حرفت پیش حاجی برو داشته.دیگه اینجا زنگ نزن فهمیدی؟


    امیرعلی مات مبهوت مانده بود. گوشی تلفن را سر جایش گذاشت و سرش را بین دو دست گرفت.

    _امیررضا تو چت شده؟این حرفا چیه به این زن گفتی؟ گناه من این وسط چیه من که پشت تو وایستادم! خدای من چیکار کنم.

    در اتاق باز شد و شاهین وارد شد.او بهترین دوست امیرعلی و تنها کسی بود که از همه ی زندگی این پسر خبر داشت و همیشه یار و همراهش بود.

    _امیرعلی چته؟ چیزی شده؟

    _قاطی کردم بدجور قاطی کردم.

    _واسه چی قاط زدی.چه خبره؟

    _زنگ زدم به امیررضا.

    _بازم!؟خب چی شد؟باهاش حرف زدی؟

    _نه راه نمی ده.زنش سر تاپامو قهوه ای کرد.

    _واسه چی؟

    امیرعلی حرفهای مانلی را برای شاهین تکرار کرد و در اخر گفت:

    _امیررضا اصلا اینطوری نبود. نمیدونم چه مرگش شده.

    شاهین هم خیلی پکر شد و گفت:

    _کاش یه جوری بتونی با خودش حرف بزنی. شاید زنش داره دروغ میگه. مگه میشه ادم اینقدر عوض بشه؟

    _گمون نکنم دروغ بگه.راست میگه اگه امیررضا میخواست با من حرف بزنه یه زنگ به شزکت یاموبایلم میزد.

    شاهین سر تکان داد و گفت : چه میدونم وا... چی بگم.

    _هنگ کردم دیگه مغزم نمیکشه.

    _ولش کن.یه مدت زنگ نزن شاید امیررضا اروم بشه.

    _تقصیر حاجیه با اون اخلاق....

    _خب حالا به حاجی چیکار داری؟ ول کن پاشو بریم پیش حمید کارت داره.

    امیرعلی همانطور اخمو و عصبی از جا بلند شد که شاهین گفت: ای بابا بکش بیرون دیگه. لابد میخوای همه بفهمن چه خبره هان؟ خانم مدبر را که میشناسی منشی فضولیه. انگشت تو دماغت کنی همه ی دخترا رو خبر مبکنه. اخماتو وا کن پسر خیلی چیزارو حل میکنه.

    و ضربه محکمی به کمر امیرعلی کوبید.

    _اخ خیلی خری.

    _اندازه ی ماموت های ماقبل تاریخی اونوقت طاقت یه ضربه ی اروم رو نداری .

    _تو غلط کردی که من به اندازه ی ماموتم.

    _2 متر قد داری با صد کیلو وزن. چی از یه ماموت کم داری؟

    _ده کیلو زیاد گفتی رو نودم.

    _ده کیلو که چیزی نیست. چشم گاوه. نترس به صد تا هم میرسی. خب اگه حالت بهتره بریم پیشه حمید
    - مانلي حدود پنج ماه و نيمه كه تو زايمان كردي، فكر مي كنم بايد حال و روزت بهتر باشه ولي برعكس، هر روز داري ضعيف تر و پژمرده تر مي شي. نكه كم خوني پيدا كردي، بيا بريم دكتر.
    - چيزيم نيست.
    - چرا يه چيزي هست. تو اينقدر خوابت زياد و سنگين نبود. بچه از گريه سياه و كبود مي شه ولي تو اونقدر عميق مي خوابي كه اصلا متوجه نمي شي. اينقدر رنگ پريده و پژمرده نبودي. آخه چي شده، چرا اينقدر تمايلات جنسيت كم شده؟
    - ها، درد اصليت و بگو. تو از اين ناراحتي كه يه سره آويزون هم نمي شيم .
    - نه، من نگران سلامتي تو هستم عزيزم.
    - من هيچ مشكلي ندارم، كاملا سالم و سلامتم. اگه راضي مي شدي بچه رو بذارم مهد كودك به اندازه ي كافي استراحت مي كردم و ديگه وقت خواب مثل جنازه نمي افتادم و بي هوش نمي شدم. اينم كه به قول تو زياد مايل به معاشقه نيستم به خاط زايمان. خب زايمان طبيعي اين عوارضم داره ديگه. راستي امروز دادشت زنگ زد.
    - راست مي گي. كي؟
    - همين بعد از ظهري.
    - حالش چطور بود؟ حاش مي گفتي شماره شركت و موبايلشو گم كردم و ازش مي گرفتي.
    - گفتم. گفت موبايلم رو فروختم، هر وقت يكي خريدم شمارش رو ميدم. شماره شركت رو خواستم، گفت داره عوض ميشه، چند روز ديگه شماره جديد بهتون ميدم. انگار داشت بهونه مي آورد.
    - كاش مي گفتي يه وقتي زنگ بزنه كه من باشم و با هم صحبت كنيم. دلم خيلي براش تنگ شده.
    - گفتم، گفت اون موقع حاجي خونه است و نمي تونه تماس بگيره. از قرار پدرت هنوز ازت دلخوره. در ضمن، خواست بهت بگم حالا حالاها با خونه تماس نگيري. تو بالاخره اون دفترچه ي تلفنت رو پيدا نكردي؟
    - نه، خيلي عجيبه انگار آب شده و رفته تو زمين.
    مانلي پوزخندي زد و گفت : شايدم دود شده رفته هوا. و لبخند زيبايي نثار شوهرش كرد. اميرزضا بلند شد، بغلش كرد و با لحني وسوسه گر گفت :مانلي، تو به كي رفتي كه اينقدر خوشگلي؟
    - مامانم.
    - يعني مامانت هم به همين قشنگيه؟
    - اوهوم.
    - آخ، من عاشق اين لباي گوشتي و قلوه اي كوچولوي تو هستم. مانلي، تازگيها چشمات خيلي خمار شده. وقتي پلكات اينجوري روي هم مي افته، ضعف مي كنم. راستي، چرا اينجوري مي شي؟ قبلا اينطوري نبودي.
    مانلي با دستپاچگي گفت : از كم خوابيه. ايلگار اصلا نمي ذاره من پلك روي هم بذارم.
    - شرمنده، قول مي دم بعد از ظهرا يه كمي زودتر بيام و بهت كمك كنم. مانلي، ازتو خوشگلتر هم تو اين دنيا هست؟
    - آره، مانيا.
    - باور نمي كنم.
    - باور كن. ما دو تا خيلي شبيه هم هشتيم ولي يكي دو تا فرق كوچولو داريم كه اونو زيباتر مي كنه. چشمهاي ماني شبيه كلاه الف، لب پايينش هم يه كمي به سمت پايين برگشته. وقتي هم كه مي خنده، دو تا چال كوچولو روي لپش درست ميشه. روي هم رفته چهره و اندامش جذاب تر از منه. با اينكه اصلا اهل لوندي نيست فوق العاده لوند و شهوت انگيزه. چيه! چرا اينجوري نگام مي كني؟
    - وانلي، من دارم ميميرم. نامرد، نزديك يك ساله نذاشتي بهت دست بزنم.
    مانلي خنده ي لطيفي كرد و گفت : خالي نبند، هنوز يه سال نشده.
    - خيلي خب ، هشت ماهه. خواهش مي كنم. قول ميدم اگه اذيت شدي، بكشم كنار. قول ميدم.
    - اخه ....
    نگاه پر تماني اميررضا نگذاشت حرفش را تمام كند. با خودش گفت باشه به خاطر تمام مهربونيات، به خاطر تمام بدبختيهايي كه دارم برات ميذارم، به خاطر تمام پولهايي كه تا حالا بردم و بقيش رو هم مي برم و براي آخرين بار.
    و خودش را به دستهاي لرزان شوهرش سپرد.
    امير رضا نفس نفس زنان، كنار همسرش دراز كشيد و در حاليكه موهاي او را نوازش مي كرد گفت :
    - كجا ميري؟
    - حموم.
    تا وان پر از آب شد. مانلي كارش را انجام داد و در وان دراز كشيد.
    - آخيش. هوم، چه حالي دارم من. خب اميررضا آخرين دينم رو پرداختم، ديگه بدهي بهت ندارم. فردا، خلاص مي شم. قبلا گفته بودم، بچه يا بايد مادر نداشته باشه يا يه مادر درست و حسابي داشته باشه. دفترچه ي تلفنت رو هم هيچ وقت پيدا نمي كنيف چون دود شد و رفت هوا. سوزوندمش عزيزم. اون دادش جيگرت هم كله پا كردم. بهتر بود به حرف باباجونت گوش مي كردي و همون دختر خالت رو مي گرفتي. عاقبت بچه ي نافرمان، همينه. خودت اصرار داشتي، وگرنه من چند وقته خودم رو ازت كنار مي كشيدم.

    فصل 5
    - پس بالاخره كارتون درست شد مريم جون ، ها؟
    - بله البته خيلي مشكل بود. آقاي خوش طينت خيلي زحمت كشيد . بنده خدا. كار ماني خيلي طول كشيد تا درست بشه.
    آقاي مداحي گفت :
    - شانس آوردين . ما خيلي اين در و اون در زديم كه بتونيم آرمان رو ببريم ولي نشد، حتي يه ويزاي يك ماهه هم بهش ندادن.
    - بله منم مون نمي كردم به ماني ويزا بدن ولي وكيلمون مرد قابليه.از اول روي بيماري من و همراه بودن مانيا اقدام كرد و بالاخره موفق شد.كلي نامه دكتر و پزشكي قانوني و كاغذ بازي واسه اينكه وضع قلبم خرابه و به جز مانيا هم كسي رو ندارم كه همراهم باشه و اينا جور كرد.
    شكوه گفت :
    - واي اگه شما برين من خيلي تنها مي شم.
    مريم سعي كرد جلوي خنده اش رو بيرد. ياد حرف ماني افتاد كه با شيطنت گفته بود خانم مداحي بدون (واي) نمي تواند جمله هايش را شروع كنه و هميشه با ( واي ) استارت مي زنه .
    - دوري از شما براي ما هم سخته. البته زود برمي گرديم . درسته كه ويزامون سه مهه اس ول تا شهريور بايد بياييم كه ماني بتونه انتخاب رشته كنه. اونطور كه مدير مدرسه شون مي گفت ، رتبه زير هزتر ماني صد در صده . من نمي تونم و نمي خوام آينده مانيا رو به خاطر خودم به خطر بيندازم.
    - واي به شما مي گن مادر نمونه.راستش ما تصميم داشتيم همين روزا خدمت برسيم ولي انگار بايد صبر كنيم تا انشاا... صحيح و سلامت بريد و بر گرديد.
    - خدمت از ماست، شما اونقدر به ما لطف و محبت دارين كه واقعا جاي خواهر و برام پر كرديد، هر وقت هم كه تشريف بياريد كلبه ما ، قدم رو چشم گذاشتيد. اميدوارم انشاا... عروسي آرمان جون ، از خجالتتون در بيام.
    اسد بحث را عوض كرد و پرسيد:
    - ماني عزيز من چطوره ؟ خوشحاله كه داره مي ره ديدن خواهرش ، نه ؟
    مريم كه زن مومن و محجبه اي بود ره روسري اش را محكم كرد و گفت:
    - هم بله و هم نه.خوشحاله كه بعد از دو سه سال خواهرش رو مي بينه ولي از اينكه مجبوره بره آلمان ، خيلي ناراحته.علاقه خاصي به ايران داره و اصلا دلش نمي خواد از اينجا بره. بچه ام به خاطر دلتنگي من ، مجبوره بياد ولي اصلا به روي خودش نمي ياره و خودش رو خوشحال نشون ميده.
    - وا ، همه دخترا از خداشونه كه يه سفر برن اروپا. همين دوبي كه دو سه روز مي رن و بر مي گردن كلي واسه هم كلاس مي ذارن .چه برسه به اينكه دو سه ماه برن اروپا.
    اسد با شعفي آشكار گفت :
    - شكوه ، ماني رو با دختراي ديگه مقايسه نكن عزيزم. من و شما كه ديگه خوب مي شناسيمش ، اين چيزا اصلا براي ماني اهميت نداره. براي اون فقط وقار ، نجابت ، شخصيت و تحصيلاتش مهمه.
    - واي آره، راست ميگي به خدا.
    ضربه اي به در خورد و مريم گفت :
    - فكر كنم مانياس ،اومده باهاتون خداحافظي كنه.
    آقاي مداحي در را باز كرد و به گرمي از مانيا استقبال كرد.
    - سلام
    - سلام دخترم ، خوش اومدي بابا ، بفرما تو.
    مانيا داخل شد و به شكوه سلام كرد.
    - واي ماني جون، واقعا حلال زاده اي. سلام به روي ماهت، خوش اومدي.
    - ببخشيد دير خدمت رسيدم . بستن چمدون آخر يه كم طول كشيد.
    و كنار مادرش نشست. مريم با محبت دست دخترش را نوازش كرد و گفت :
    - همه كار ها رو انداختم گردن ماني. از خريد گرفته تا بستن چمدونا.
    ماني خنديد و گفت :
    - ديگه دارم شكل پسته و بادوم هندي و اين جور چيزا مي شم.كلي حرفه اي شدم تو خريد خشكبار. فكر كنم چند كيلويي وزن اضافه كردم از بس از هر كدوم يه مشت چشيدم كه ببينم كدوم نوعش خوشمزه تره.
    ماني خيلي شيرين حرف مي زدو خنده نمكين و زيبايش ، باعث خنده اسد و شكوه شد. گت :
    - واي نه بخدا. اصلا تكون نخوردي. هيكلت همونطور ماهه. زن استخوني باشه به درد نمي خوره، بايد يه لايه گوشت رو تنش باشه يا نه ؟
    ماني دوباره خنديد و گفت :
    - شانس آوردي وقت نداشتيم شكوه خانم و گرنه كار از يه لايه و يه پرده گوشت مي گذشت و مي شدم لووردراپه گوشت و چربي.
    سپس گونه هايش را باد كرد و از تصور قيافه خودش بعد از چاق شدن ، ريسه رفت.مادرش و خانم و آقاي مداحي هم خنديدند.
    صداي خنده شادشان آنقدر بلند بود كه هيچ كدام متوجه ورود آرمان نشدند و آرمان چنان واله و شيدا به ماني كه سرش را عقب برده بود و مي خنديد ، نگاه مي كرد كه يادش رفت سلام كند. محو تماشاي دختر زيبا بود كه مادرش گفت :
    - واي آرمان كي اومدي؟
    - س... سلام.
    ماني سرش را پايين انداخت و به آرامي جواب داد و مريم با محبت گفت :
    - سلام آرمان جان ، حالت چطوره پسرم؟
    - ممنون چه خبره ؟ هميشه شادي باشه ايشاا...
    - سلام بابا. چطوري اومدي كه ما اصلا متوجه نشديم ؟
    - اونجور كه شماها ريسه رفته بوديد، دزدم مي اومد متوجه نمي شديد.خب، جريان اين خنده دسته جمعي چيه ؟ بگيد ما هم بخنديم.
    شكوه دوباره خنديد و در همان حالت ، حرفهاي ماني را براي آرمان تكرار كرد و در آخر افزود :
    - واي آرمان، اين پدر صلواتي اونقدر اين حرفا رو با نمك گفت كه من داشتم روده بر مي شدم.
    آرمان كه از خنده ي مادرش و حرفهاي ماني خنده اش گرفته بود، با تهجب گفت :
    - ماني بهت نمي آد اينقدر شيطون باشي!
    ماني با گونه هاي گلگون، سر به زير انداخت و مادرش گفت :
    - به ظاهرش نگاه نكنين، خيلي شيطونه. اگه حرفهاي شيرين و شيطنتهاي ماني نبود، من تا حالا از تنهايي و بي كسي دق كرده بودم. بعد از فوت پدرم و رفتن مانلي، همه ي سرگرمي و زندگي من شده اين بچه و شيرينهاريها و شيطنتهاش. بودنش در كنارم، نعمت بزرگيه.
    اسد نگاه مملو از مهر و محبتش را به ماني دوخت و فت :
    - خدا حفظش كنه خانم ملك نيا، واقعا نمونه اس. خدا مي دونه اندازه ي آزاده دوستش دارم. حضورش براي ما هم نعمت بزرگيه.
    - واي مريم جون، خدا مي دونه تمام فاميل ما، ماني جون رو مي شناسن، از بس كه من و اسد دوستش داريم و همه جا تعريفش رو مي كنيم. اين دو سه ماهي كه شما نيستين دق مي كنم به خدا.
    - اِ ، مي خواين برين ماني؟!
    ماني از اينكه اينقدر مستقيم مورد خطاب آرمان قرار گرفته بود، به شدت سرخ شد و خجالت كشيد. لرزش صدا و پريدگي رنگ آرمان وقت گفتن اين جمله، چيزي نبود كه بقيه متوجه نشده باشن. ماني از خجالت حرفي نزد و مريم به جايش گفت :
    - آره پسرم، خدمت رسيديم براي خداحافظي و طلب حلاليت.
    - واي، اين چه حرفيه مريم جون؟! ما جز خوبي و مهربوني از شما چيزي نديديم كه احتياج به حلاليت گرفت باشه. بعدشم، ايشاا... سالم و سلامت مي ريد و برمي گرديد، اين حرفا چيه؟!
    - تو بزرگواري شما كه شكي نيست ولي خب، راه دوره و آدميزادم از يه لحظه بعدش خبر نداره.
    اسد گفت :
    - سفر به سلامت خانم. شما بريد و برگرديد، ما حالا حالاها باهاتون كار داريم. به اين راحتي ها نمي ذاريم از دستمون راحت بشين.
    و نگاهش را به ماني و آرمان دوخت، شكوه هم همينطور. مريم خيلي خوب متوجه منظور اسد شد و گفت :
    - ما هم راحت از شما دل نمي كنيم. مي گن همسايه ي خوب از فاميل بهتره و خدا مارو از اين نعمت، بي نصيب نذاشته.
    و در حاليكه كاملا متوجه معذب بودن دخترش شده بود، اضافه كرد :
    - خب، با اجازتون رفع زحمت مي كنيم.
    - كجا مريم جون، تشريف داشتين حالا.
    - ممنون، يه كمي خرده كاري دارم كه بايد انجام بدم.
    - بيام كمكتون؟
    -قربان شما، ممنون. كار زيادي ندارم. مي خوام يخچال و فريزر رو خالي كنم، بدم به آقا داوود سرايدار. ما كه نيستيم، مي مونه خراب مي شه. يه سري هم به آقاي ارجمند بزنم و بگم چند وقتي نيستم. به هر حال مدير ساختمونه. بهتره از نبودن ما خبر داشته باشه.
    اسد گفت :
    - نگران خونه نباشين. ما حواسمون هست.
    - از اين بابت خيلم راحته و مي دونم كه زحمتش گردن شماست، ممنونم.

    خانواده ي مداحي خيلي اصرار كردند كه براي بدرقه ي مادر و دختر به فرودگاه بروند ولي مريم زيربار نرفت، اما دست آخر حريف آرمان نشد و او با قاطعيت اعلام كرد كه خودش آنها را به فرودگاه مي رساند.
    سايه ي غمي سنگين، تا لحظه ي خداحافظي روي صورت آرمان خودنمايي مي كرد و ماني به شدت كلافه و ناراحت بود. در فرصتي كه آرمان ماشين را پارك مي كرد، به مادرش گفت :
    -مامان، من نمي خوام كسي منتظرم بمونه، اينجوري دارم عذاب مي كشم.
    -خب بهش بگو عزيزم.
    -گفتم سفت و محكم ولي به گوشش نمي ره، اصلا نمي فهمه چي ميگم، فكر مي كنه دارم ناز مي كنم.
    -پس ديگه واسه چي عذاب مي كشي؟ من آنچه شرط بلاغ است با تو مي گويم، تو خواه پند گير، خواه ملال. تو اونچه را كه بايد بگي گفتي، آرمان خودش بايد با اين مسئله كنار بياد.
    -آره، ولي ...
    -ولي نداره مادر. هيچ وقت به خاطر مسئله اي كه مقصر نيستي، خودت رو اذيت نكن. اگه فكر مي كني مي توني آرمان رو دوست داشته باشي كه هيچ وگرنه آب پاكي رو بريز رو دستش و خودت رو راحت كن، ديگه بقيه اش به خودش مربوطه.حساب يه روز و دوز كه نيست، بحث يه عمر زندگيه. البته از نظر من آرمان خيلي پسر خوبيهولي نظر من مهم نيست. اين زندگي توئه و خودت بايد تصميم بگيري. اينو به خاطر داشته باش، هيچ وقت به خاطر هيچ كس، خودت رو فراموش كن. يادت باشه، هيچ وقت. يك روز زندگي با عشق از يه عمر زندگي بدون عشق بهتره. آخر زندگي بدون عشق، حسرت و واموندگي دخترم و در شرايطي كه هر دو طرف و يا يكي از طرفين نادون هم باشه، خيانت و آلودگي نقطه ي پايانشه.
    با آمدن آرمان كه چرخي هم براي حمل چمدانها با خودش مي آورد، حرفهاي مادر و دختر تمام شد و ماني، سخت به حرفهاي مادرش فكر كرد. اين زن بيمار كه تحصيلاتي هم نداشت، چقدر ساده و قشنگ حرف مي زد و چقدر خوب مسائل رو براي دخترش توضيح مي داد.
    ماني مادرش را روي يكي از صندليهاي فرودگاه نشاند و خودش رفت دنبال انجام كارها. آرمان هم تمام مدت بدون كلمه اي حرف، دنبالش بود.
    -خب آقا آرمان، شما خيلي زحمت كشيديد، واقعا ممنون. ديروقته، تشريف ببريد منزل، ما هم ديگه بايد بريم سالن ترانزيت.
    -ماني، باور نمي كنم داري ميري.
    -سفر قندهار كه نمي ريم، تا شهريور برمي گرديم.
    -يه احساس به من ميگه ديگه نمي آي، احساس بديه.
    -من بايد شهريور ماه تعيين رشته كنم، حتما برمي گردم.
    -ماني، يه جواب به من بده و برو. بذار حداقل يه ذره خيالم راحت بشه.
    مانيا كلافه بود. سعي مي كرد لبخند را روي لبانش حفظ كند و آرمان را به خاطر تمام محبتهاش نرنجاند ولي نمي شد.
    -چه جوابي بايد بدم؟
    -ماني، وقتي برگردي چيكار ميكني؟
    -خب مي رم دانشگاه. البته اگه قبول شم.
    -مطمئنم كه قبول مي شي ولي ديگه چي. بجز دانشگاه چيكار مي كني؟ نمي خواي ازدواج كني؟
    -نه.
    چنان محكم و قاطع جواب داد كه آرمان جا خورد.
    -چرا؟ تو مي توني در كنار تحصيل، زندگي متاهلي هم داشته باشي. ماني، مي دونم كه اينجا جاش نيست ولي بايد حرفي رو كه قبلا هم گفتم دوباره بگم! من دوستت دارم، خيلي زياد. قول مي دم خوشبختت كنم، خواهش مي كنم بهم يه فرصت بده. مطمئن باش پشيمون نمي شي.
    -ببينيد آقا آرمان ...
    -اَه ، اينقدر با من رسمي حرف نزن، خواهش مي كنم.
    ماني هر دو دست را بالا آورد و گفت :
    -خيلي خب، خيلي خب. ببين آرمان منم قبلا بهت گفته بودم. اميدوار بودم تونسته باشم منظورم رو بهت بفهمونم ولي انگار درست نتونسته بودم حرف بزنم. من فعلا قصد ازدواج ندارم ضمن اينكه اصلا دلم نمي خواد هيچ كس منتظرم بمونه. از آينده خبر ندارم و نمي دونم چي پيش مياد ولي دلم مي خواد با عشق ازدواج كنم. نمي دونم مي تونم روزي عاشق تو بشم يا نه ولي فكر مي كنم اگه قرار بود اين اتفاق بيفته ، تا حالا افتاده بود. من احترام زيادي برات قائلم و به عنوان يه دوست خيلي خوب و قابل اعتماد قبولت دارم ولي ازدواج، نه. اميدوارم متوجه باشي اينقدر برات احترام قائلم كه حرف دلم رو بهت مي زنم و نمي خوام دست به سرت كنم يا بازيت بدم. تو اين مدت تو برام به تكيه گاه مطمئن بودي و من خيلي خوب تونستم بهت اعتماد كنم ولي ازم نخواه دلم رو زير پا بذارم، خواهش مي كنم.
    آرمان چنان عاشقانه به ماني چشم دوخته بود كه دل دختر بيچاره لرزيد ولي لبخندي كه روي لبهاي پسر بود، كمي آرامش كرد.
    -هميشه گفتم، بازم مي گم كه تو تكي. من عاشق صورتت نيستم، تمام وجودت رو مي خوام و به همين دليل ارزش زيادي برات قائلم. تو خيلي راحت مي تونستي به قول خودت دست به سرم كني يا بازيم بدي ولي اين كارو نكردي و اين نه تنها ذره اي دلم رو سرد نمي كنه، بلكه آتيش عشقت داغتر هم ميشه. مي دوني كه ققنوس چيه؟ تو و عشقت تو دل من مثل ققنوسيد. با هر جواب ردي كه بهم مي دي، آتيش دلم شعله ور تر ميشه كه عشقتو بسوزونه و خاكستر كنه ولي هر بار ققنوس جديدي به وجود مياد، پاكتر و زيباتر از قبلي و تو نمي توني كاري بكنب. پس لااقل اجازه بده دوستت باشم، اگه تا حالا به عنوان دوست قبولم داشتي. من مزاحم زندگيت نمي شم ولي ازم نبر. دلم مي خواد تو عروسيت، اگه خودم داماد نبودم، مثل يه برادر يا يه دوست خيلي خوب بهت خدمت كنم. چه بخواي چه نخواي، ايم كارو مي كنم وحتي اگه منو دشمن هم بدوني، بازم دوستتم مي خوام حرفامو باور كني ماني، مي توني؟
    -من نمي خوام خودت رو عذاب بدي يا هر بار كه منو مي بيني، داغ دلت تازه بشه.
    آرمان دلي پر از غصه داشت و احساس شكست مي كرد ولي با لحني شوخ و لبخند زنان گفت :
    -تو چيكار به من داري؟ من خودم مي دونم و دلم، تو به زندگي خودت برس. حالا با هم دوست هستيم يا نه؟
    -البته! من هميشه رو دوستي و حمايت تو حساب كردم.
    آرمان دستش را به طرف ماني دراز كرد، با هم دست دادند بعد گفت :
    -خب، پس سفر بخير. به خواهرت خيلي خيلي سلام برسون و زيادم شيطنت نكن. اينقدرم آويزون مامانت نباش. بذار خواهرت عوض اين دو سه سال دوري رو در بياره و هي بچپه تو بغل مامان جونش. دخترا همشون بچه ننه ان، كاريش نمي شه كرد.
    ماني خنديد و گفت :
    -چشم ولي فكر نكن كم آوردما. جوابت رو نمي دم، امانت پيشم مي مونه تا برگردم و بهت بگم. يادت باشه كه يه جواب دنون شكن از من طلب داري، آقاي نه بچه ننه.
    هر دو خندان به طرف مريم رفتند تا به او اطلاع بدهند كه بايد به سالن ترانزيت بروند ولي غصه در چشمان آرمان بيداد مي كرد و با خنده ي لبانش، در تضاد بود.
    دم در سالن، وقتي از هم جدا شدند، آرمان ماني را صدا زد.
    -ماني.
    -بله.
    -وقتي نتايج كنكور اعلام شد، زنگ بزن تا بهت بگم رتبه ات چند شده.
    -تا اون موقع برميگردم.
    -منتظرم. خوشبخت باش ماني، خواهش مي كنم. بعد به آرامي زمزمه كرد : دل بي صاحبم ميگه ديگه نمياي. تو ديگه رفتي دختر، مي دونم كه تا عمر دارم، در حسرت عشقت مي سوزم.
    و اجازه داد اشكهايي كه تا آن موقع به زحمت پنهان كرده بود، سرازير شوند. بدون اينكه در حضور آن همه مشايعت كننده احساس خجالت كند. فقط ماني را ميديد و قدمهايي كه هر لحظه بيشتر بينشان فاصله مي انداخت.
    رفتي و بي تو دلم پر درده پاييز قلبم ساكت و سرده
    سرد، سرد و يخ زده.






    موضوعات مشابه:
    ویرایش توسط golnar : 09-04-2010 در ساعت 01:58 PM

    3 کاربر پست golnar عزیز را پسندیده اند .



  2. # ADS
    نشان دهنده تبلیغات برای شما
    تاریخ عضویت
    -
    محل سکونت
    -
    نوشته ها
    Many
     

  3. Top | #2

    تاریخ عضویت
    2010-08-18
    شماره عضویت
    264
    عنوان کاربر
    کاربر باهوش
    میانگین پست در روز
    0.06
    محل سکونت
    پیچ امین الدوله
    نوشته ها
    61
    پسندیده
    31
    مورد پسند : 78 بار در 39 پست
    میزان امتیاز
    3

    پیش فرض

    فصل 6
    -ببخشيد، شما آقاي اميررضا هستيد؟
    اميررضا، نتعجب از اينكه در شركت كسي فارسي حرف مي زند، سرش را بلند كرد و از ديدن دختر زيبا و بلند قدي كه جلويش ايستاده بود به شدت جا خورد.
    -من ... شما .....
    -من مانيا هستم، خواهر مانلي!
    -خداي من، عجب شباهتي، باورم نمي شه!!
    مانيا لبخندي زد و گفت :
    -سلام. اگه بدونيد چقدر گشتم تا شما رو پيدا كردم. بيشتر از دو هفته س كه دارم مي گردم.
    اميررضا كه هنوز بهت زده بود، از جا پريد و درحاليكه دستش را به طرف دختر موبلند دراز مي كرد، با خوشحالي زياد گفت :
    -سلام. ببخشي، اونقدر ديدنتون برام غير منتظره بود كه حتي يادم رفت سلام كنم. حال شما خوبه ؟
    -مرسي شما خوبيد؟
    -ممنون، ممنون. مانلي راست مي گفت واقعا قشنگيد.
    -آه، مانلي، دلم براش تنگ شده، حالش خوبه؟
    -بله عاليه، كي اومدي؟
    -امروز درست 18 روزه.
    -18 روز؟ پس چرا به ما خبر ندادي؟ مطمئنم مانلي مفهمه خيلي ازت دلخور ميشه. تنها اومدي يا كسي هم همراهته؟
    -با مامان اومدم.
    -راست مي گي، با مادر اومدين؟! الان ايشون كجا هستن؟
    -تو هتل.
    -كدوم هتل؟
    -كنتينانتال.
    -آخه چرا هتل، مگه شما كسي رو اينجا نداشتين؟
    -ما نمي دونستيم خونتون كجاست.
    -يه تلفن مي زديد، من خودم مي اومدم فرودگاه دنبالتون.
    -ما شماره تلفن هم نداشتيم.
    -جدي نمي گي؟!
    چهره ي اميررضا كاملا نشان مي داد كه چقدر از اين موضوع تعجب كرده و ماني به سرعت فهميد كه اين بيچاره اصلا در جريان كار مانلي نيست. نگاه مظلومش را به اميررضا دوخت و گفت :
    -چرا، باور كنيد ما هيچ نشوني ازتون نداشتيم. اصلا به خاطر همين بي خبري اومديم اينجا.
    اميررضا به فكر فرو رفت. مانلي تمام اين مدت گفته بود كه با خانواده اش در ارتباط است. حتي چند بار هم اميررضا خواسته بود با مادرش صحبت كند ولي مانلي اين كار را به بعد، وقتي حال مادرش بهتر شد موكول كرده بود. از طرفي مانلي، بابت بيماري و مخارج بيمارستان مادرش پول زيادي از اميررضا گرفته بود ولي حالا اين مادر و دختر در هتل كنتينانتال اقامت داشنتد كه مخارجش سنگين بود و در ضمن، اصلا به تيپ و سرو شكل مانيا نمي آمد كه ذره اي مشكل مالي داشته باشد.
    -حالا فكرشو نكنيد. ايشاا... مانلي رو كه ديديم، علت اين كارش رو ميگه.
    -آره حتما. خب، حالا پاشو تا بريم دنبال مادر. دلم نمي خواد يك لحظه ي ديگه تو ي هتل بمونيد.
    -اخه الان ساعت كاري شماست. من همين جا مي مونم يا مي روم پيش مامان تا كارتون تموم بشه.
    -كار چيه دختر، پاشو بريم. مادر زن و خواهر زنم اومدن، وايستم تا ساعت كاريم تموم شه؟
    بعد چشمكي زد و گفت :
    -يه نون زيركباب كه بيشتر ندارم، اونم معطل نگه دارم تا كارم تموم شه؟
    -يه نون زيركباب دارين؟!
    -نمي دوني به خواهر زن مي گن نون زير كباب؟
    -نه، چرا؟
    -چون خواهر زن مثل نون زير كباب، عزيز و لذيذه. خصوصا اگه مثل تو اينقدر خوشگل و خوش تيپ و يكي يك دونه ام باشه كه ديگه هيچي.
    -حالا به شوهر خواهر چي مي گن؟
    -نمي دونم، تو بگو.
    -يا پياز يا ريحون بغل كباب.
    -چطور؟
    -خب اگه خوب و دلچسب باشه، ميشه ريحون بغل كباب اما اگه يه خورده، بد اخم و تند وتيز باشه، اون وقت ميشه پياز كه هم تلخه، هم اشك آدم رو در مياره.
    -حالا من كدومشم؟
    -نمي دونم، هنوز كه اشكم رو در نياوردين. بايد صبر كنم ببينم كي اشكم رو در ميارين، اون وقت بهتون مي گم.
    -يعني اول و آخر همون پيازم ديگه، نه؟ خيلي خب، قبول. هر چه از دوست رسد، نيكوست. پاشو دختر جون، پاشو بريم دنبال مادر كه خيلي مشتاق ديدارشونم.
    اميررضا خيلي زود با ماني خودماني شد. اميررضا خيلي خوشحال بود. طبق تربيت خانوادگي و اصل ايراني بودنش، بسيار مهمان دوست بود، خصوصا كه اين دو نفر مهمانهاي عزيزي بودند و از راه دور آمده بودند. 8 سال زندگي ميان مردم سرد و بي احساس آلمان، نتوانسته بود اين مرد سي ساله را تغيير دهد.

    -چي شده؟ چرا اينطوري به من نگاه مي كني؟
    -جل الخالق، موندم تو كار خدا! آخه دو تا خواهر، اينقدر شبيه هم؟! اگه اين چال لپت وقت خنديدن نبود، مي گفتم خود مانلي هستي و داري سر به سرم مي ذاري.
    -خب ما دو قلو هستيم ولي مانلي 5 سال زودتر متولد شده.
    -آره، اين درسته. پاشو بريم كه مادر خانمم منتظره.
    اميررضا، مست از لذتي كه شب گذشته در كنار همسر حوري وش و پريچهرش برده بود، بسيار شاد و مسرور از حضور مهماني كه بوي وطن مي داد، همراه دختر به طرف هتل حركت كرد.

    -مامان، يه خبر خوش.
    -پيداش كردي، مانلي رو پيدا كردي؟
    -مانلي رو نه ولي شوهرش رو چرا.
    -راست مي گي؟! كو، كجاس؟
    -بفرماييد تو لطفا. ايشون خانم مريم ملك نيا، مادر خانم شما و ايشونم آقاي اميررضا حكمت، داماد عزير شما.
    مريم مرد جواني را مقابلش ديد، تقريبا قد بلند و تا حدي چهارشانه با موهاي خرمايي و پوست گندمي، بيني قلمي، چشمهايي كشيده و دهاني جمع و جور، ريش وسبيل هم نداشت. زيبا و تا حدي ظريف و جذاب.
    -سلام مادر. شما خيلي جوونتر از اون چيزي هستيد كه من فكر مي كردم. مانلي خيلي شبيه شماست و همينطور هم نوه تون ايلگار.
    قطره اشك، ديد مريم را تار كرده بود. تمام توانش را جمع كرد تا بتواند روي تخت بنشيند و با صدايي كه از بغض و شادي مي لرزيد گفت :
    -سلام مادر، سلام به روي ماهت، حالت خوبه؟
    اميررضا جلو رفت، دست مادر زنش را كه خيلي مهربان و ضعيف به نظر مي آمد در دستهاي مردانه اش گرفت و گفت :
    -من خوبم، شما چطوريد؟
    -الان خيلي خوبم. خيلي! گفتي اسم نوه ام چيه؟
    -ايلگار، يه دختر خوشگل و ناز. اسمش تركيه مادر، مي دونيد كه يعني چي؟
    -آره، مي دونم. ايلگار يعني برف سال، برف هميشه مظهر پاكي و روشنيه. مانلي چطوره، زايمانش خيلي سخت بود؟
    -نه مادر جون، يه كمي سخت بود و البته مانلي تونست از پس زايمان طبيعي بر بياد.
    -شير خودش رو به بچه ميده؟
    -نه، شيرخشك.
    -چرا؟ مگه خودش مشكلي داشت؟
    -نه، نگران نباشيد. مي دونيد، مانلي و من اينجا خيلي تنهاييم و براي مانلي سخت بود كه هر دو ساعت يكبار بچه و شير بده. اونجوري ديگه وقتي براي استراحت نداشت و به همين دليل شيرخشك رو انتخاب كرد. از ترس اينكه يه وقت بچه بعدا شيشه نگيره، از همون اول بهش شيرخشك داديم. خوشبختانه بچه سالم و تندرستيه، ماشاا... مثل توپ گرد و قلبه و سرخ وسفيده.
    بالاخره صداي اعتراض ماني بلند شد.
    -بنده 18 روزه پدر خودم و پاهام رو درآوردم از بس دنبال شماها گشتم، حالا نشستيد اينجا داماد و مادرزن دردل مي كنيد؟ خب جناب آقاي حكمت، عوض اينكه پز خانم و دخترتو به ما بدي، پاشو ببرو نشونمون بده. البته اگه دلتون مياد گپتون با مادر خانمتون به بعد موكول بشه.
    -آخ آخ، راست ميگي. بخدا آنقدر ذوق كردم كه اصلا يادم رفت براي چي اومديم هتل. پاشيد مادر، بايد زودتر بريم خونه ي ما. اگه مانلي بفهمه من اينقدر معطلتون كردم، چشمام رو در مياره.
    حدود سه ربع بعد، مقابل مجتمع بزرگي كه شامل حدود 120 واحد آپارتماني شيك و قشنگ بود، از تاكسي پياده شدند. توي راه اميررضا توضيح داده بود كه ماشين را براي مانلي مي گذارد و خودش با تاكسي به محل كارش مي رود و برمي گردد. از نشر او، مانلي بيشتر به ماشين احتياج داشت.
    -آقا اميررضا؟
    -ببين ماني جان، وقتي به من مي گي آقا اميررضا يا آقاي حكمت، من احساس مي كنم همون پياز كنار كبابم. خواهش مي كنم يه كمي راحت باش بابا ناسلامتي من شوهر خواهرتم و تو هم خواهر زنمي ها.
    -چشم. حالا مي گم مي خواي از همين پايين به مانلي خبر بدي ما اومديم؟ خيلي جا مي خوره اگه يهو مارو دم در ببينه.
    -مي خوام سورپرايزش كنم. دلم مي خواد وقتي كه اونجوري مبهوت و خوشحال، نگاه سرگردانش رو بين من و شما مي چرخونه، ببيمنمش. نظر شما چيه مادر؟
    -هر كار دوست داري بكن مادر، من موافقم.
    مانيا رنگي از حسادت به چهره و صدايش داد و گفت :
    -همين ديگه. دوماد و مادرزن با هم دست به يكي مي كنن. باشه، عيبي نداره، نوبت من و مانلي هم مي شه. صبر كن اميررضا خان، صبر كن.
    و انگشتش را به علامت تهديد براي اميررضا كه لحظه اي لبخند از لبانش دور نمي شد، تكان داد.
    -باشه خواهر زن، يادت باشه كه اعلان جنگ كردي. پس بچرخ تا بچرخيم.
    -اگه سرمون از اين همه چرخيدن گيج رفت چي؟
    -نترس، مادر مواظبمونه. مادر شما بايد هواي من و بيشتر داشته باشين ها. 8 ساله مادرمو نديدم.
    -نترسيد، نگفته پيداست. از همين حالا معلوم مامان با شماست.
    -حسود خانم. خب رسيديم، اينم طبقه بيست، آپارتمان شماره 108.
    - اميررضا جان، ما همين جا مي ميونيم تا شما بري تو و به خانمت اطلاع بدي، نمي خوام بچه ام يهو هل كنه.
    -چشم مادر، با اجازه.
    اميررضا در را باز كرد و رفت تو. لحظه اي بعد سرش رو بيرون آورد و گفت :
    -فكر كنم هردوشون خوابن، هيچ صدايي نمياد. شما بفرماييد تو تا من برم و مانلي رو پيدا كنم.
    ولي خبري از مانلي و بچه نبود. خانه ساكت بود و بهم ريخته. لباسهاي بچه، گوشه ي خانه پخش و ظرفهاي صبحانه، نشسته توي ظرفشويي بود. حتي يك پمپرز استفاده شده ي بچه هم كنار ميز پذيرايي، خود نمايي مي كرد. انگار با عجله خانه را ترك كرده بودند. اميررضا تند تند مشغول جمع و جور كردن شد و گفت :
    -ببخشيد كه اينجا اينقدر بهم ريخته اس. مانلي خيلي ضعيف شده و نمي تونه كار كنه. چند بار از من خواست بچه رو نصف روز بذاريم مهدكودك ولي راستش من دلم نيومد. خب اونم به همه ي كارا نمي رسه.
    ماني دست به كار مرتب كردن آشپزخانه شد و گفت :
    -احتياجي به توضيح نيست، خونه ي بچه داري همينه ديگه. در ضمن، ما هم سر زده اومديم، مگه نه مامان؟
    -بله درسته، غريبه ام كه نيستيم.
    -ماني جان، شما چرا زحمت مي كشي؟ من الان ميام.
    -زحمتي نيست، الان تموم مي شه. مي دوني، وقتي مانلي ايران بود، ما دو تا دست به سياه و سفيد نمي زديم. يعني مامان اصلا نمي ذاشت ما كار كنيم. براي همين ما يه كمي تنبل بار اومديم.
    -از وقتي مانلي اومد اينجا، همه چي افتاد گردن مانياي بي چاره. آخه ديگه قلبم ياري نمي كرد كه حتي كاراي خودم رو انجام بدم.، اينه كه اين بچه مجبور شد جور منو بكشه. حالا فكر مي كني مانلي كجا رفته؟
    -هر جا باشه تا يكي دو ساعته ديگه حتما پيداش ميشه. من معمولا ساعت چهار مي رسم خونه و مانلي از وقتي زايمان كرده، ديگه خيلي كمتر از قبل بيرون ميره و هميشه وقتي ميام خونه اس. خب ماني، نگفتي چطور پيدامون كردي؟ اونم بي آدرس و بي شماره تلفن، تو مملكت غريب!
    -آدرس خونه ي قبلي مانلي رو داشتم، اول رفتم اونجا. هيچ كدوم از همسايه ها خبر نداشتن و صاحب خونه هم رفته بود سفر. چهار روز پيش از مسافرت برگشت و رفتم سراغش. تا منو ديد، فكر كرد مانلي ام. براش توضيح دادم كه خواهرشم و از ايران اومدم، اونم به خاطر شباهت زيادمون بي چون و چرا قبول كرد. گفت كه هيچ نشوني و آدرسي ازتون نداره ولي جايي رو كه مانلي قبلا كار مي كرده بلده. گفت شايد اونجا بتونم يه ردي ازتون پيدا كنم. .وقتي رفتم اونجا، بازم اولش من رو با مانلي اشتباه گرفتن ولي به خاطر همين شباهت، راحت بهم اعتماد كردن و باهام حرف زدن ولي اونجام گفتن آدرس جديدشو نمي دونن. يكي از دخترا يهو گفت كه محل كار تو رو مي دونه و احتمال داد كه هنوزم باشي. متاسفانه بعد از ظهر جمعه بود و ديگه شركت شما تعطيل شده بود. شنبه و يكشنبه هم كه هيچي.، امروز اومدم خدمتتون و ديدم بله، آقاي اميررضا حكمت تو همين شركت مشغول كار هستن و ديگه بقيه شم كه ديگه خودتون مي دونيد.
    -عجب پشتكاري به خرج دادي، خوشم اومد.
    -من اگه يه كاري رو به گردن بگيرم، تا آخرش مي رم.
    -زبون اينا رو چيكار كردي؟
    -خب، شما بنده رو دست كم گرفتين. اين جونور دو پا كه هم اكنون در برابر شماست ، به چهار زبون زنده ي دنيا توان صحبت دارد. البته به يكي از اونها خيلي مشلط نيست. زبان شيرين آذري، زبان شيرين فارسي، زبان شيرين انگليسي و يه كمي هم آلماني. باهاشون آلماني حرف زدم ولي هر جا كم آوردم، دو سه تا انگليسي هم قاطيش كردم. خلاصه گليمم رو از آب كشيدم بيرون ديگه.
    -به قد و قوارت نمي ياد چهار تا زبون بلد باشي.
    -قدم يك و هفتاده، از اين درازتر بشم؟
    -منظورم اينه كه سن و سالت كمه.
    -به سن و سال ربطي نداره. Iq بايد بالا باشه كه شكر خدا هست.
    مريم از تعريفهايي كه مانلي جسته و گريخته از اميررضا رضا كرده بود، ذهنيت خوبي نسبت به او داشت و حالا ديگر مطمئن بود كه اميررضا مرد خوبي است. رفتارش اين را نشان مي داد. ساعت چهارونيم شد وليهنوز خبري از مانلي و بچه نبود. تلفن زنگ زد و اميررضا گفت :
    -آهان، خودشه، حتما زنگ زده بگه كاري براش پيش اومده.
    و گوشي تلفن را برداشت. بعد از چند كلمه صحبت، كمي اخمهايش درهم رفت ولي خيلي زود حالت عادي به خودش گرفت و مكالمه تمام شد.
    -كي بود مادر، چي شده؟
    -چيزي نيست. من يه دقيقه مي روم بيرون و زود برمي گردم. شما استراحت كنيد من الان ميام.
    و با اصرار مريم را به اتاق خواب راهنمايي كرد.

    وقتي از تاق بيرون آمد، ماني آهسته گفت :
    -از مهد كودك بود، نه؟ گفتي قبول نكردي كه بچه بره مهد، پس چي بود جريان؟
    -نمي دونم چرا مانلي اين كار و كرده. حالا به مادر چيزي نگو تا من برم بچه رو بيارم. مدير مهد مي گفت بايد ساعت سه تا سه و نيم مي رفتيم دنبالش.
    -مي خواي همراهت بيام؟
    -نه نه، مادر نگران ميشن. آدرسشو گرفتم همين نزديكياس. زود ميام.
    نيم ساعت بعد وقتي برگشت، بچه را يكراست برد به اتاق و گذاشت پيش مريم. مريم آنقدر از ديدن نوه اش ذوق زده شده بود كه زياد پيگير ماجرا نشد و اميررضا رفت پيش ماني كه مشغول تهيه ي شام بود.
    -چيكار ميكني دختر؟ ناسلامتي مهموني ها!
    -مهمون چيه مگه خونه ي غريبه اس؟ خب، چي شد؟
    اميررضا صدايش را پايين آورد و درحاليكه سعي مي كرد ناراحتي اش را نشان ندهد، گفت :
    -از قرار يك ماهي ميشه كه مانلي بچه رو ميذاره اونجا، از نه صبح تا سه و نيم بعدازظهر.
    -و به تو نگفته بود؟
    -نه. اصلا اونا منو نمي شناختن، كارت شناسايي نشون دادم تا بچه تحويلم دادن. نمي دونم جريان چيه بايد صبر كنم تا مانلي بياد و خودش بگه.
    شب شد ولي هيچ خبري از مانلي نبود. بچه بي تابي تمي كرد خصوصا در بغل ماني كاملا آرام مي گرفت ولي بقيه مثل مرغ سركنده بودند، خصوصا اميررضا. حدود ساعت ده شب بلالخره مريم به حرف آمد.
    -اميررضا جان، يه چيزي بپرسم ناراحت نمي شي؟
    -نه مادر، بفرمايين.
    -خداي نكرده با هم حرفتون شده بود؟
    -نه، اصلا. ما تا حالا با هم مشكل جدي نداشتيم يا حتي يه بحث جدي.
    بعد ياد عشقبازي شب گذشته افتاد و گفت :
    -خصوصا ديشب، شب خيلي خوبي بود.
    -اين اتفاق تا به حال سابقه داشته؟ يعني شده كه مانلي اينطور بيخبر بره و تا دير وقت برنگرده؟
    -حتي يك بار هم نشده. عجيبه، سر در نميارم.
    ناگهان فكري به ذهن مريم خطور كرد.
    -كمدش، لباساش، ببين همه چي سره جاشه؟
    -چطور مگه مادر؟
    -خواهش مي كنم يه نگاه بكن.
    اميررضا و ماني سراغ كمد مانلي رفتن و آه از نهاد اميررضا بلند شد.
    -چمدونش و يه سري از كفش و لباساش نيست. يعني چي، آخه چي شده؟
    و مريم كه تازه به اتاق آمده بود، ناله اي سر داد و اشكش سرازير شد.
    -رفته، رفته. بازم گذاشته و رفته.
    -چرا؟ آخه كجا رفته؟ براي چي رفته؟ ما كه مشكلي نداشتيم. مادر به خدا مشكلي نداشتيم، باور كنيد.
    -باور مي كنم پسرم، باور ميكنم. مگه مي شه مرد به اين خوبي، مشكلي هم واسه زنش ايجا كنه؟ پاشو مادر، اين بخت سياه منه كه همه جا دنبالمه. پاشو ببين چه خاكي بايد تو سرم بريزم. اي خدا، اين همه را اومدم كه بچه ام رو ببينم، حالا گذاشته و رفته. آخه تو كجا رفتي دختر؟ پس بچه ات چي ميشه، شوهرت، زندگيت؟
    نيم ساعت بعد مريم به زور آرامبخشي كه ماني بهش تزريق كرده بود، كنار نوه ي عزيزش خوابيده بود و ماني و اميررضا، در آشپزخانه، پشت ميز نشسته بود.
    -اميررضا، نمي خواي چيزي بخوري؟
    -نه ماني جان، ممنون. اشتها ندام.
    -مي خواي چيكار كني؟
    -نمي دونم، گيج گيجم. يكي دو روز صبر ميكنم شايد برگرده، اون مي دونه من دوونه شم. اينجوري ولم نمي كنه و بره. حتما خسته بوده يكي دو روز رفته جايي استراحت كنه.
    -حتي نمي خواي به پليس خبر بدي، هان؟
    -نه مياد، ميدونم. دلش نمياد من و ايلگار و ول كنه.
    ماني پيش خودش فكر كرد :
    -امكان نداره برگرده، سنگدلتر از اين حرفاس. با وجودي كه مي دونست مامان مريضه، مارو گذاشت و رفت.
    از پشت ميز بلند شد. مقداري از آجيل درجه يكي را كه خريده بود، در ظرف ريخت و گذاشت جلوي اميررضا.
    -غذا كه نخوردي اقلا يه كمي از اينا بذار دهنت. خب مي دوني ما هيچي از تو نمي دونستيم، حتي اسم فاميلت رو. فقط ميدونستيم مانلي با يه مرد به اسم اميررضا ازدواج كرده، هين. به همين دليل سوغاتي قابل داري برات نتونستيم بياريم.
    -شما براي من بهترين سوغات بودين اگه امشب اينجا نبودين، من دق مي كردم. خدا از آسمون شماها رو برام فرستاد. مانلي مياد و از ديدنتون خيلي خوشحال ميشه و اونوقت هر ناراحتي كه از من داشته باشه فراموش ميكنه.
    -اميدوارم، بايد به خدا توكل كنيم.
    صبح روز بعد اميررضا به شركت زنگ زد و اطلاع داد كه يك هفته مرخصي مي خواهد كه مورد موافقت قرار گرفت. بلافاصله بعد از گذاشتن گوشي، تلفن زنگ زد و اميررضا بسيار ناراحت و آشفته صحبت كرد.
    -چي شده اميررضا، چرا رنگت پريده؟
    -مادر كجاس؟
    -خوابه، همه ي داروهاش آرامبخشه. لطفا بگو چي شده، خواهش مي كنم.
    -من... من و مانلي يه .... يه حساب مشترك داشتيم. از بانك تلفن زدن.
    -واي، خدا جون. حتما مانلي حساب تو رو خالي كرده، آره؟ چطور تونسته مگه حساب مشترك دو تا امضا نمي خواد؟ مگه بانك نبايد طرف ديگه ي حساب رو در جريان قرار بده؟
    -حساب ما يك امضائه بود، خودم خواستم اينطوري باشه. ماني، من به زنم بيشتر از چشمام اعتماد داشتم. بانك ديروز با محل كار من تماس گرفته، كه من نبودم. با اينجام تماس گرفته، از قرار توي راه بودي.
    -موبايل چي، مگه موبايل نداري؟
    -ديروز هر چي گشتم پيداش نكردم. واسه اينكه مانلي رو از خواب بيدار نكنم از خير بردنش گذاشتم. من مرد نامرتبي نيستم، هميشه موبايلم روي ميز پذيرائيه. پريشب هم همونجا بود ولي صبح پيداش نكردم.
    -چقدر پول تو حسابت بود؟
    -خيلي، خيلي زياد. مقدارش مهم نيست.
    -چرا، خيلي هم مهمه اون پول مال تو بوده، نه مال مانلي. مطمئنم موبايلت رو مانلي قليم كرده بوده و از قبل نقشه ي همه چيرو كشيده بوده، پاشو اميررضا بايد به پليس خبر بدي.
    -نه، نمي خوام مثل يه دزد دنبالش بگردن. اون زن منه ماني، مطمئنم دليلي براي اين كارش داشته.
    -تو بايد به خاطر خودش اين كارو بكني. اين كارا هيچ دليل موجهي نداره. حتي ممكنه جونش در خطر باشه.، بايد به پليس اطلاع بدي.

    حال مريم روز به روز بدتر مي شد. خوراكش اشك بود و استراحتش آه. زمام امورخانه و بچه داري را مانيا به عهده گرفته بود و به خوبي از پس همه ي كارها بر مي آمد. ديگر بچه را به مهد كودك نسپردند و بچه هم چنان در بغل خاله آرام مي گرفت كه انگار او مادرش است.

    -ماني چقدر خدا مهربونه، چه به موقع تو رو فرستاد اينجا، اگه شما نبودين چه خاكي تو سرم مي ريختم؟
    -اين چه حرفيه؟ بعدشم، مگه تو به لطف و محبت خدا شك داري؟
    -نه ولي وقتي مي بينم ايلگار اينطوري تو بغل تو آروم ميشه، خيالم راحته. شنيدي كه ميگن خاله بوي مادر رو ميده.
    -آره، يه چيزايي ميگن.
    -البته ما كه هميچين چيزي نديديم، خاله داريم تا خاله. من تو دار دنيا يه خاله دارم و يه دايي. واي از دست خاله ام كه تمام فاميل از دستش به عذابن. خاله اكرم من خاله است و تو هم خاله اي.!

    غم بزرگي در چشمهاي اميررضا لانه كرد. ماني بيشتر از همه، دلش براي اميررضا مي سوخت. در اين 20 روز كه از مانلي بي خبر بودند.، داغون شده بود. هر چه سعي مي كرد ظاهرش را حفظ كند ولي معلوم بود چقدر عذاب مي كشد. هم عشقش رفته بود و هم همسر و مادر بچه اش. از طرفي هم مانلي با نامردي تمام، همه ي دارو ندارش را برده بود، همه ي پس اندازش را.

    -اميررضا، تو چرا با خونوادت تماس نمي گيري؟ اگه با مادر يا خواهر يا حتي با برادرت حرف بزني، يه كم دلت سبك ميشه. چرا همه چيز رو مي ريزي تو دلت؟ اگه نمي خواي بهشون بگي چي شده، خب نگو ولي يه حال و احوال ساده ام كه بكني، خيلي به حالت مفيده.
    -من خواهر ندارم، فقط يه برادر دارم.
    -خب با اون حرف بزن. هرچه باشه مرده و مردا حرفهاي همديگر و بهتر مي فهمن.
    -من با خونواده ام قطع رابطه كردم، يعني اجازه ندارم باهاشون تماس بگيرم. شماره موبايل و شركت برادرم توي دفتر تلفنم بود كه نمي دونم چه بلايي سرش اومد. مدتهاست گمش كردم.
    -نمي خوام فضولي كنم ولي ميشه بگي چرا با خونوادت تماس نداري؟ يعني مي دوني، بهت نمياد آدمي باشي كه كسي رو برنجوني، واسه همين مي پرسم.
    -ولي رنجوندم. اونم پدرم رو، پدري كه واقعا برام زحمت كشيد. شايد اين بلايي كه الان سرم اومده، نتيجه ي آه و دل شكسته ي پدرمه.
    بعد بي مقدمه پرسيد :
    -تو نامزد نداري؟
    -نه.
    -دوست پسر چي؟
    -نه اصلا.
    -تا حالا عاشق شدي؟
    -نه، اصلا. نمي دونم عاشق شدن چه جوريه ولي مطمئنم تا حالا عاشق نشدم. بچه ها تو مدرسه اسمم رو گذاشته بودن آدم آهني، بعضي ها هم بهم مي گفتن كوه يخ ولي خب، دست خودم نيست. شنيدم وقتي آدم عاشق ميشه، حالي بهش دست ميده كه قابل توصيف نيست. مثلا دلش مي لرزه، قلبش تند و كوبنده مي تپه، بي قرار و بي حوصله است بعضي وقتها هم صبور و گوشه گير ميشه ولي من تا حالا با ديدن هيچ مردي، دچار ذره اي تغيير تو احساسم نشدم. البته چرا، وقتي مرد مجرد يا جووني مي بينم، يه كمي خجالت مي كشم و دلم نمي خواد زياد حرف بزنم، كه اينم در مورد همه ي مرداي جوون صادقه. به غير از اين هيچي. حالا چي شد كه اينو پرسيدي؟
    -مي خواستم ببينم درد منو مي فهمي يا نه.
    -خب، درسته كه عاشق نشدم ولي براي عشق احترام خاصي قائلم و درد عاشقها رو سعي مي كنم كه بفهمم. اگه بخواي، مي توني منو خواهرت فرض كني و برام دردل دل كني. شنونده ي خوبي ام.
    -همه جوره خوبي و حرف نداري. خوشگلي، خوش هيكلي، نجيبي، خانم و با وقاري، درست عين مانلي.
    -آهان، ديگه چي؟ بگو، بگو داره از خودم خوشم مياد.
    -سليقه ات حرف ندره، خونه داري و بچه داريت عاليه، مريض داريت بيسته، دست پختت كه ديگه معركه است و از همه ي اينا مهمتر اينه كه خيلي خوب ميدوني كي بايد حرف بزني و كي بايد گوش كني.
    -اوووووه، اينقدر حسن داشتم و خودم نمي دونستم؟ تو واقعا به آدرم اعتماد به نفس تزريق مي كني.، اونم وريدي نه عضلاني. صاف مي زني تو رگ آدم، سريع تاثير ميكنه.
    -باور كن جدي ميگم، اينايي كه گفتم، همه واقعيته. مي خواي بگم چطور با مانلي آشنا شدم؟
    -از فضولي دونستن اين موضوع، كهير زدم. روم نشد وگرنه تا حالا صد بار ازت پرسيده بودم.
    -خب، پس بهت ميگم كه كهيرت خوب بشه.
    ميدوني ماني، به اصطلاح جوونا، من زياد اهل حال نيستم. يعني هميشه بايد كسي باشه كه هلم بده يا به خاطرش من يه تفريح و سرگرمي داشته باشم.نه اين كه بدم بيادها، نه. اتفاقا خيلي هم دوست دارم سرگرمي داشته باشم ولي از بس كه هميشه سرم تو درس بوده و به قول اميرعلي خر زدم، زياد تو فكر سرگرمي و تفريخ خودم نيستم. تا قبل از اينكه با مانلي آشنا بشم، تمام تفريح من خلاصه ميشد تو اينكه هر روز بعد از ظهر، موقع برگشتن از سركار، تو يه كافي شاپ كه سر راهم بود يه قهوه بخورم و شايد يه سيگار بكشم، يكي دو ساعتي مردم رو تماشا كنم و برگردم خونه. با مانلي هم همونجا آشنا شدم. پيشخدمت هميشگي هيچ وقت ازم سوال نمي كرد چي مي خورم.، خودش مي دونست چي بايد بياره. ولي يه روز كه تو حال خودم بودم و داشتم از پشت شيشه مردمو نگاه مي كردم يه صداي خيلي قشنگي ازم پرسيد :
    -چي ميل داريد براتون بيارم؟

    از ته لهجه اش فهميدم آلماني نيست و تعجب كردم كه اين كيه كه جاي دختر هميشگي اومده و داره ازم سوال ميكنه. واسه همين سرم رو بلند كردم و تا نگاهم به نگاهش افتاد، برق از چشمم پريد و لال شدم. دوباره به آلماني پرسيد :
    -قربان چي ميل دارين؟
    -شما تازه اومدين اينجا؟
    -بله، امروز روز اول كارمه.
    -آلماني كه نيستين، درسته؟
    -بله آلماني نيستم.
    -مي شه بپرسم اهل كجائين؟
    -مگه فرقي مي كنه؟
    -نه فقط خواستم بدونم.
    -خب، پس لطفا سفارشتون رو بفرماييد.
    -من هميشه يه قهوه مي خورم، تلخ و غليظ، بدون شير.
    -الان ميارم.

    و رفت. از حال خودم تعجب مي كردم. تا به حال چنين وضعي برام پيش نيومده بود به خودم اجازه نداده بودم اونقدر تو زندگي كسي فضولي كنم. اون روز مانلي بدون حرف قهوه رو بهم داد و بعد از اون زندگي من عوض شد. اگه تا اون روز براي يكي دو ساعت وقت گذروني و مثلا تفريح مي رفتم اونجا، از اون روز به بعد فقط براي ديدن مانلي مي رفتم. بعد از حدود يك هفته، ده روز، كار به جايي كشيده بود كه تموم وقت منتظر بودم كارم تموم شه و برم ديدن مانلي كه بدبختانه اونم مثل تو، سرد بود و بي تفاوت. ديگه عوض يكي دو ساعت، تا وقت تعطيلي كافي شاپ اونجا مي نشستم و عوض دو سه تا قهوه، كيك و چيزاي ديگه هم مي خوردم. كم كم يخ مانلي باز شد و فهميدم ايرانيه. نمي دوني چقدر از اين قضيه خوشحال شدم. شبها با اصرار راضيش مي كردم كه اجازه بده برسونمش خونه و اينجوري با هم دوست شديم.

    -و بعد ازدواج كردين، آره؟
    -خيلي سخت بود، مانلي هيچ جوري راضي نمي شد ازدواج كنيم و منم چون تو يه خانواده ي خيلي مذهبي بزرگ شده بودم و از طرفي هم خيلي دوستش داشتم، راضيش كردم اقلا صيغه بشيم. يعني خودم صيغه رو خوندم كه محرم باشيم، مقاومت در مقابل مانلي خيلي سخت بود. ببخشيد كه اينقدر راحت حرف مي زنم، دلم مي خواد همه چيز رو بهت بگم.
    -من درك مي كنم اميررضا، نگران نباش و حرفت رو بزن.
    -نمي دوني مانلي وقتي فهميد حامله اس، چه قشقرقي به پا كرد. طفلكي ديوونه شده بود و زمين و زمان رو فحش ميداد. خيلي التماسش كردم كه بچه رو نگه داره و خدا ميدونه كه چه پدري ازم در اومد تا راضي شد و منم بلافاصله مجبورش كردم با هم ازدواج كنيم. چند وقت بعد هم اومد همينجا و رسما، زندگيمون رو شروع كرديم. زندگيمون خيلي خوب بود ماني. من عاشق مانلي بودم، خودش خيلي خوب مي دونست كه چقدر دوستش دارم. نمي دونم كه چرا اينطوري شد، نمي دونم.

    -اختلافت با خوانواده ات سر همين مسئله است، نه؟
    -آره، حاجي مي خواست دختر خاله ام رو برام بگيره، خواستگاري هم كرده بود و از نظر اونا، همه چي تموم شده بود. وقتي فهميد چيكار كردم. مجبور شد حرفش رو پس بگيره و از خاله و دختر خاله ام عذر خواهي كنه . خب، اين براي حاجي خيلي سنگين بود. اولين بار بود كه تو روش وايستادم. كاري كه تو تموم عمرم انجام نداده بودم.

    صداي گريه ي ايلگا، اميررضا را مجبور كرد كه حرفش را همانجا تمام كند. ماني واقعا شنونده ي خوبي بود و اميررضا احساس سبكي مي كرد. بعد از اين همه تنهايي، حالا يكي بود كه حرفهايش را بشنود. متاسفانه مانلي نمي گذاشت اميررضا هيچ وقت درد دل كند. يعني اصلا حوصله ي گوش دادن به حرفهايش را نداشت، حالا ماني درست نقطه ي مقابل او بود. با علاقه و حوصله ي تمام به حرفهاي اميررضا گوش مي كرد. حالا ديگر اميررضا احساس تنهايي نمي كرد. ماني جاي يك خواهر هم زبان و فهميده را برايش پر كرده بود. عشق مانلي چنان رگ و ريشه ي اميررضا را پر كرده بود كه به جز خواهر، هيچ جور ديگري به ماني نگاه نمي كرد.


    فصل 7

    -ماني كاش يه تلفن به آرمان مي زدي ببيني نتيجه كنكورت چي شد .
    -حالا گيريم قبول شده باشم ، ما كه نمي تونيم برگرديم.
    -چرا، تو برميگردي ايران و منم بعد از اومدن مانلي ميام پيشت. خدا لعنتت نكنه مانلي ، باعث و باني بدبختي اين بچه ام شدي .
    بعد چشمانش را بست و با دلي پر از نفرت و كينه گفت :
    -اي خدا من كه از عمو حمدا.. و زنش نمي گذرم، تو هم نگذر. واگذارشون مي كنم به خودت ، باشه تا روز قيامت كه سر پل صراط جلوشونو بگيرم . با يه ندونم كاري و كينه شتري ، باعث بدبختي من و بچه هام و اين اميررضاي طفل معصوم شدن.
    -مامان ، شما هيچ وقت زنده ها رو نفرين نمي كردي ، چه برسه به مرده ها كه بقول خودتون دستشونم از دنيا كوتاهه!
    -آره اما از عمو حمدا... و زنش نمي گذرم. از روزي كه مجبورم كردن با اون خواري و خفت عروسشون بشم، ديگه يه روز خوش نديدم .
    -اِ ، چرا با خواري و خفت؟! موضوع چيه ؟
    -هيچي ولش كن. ندوني بهتره.
    -چرا مامان؟ بگو مي خوام بدونم. چرا هر وقت اسم بابا مياد، شما ناراحت مي شيد؟ چرا ما با وجود اينكه اصل و نسب داريم ،هميشه اينقدر بي كس و كار و دور از فاميل بوديم؟ چرا ما هيچ وقت تبريز يا مراغه نمي ريم؟ مامان من هيچي راجع به اقواممون نمي دونم، چرا ؟
    -آخ مادر دست رو دلم نذار كه خونه.ما واقعا پركِس و بي كِسيم.
    -فاميل به اين يزرگي، اونوقت من و بچه هام تو اين دنيا كسي رو نداريم.

    بعد اشكهايش را پاك كرد و گفت:
    -ماجرا بر مي گرده به مادربزرگم، يعني مادر مادرم. اون اهل مراغه بود كه با يه كرد سنندجي ازدواج كرد و بخاطر اين ازدواج مجبور شد بره سنندج و اونجا زندگي كنه.چند سال بعد ، شوهرش تو يه دعواي طايفه اي كشته شد و اون مجبور شد با يه دختر، برگرده مراغه و پيش پدرش زندگي كنه. اون دختر ، مادر من بود ، شهناز. من كه نديدمش ولي شنيدم زيبايي خاصي داشته ، قد بلند و چشم و ابروي مشكي و خلاصه چهره و اندام يه دختر زيباي كرد.پدرم رحمت ا... خان ، پسر ارشد خان بزرگ ملك كندي بود كه قرار بود با دختر عموش، بتول ، ازدواج كنه. البته از اين ازدواجهاي سنتي كه دختر رو به نام پسري ناف بر مي كنن ولي از قرار هيچ عشقي اين وسط به وجود نمياد.يعني پدرم اصلا علاقه اي به بتول نداشته و هيچ وقتم بهش علاقمند نمي شه و در عوض عاشق شهناز مي شه. از اون طرف عمو حمدا... هم شيفته مادرم ميشه و دو برادر بدون اين كه از دل هم خبر داشته باشن، پيش خودشون فكر و خيالهايي ميكنن. تكليف رو مادرم روشن مي كنه و به پدرم جواب مثبت مي ده. خب پدرم هم جذاب تر و قشنگ تر از عموحمدا... بود و هم اخلاق بهتري داشت. پدربزرگم اول سعي مي كنه با مخالفتهاش ، جلوي اين ازدواج رو بگيره ، ولي عشق پدرم انقدر عميق بود كه پدربزرگم حريفش نشد و بالاخره به اين ازدواج رضايت داد.پدربزرگم براي اينكه خانواده عمو كينه اي به دل نگيرن و بتول هم بدنام نشه ، بلافاصله بتول رو براي عمو حمدا... خواستگاري كرد و اون دوتا هم با هم ازدواج كردن ولي ازدواجي كه بنيانش با كينه و نفرت شروع شد،يك دنيا كينه و نفرت از مادرم . اين كينه نسل به نسل به من و بعدم بچه هام رسيد. مي بيني عزيزم! نفرت ، عقل و منطق و احساسشون رو كور كرده بود تا جايي حتي به تو و خواهرت كه نوه هاشون بودين رحم نكردن. اونا حتي به پسر خودشونم رحم نكردن.

    از اون جا كه مامان و بابام عاشق هم بودن، زندگيشون با عشق و محبت شروع شد ولي هر دو بي خبر بودن از عشق عمو حمدا... به مادرم.
    با اينكه مامان و باباي من زودتر ازدواج كرده بودن ولي عمو حمدا... زودتر صاحب بچه شد و همين باعث شد مامان بيچاره من روز به روز بيشتر از چشم پدربزرگم بيفته. پدربزرگم خيلي سعي كرد بابام رو مجبور كنه كه يه زن ديگه بگيره ولي حريفش نشد.
    بالاخره خدا به غريبي و تنهايي مادرم رحم كرد و من به دنيا اومدم ولي اون خدا بيامرز سر زا رفت. همه بهم مي گفتن كه خيلي شبيه مادرم هستم ولي رنگ چشمهام ، عين پدرم بود، طوسي تيره. پدرم هرگز ازدواج نكرد، همه زندگي و عشقش رو يكجا بخشيد به من. تنهايي بزرگم كرد و محبتش رو با يه دنيا تلاش به پام ريخت. البته يه عمه ام داشتم به اسم جيران كه چون خودش درد بي مادري رو تحمل كرده بود و مادرم رو هم خيلي دوست داشت، به پدرم كمك مي كرد.عمه جيران خيلي مهربون بود اما ديگه بعد از ازدواجش نتونست از من نگهداري كنه. شوهرش سيف ا... ، برادر همون بتول خانم بود و اون خانواده همگي از مادرم و من بيزار بودن، ولي خدانشناس يه حيوون تمام عيار بود. عمه جيران بابت هر چيز كوچكي ازش كتك مي خورد. خصوصا كه بچه دار هم نشدن. از اونجايي كه زن هميشه بدبخته ، هيچ كس حتي به خودش اجازه نمي داد فكر كنه شايد سيف ا... مشكل داره، همه مي گفتن زنه اجاقش كوره. حالا خوبه سيف ا... آدم درست و سالمي ام نبود، معتاد بود و يه صبح تا شب از پاي منقل بلند نمي شد .سهرابم شاگردش بود. هرچي اون مي ريخت سهراب جمع مي كرد . سهراب با دايي جونش مو نمي زد.

    -مامان شما كه مي دونستين بابا اينطوره ، چرا باهاش ازدواج كردين؟
    -قسمت مادر ، قسمتم اين بود. هرچند مي دونم شماها زياد به اين حرفها اعتقاد ندارين ولي واقعيت اينه كه كنترل يه سري كارها از دست ما خارجه و ما ناچار به انجامش مي شيم. كجا بودم؟ آهان ، يادم افتاد بتول خانم خيلي مارمولك و موذي بود. كم كم خودشو به ما نزديك كرد و انقدر محبت كرد ، كه بابا گول خورد و بهش اعتماد كرد. عمه ام كه ديگه نمي تونست بهم برسه. اين بود كه با مهربونيها و مادري بتول خانم ، خيال پدرم تا حدي راحت شد و بتول خانم كم كم ، نقششو اجرا كرد.

    دوازده، سيزده ساله بودم كه حرف شوهر كردم پيش آمد و عمو حمدا... و بتول خانم پيش قدم شدن تو خواستگاري و به همين دليل كسي ديگه اي به خودش اجازه نداد جلو بياد. بتول خان كه فكر مي كرد به خاطر محبتهاش، امكان نداره نه بشنوه، همه جا پر كرده بود كه من نامزد سهرابم. حالا فكر مي كني سهراب چند سالش بود؟ هفده يا هجده سال، ولي خب، دهات بود ديگه. دخترا و پسرا رو تو همين سن و سال عروش و داماد مي كردن. خدا بيامرزه بابام جونش به جون من بسته بود و از همون اول سفت و سخت توروشون وايساد و گفت : ( من دخترم رو به سهراب نمي دم. ) آخه سهرابم آدم نبود كه، شر بود خوش گذران. همه غلطي مي كرد. گذشت و گذشت تا من شدم 15 ساله و سهراب 20 ساله. ديگه واسه خودش شده بود يه معتاد و خلافكار تمام عيار و ننه و باباشو عاصي كرده بود ولي زن و شوهر جلو ي مردم، زير بار خلافهاي پسرشون نمي رفتن. همچين سهراب، سهراب مي كردن كه انگار يه دنياست و يه سهراب پاك و نجيب! خصوصا كه بعد از اونم ديگه صاحب پسر نشدن و زن عمو 5 تا دختر پشت سر هم زاييد.
    اون وقت تو دهات اطراف تبريز و مراغه، يه رسمي باب شده بود كه نمي دونم تو شهرهاي ديگه هم بود يا نه. هر دختر و پسري همديگر رو مي خواستن يا مثلا پسره دختره رو مي خواست و يكي از خوانواده ها يا هر دو مخالف بودن، پسره دختره رو مي دزديد و يه چند وقتي مي برد يه جا قايم مي كرد. حالا عقد مي كرد يا نه، به هر حال خونواده ها مجبور بودن موافقت كنن. و اون عروسي سر مي گرفت. البته بماند كه اون عروس، تا عمر داشت، خوار و ذليل بود و تا دهنشو باز مي كرد كه به چيزي اعتراض كنه، مي زدن تو سرش كه خودت خواستي و از اينجور حرفها. خونواده ي پسره هم كه ديگه بدتر، هزار و يك جور حرف بارش مي كردن. مثلا اينكه ما تو رو نمي خواستيم و مجبور شديم بگيريم و از اين چيزا.
    بتول خانم تو دهن همه انداخته بود كه مريم، سهراب رو مي خواد و رحمت ا... نمي ذاره با هم عروسي كنن. مردم كه جون ميدن واسه حرف مفت، چهار تا هم روش گذاشتن و دهن به دهن پيچيد.
    من از ترس خودم رو تو خونه زنداني كرده بودم و حتي اگه رو به مرگ بودم، بدون بابام پامو بيرون نمي ذاشتم. مي ترسيدم از در خونه برم بيرون و سهراب منو بدزده. باور نمي كني ماني، تا بابام از سر كار بر نمي گشت، توالت هم نمي رفتم. آخه توالت اون سر حياط بود و مي ترسيدم اگه برم تو حياط، سهراب از ديوار بپره تو حياط و منو بدزده. اينجاس كه مي گم قسمته ها، با اين همه مواظبت و احتياط، اتفاقي كه نبايد، افتاد و من به خاك سياه نشستم. سياهي كه آتيشش هم خودم رو سوزاند، هم بچه ام رو ....
    تنها كسي كه بهش اعتماد داشتم و وقتي بابم نبود، اجازه داشتم درو روش باز كنم، عمه جيران بود. يه روز پريشون و آشفته اومد خونمون و گفت :
    -پاشو بريم خونه ي ما.
    -سلام عمه چي شده؟
    -سلام عمه جون. چيزي نشده. اومدم دنبالت، ببرمت خونمون. سيف ا... مي خواد بره تبريز، من تنها مي مونم.
    -آخه چرا صورتت كبوده عمه؟
    -داشتم خاك رو طاقچه رو مي گرفتم، صورتم خورد گوشه ي طاقچه.
    -واي، چرا مواظب نبودي؟ خدا رحم كرده چشمت در نيومده. آخ آخ، بميرم الهي، ببين چي شده.
    -عمه ات بميره. كاش كور مي شدم و اين روز رو نمي ديدم. كاش ميمردم عمه، كاش ميمردم.
    يهو صداي نكره ي شوهرش از پشت در بلند شد كه :
    -جيران، چرا معطلي؟ بيا ديگه.
    -اومديم سيف ا... خان. الان مريم حاضر ميشه، زود ميايم.
    بعد هول هولكي چند تكه از لباسام رو گذاشت تو بقچه و يواشكي گفت :
    -بدو عمه تا صداي اين بي پدر بلند نشده.
    -مگه قراره چند روز پيشت بمونم كه برام اين همه لباس برداشتي؟
    -نمي دونم عمه ولي يه هفته اي هستي.
    -آخه صبر كن تا آقام بياد. اگه بياد و ببينه من نيستم نگران ميشه.
    -سر راه رفتم اجازه ات رو ازش گرفتم. حالا بدو تو رو خدا.

    به بهونه ي جمع و جور كردن خونه، راه افتادم دور اتاق و حياط و خلاصه همه جا رو يه باره ديگه نگاه كردم. يه حسي بهم مي گفت كه ديگه به اونجا برنمي گردم. دلم مي خواست جا به جاشو تو ذهنم نگه دارم. اون خونه، پر بود از يادگاريهاي مادرم . اونجا رو خيلي دوست داشتم و هنوز هم دلم مي خواد يك بار ديگه ببينمش.
    اون روز با عمه جيران رفتم كه اي كاش قلم پام خورد مي شد و نمي رفتم. بهش اعتماد كردم و نتيجه اش رو هم ديدم. رفتم ولي چه رفتني. يه پام مي رفت، يه پام نمي رفت. چند بار تا دم در خانه رفتم و به بهونه اي برگشتم ولي از ترس سبف ا... و غرغرهاش بالاخره رفتم.
    تا از در خونه ي عمه جيران رفتم تو و پا گذاشتم تو اتاق، ديدم سهراب اونجا نشسته. اومدم بيام بيرون و برگردم خونمون كه سيف ا... گور به گور، جلو مو گرفت. چشمهاي كور شده اش رو سفيد كرد و با اون صداي نكره اش غريد كه :
    -كجا مي ري دختر، برو تو.
    تا ته ماجرا رو خوندم. فكر مي كردم آدمه و دلش به حالم مي سوزه، افتادم به التماس و گريه كنون گفتم :
    -تو رو خدا بذار برم عمو سيف. بخدا نمي ذارم آقام بفهمه، كبودي چشم عمه رو بهونه مي كنم و مي گم با اون بودم. بذار برم تا آقام نفهميده.
    -اتفاقا من مي خوام كه آقات بفهمه.
    خدا مي دونه چقدر گريه و التماس كردم، چقدر ضجه زدم و ناليدم ولي دلش سنگ بود خير نديده. سهرابم كر شده بود و لال. نه حرفي مي زد و نه عكس العملي نشون مي داد.، حتي بهم نگاه نمي كرد. عمه جيران به دست و پاش افتاد و التماس كرد ولي هر چي بيشتر گفت، بيشتر كتك خورد، آنقدر كه تقريبا بي هوش شد. منم ترسيدم و خفه شدم. بچه بودم ديگه، همش 15 سالم بود. خب مي ترسيدم. بعدشم خود زير گل رفته اش دست و دهنمو بست و به سهراب اشاره كرد. اونم كارش رو خوب بلد بود، منو انداخت رو كولش و برد تو زير زمين عمه اينا. خوبه بدوني كه همون زير زمين، شد حجله ي من و مهون شب، شب زفافم بود. يه وقتي به هوش اومدم كه كار از كار گذشته و سهراب مثل سگ بالا سرم نشسته بود.
    مريم اشك مي ريخت و حرف مي زد. اين همه حرف سالها در دلش مانده بود و عذابش مي داد. ماني تازه مي فهميد، معني غم هميشگي نگاه مادرش چيست و اينكه اين زن در اوج جواني چرا اينقدر مريض و دل مرده بود. جاي مادر و دختر عوض شد. اين بار ماني مثل يك مادر مريم رو بغل كرد و موهايش را نوازش كرد. در حاليكه با حركت ننويي، آرام آرام تكانش مي داد و خودش هم گريه مي كرد گفت :
    -بميرم برات مامان قشنگم، چي كشيدي!
    مريم با هق هق گفت :
    -اينا كه روز خوشم بود، كاش دردم همين بود. بلاهايي به سرم اومد كه اينا پيشش نعمت بود.

    وقتي فهميدم چه بلايي سرم اومده، خودمو زدم و گريه كردم. سهراب خونسرد و بي خيال يه سيگار روشن كرد و برو بر بهم نگاه كرد. خودمو زدم، گيسامو كندم، صورتمو چنگ انداختم، آخرش كه ديد ساكت نمي شم گفت :

    -بسه ديگه چقدر زرزر مي كني، حوصله ام سر رفت. صداتو ببر.
    -چرا سهراب، چرا اينكارو كردي؟ مگه من به تو بد كردم كه اين بلا رو سرم آوردي؟
    با بي تفاوتي شونه هاش رو بالا انداخت و پك محكمي به سيگارش زد.
    -پس چرا اينطور بي آبروم كردي؟ اگه آقام بفهمه، سرم رو مي بره. حالا مردنم به جهنم به مرگم راضي ام ولي آبروي آقام چي ميشه؟ ديگه نمي تونه سرش رو تو مردم بلند كنه.
    -اين جواب بلايي كه آقام سر آنام آورد.
    -مگه آقات با آنات چيكار كرده؟
    -اونا با هم نامزد بودن، آنام عاشق عمو رحمت بود ولي عمو بهش خيانت كرد و رفت مادر تو رو گرفت. آنام مجبور شده كه زنه آقام بشه.
    -خب اين چه ربطي به من بدبخت داره يا به تو؟ من و تو كه اون موقع اصلا نبوديم و جود نداشتيم، حالا چرا بايد تقاص پس بديم؟ ببين چيكار كردي سهراب؟ به خاطر حرف آنات، هم آبروي منو بردي هم آبروي خودتو. ناسلامتي من و تو با هم دختر عمو، پسر عمو هستيم، من ناموس تو هستم ولي تو به ناموست رحم نكردي. ببنيم حالا آنات جواب حرف مردم رو چه جوري مي ده و نامردي پسرش رو چجوري ماست مالي مي كنه.

    تا حرفم تموم شد دهنم داغ شد پر از خون. سهراب با پشت دست كوبيد تو دهنم و درحاليكه موهامو مي كشيد با حرص گفت :

    -حرفهاي گنده تر از دهنت نزن. يه دفعه ديگه اسم آنام رو به زبون بياري، آتيشت مي زنم. ننه ي من پاك و سالم بود، ولي ننه ي تو .... بود.
    -خفه شو، به آنام تهمت نزن. همه مي دونن كه اون چقدر پاك بود و تو از همه بيشتر. مطمئن باش اگه يه ذره پاش مي لنگيد، اول از همه آقام مي كشتش. خودت كه مي دوني چقدر غيرتيه. آنام خيلي خوشگل بود و آقام عاشقش شد. با هزار منت ازش خواستگاري كرد و با هم عروسي كردن. درد مردم اينه كه به زندگي اون دو تا حسودي مي كردن، به خوشگلي و نجابت و هنرمندي آنام و به عشقي كه تو زندگيشون بود. آقام هيچ وقت به آنام نازك تر از گل نگفت و هميشه با محبت باهاش حرف ميزد. درست برعكس آنا و آقاي تو كه هميشه با هم سر جنگ دارن و عمو سيف ا... و عمه جيران كه روزي صد بار با هم كتك كاري مي كنند. اين حسادتها باعث شد كه پش سر آنام حرف بزنن.
    -تو كه آنات رو نديد، از كجا معلوم كه بهت دروغ نگفته باشن و گولت نزده باشن؟
    -از اونجايي كه 15 ساله آنام مرده ولي آقام زن نگرفته. از اونجا كه يه مرد، تك و تنها، بچه اش رو بزرگ كنه و راضي نشد ازدواج كنه. از اونجا كه آقام هر شب با عكس آنام حرف مي زنه و گريه مي كنه تا خوابش ببره. از اين چيزا فهميدم آقا سهراب.
    -تو هم به خوشگلي آناتي، منم شكل عمو رحمت. تو هم مثل آنات عاشق من مي شي؟
    -نه، هيچ وقت.
    -چرا؟
    -چون تو مثل آقام نيستي. شكل و قيافه كه مهم نيست، مردونگي شرطه. آقام اونقدر مرد بود كه آنام رو با عزت و احترام ببره خو نه اش نه اينجوري مثل تو و با نامردي.

    يهو صداي بابام رو شنيدم. سهراب پريد و جلوي دهنمو گرفت كه يه وقت بابامو صدا نكنم ولي اگه اين كار و نمي كرد هم من صدام در نمي اومد. با چه رويي بابامو صدا مي زدم؟ باباي بدبختم خيلي داد و هوار كرد، مي فهميدم كه خانه رو مي گرده ولي نمي دونم چرا نيومد زيرزمين. بيچاره اونقدر حواسش پرت بود كه ياد زير زمين نيفتاد. خصوصا كه زيرزمين عمه اينا پشت خونشون بود و درش از حياط پشتي باز مي شد.




    2 کاربر پست golnar عزیز را پسندیده اند .



  4. Top | #3

    تاریخ عضویت
    2010-08-18
    شماره عضویت
    264
    عنوان کاربر
    کاربر باهوش
    میانگین پست در روز
    0.06
    محل سکونت
    پیچ امین الدوله
    نوشته ها
    61
    پسندیده
    31
    مورد پسند : 78 بار در 39 پست
    میزان امتیاز
    3

    پیش فرض

    ماني تا به مادر و شوهرخواهرش نگاه كرد، زانوانش لرزيد و براي اينكه بچه از دستهاي بي حسش به زمين نيفتد، روي اولين صندلي نشست. چيزي نپرسيد يعني نيازي به پرسيدن نبود حال و روز آن او نفر به او فهماند كه جسد متعلق به مانلي بوده است.
    گلوله اي اندازه ي يك گردو راه نفسش را گرفته بود و سوزش عجيبي در گلويش حس مي كرد. دلش مي خواست گريه كند و زار بزند. ولي نمي توانست، لحظه اي نگاهش به چشمهاي خيس مادرش افتاد و لرزشي مشمئزكننده، تمام بدنش را دربر گرفت. اثري از زندگي در چشمهاي زيباي مادرش نبود، هيچي. خوشبختانه ايلگار انگار حال همه را درك مي كرد چون كوچكترين صدايي نمي كرد و عميق تر از هر روز، خوابيده بود.

    مريم روي كاپانه ي پذيرايي دراز كشيده بود. ماني ليوان آب قند را آرام به هم مي زد ولي هنوز چشمانش خشك بود و گردوي لعنتي در گلويش. دو سه ساعتي مي شد كه از آنجاي منحوس به خانه برگشته بودند ولي حتي يك كلمه حرف از دهن ماني در نيامده بود، يا حتي يك صداي كوچك. مادرش را به زور آرامبخشي خواباند. اجازه داد اميررضا تا زماني كه دلش مي خواست، سر روي زانوهايش بگذارد و گريه كند. آنقدر كه تمام قسمت بالاي دامنش خيس شد. تا وقتي كه اميررضا خوابش برد.
    ماني كنار پنجره ي بزرگ پذيرايي ايستاد اين قسمت از خانه را خيلي دوست داشت، چون از آنجا خيلي خوب مي توانست آسمان را ببيند و با ستاره ها درد دل كند ولي حالا هرچه سعي مي كرد، آه هم نمي توانست بكشد. نفس كشيدنش با مشكل مواجه شده بود. با فشار ملايم دستي روي شانه اش، به عقب برگشت.
    - ماني، حالت خوبه؟ عزيزم، رنگت به شدت پريده، چيزي خوردي؟
    نگاه سرگردان ماني، اميررضا را وحشت زده كرد. متوجه شد كه دختر بيچاره از شدت بغض، نمي تواند حرف بزند.
    - ماني، تو بايد گريه كني. چرا اينقدر مي ريزي تو خودت، چرا جلوي اشكهاتو مي گيري؟
    ولي دهان ماني باز و بسته ميشد، بدون اينكه صدايي از آن خارج شود. مثل ماهي دور از آب، لبهاي خشكش به هم مي خورد. احساس كرد مادرش بيدار شده، نگاهش را به سمت او چرخاند و به سرعت به طرفش حركت كرد. اميررضا اشكهايش را پاك كرد و ناليد :
    - دختر بيچاره، مگه تو چقدر طاقت داري، از پا مي افتي بچه، گريه كن.
    مريم جرعه ي كوچكي از آب قند را كه ماني بدون حرف ولي با يك دنيا محبت جلوي دهنش گرفته بود، نوشيد و با صدايي به شدت ضعيف گفت :
    - اميررضا، بيا مادر مي خوام باهاتون حرف بزنم.
    مانيا كنار پاي مادر، روي كاناپه نشسته بود و اميررضا مقابل آن دو نفر كه بسيار برايش عزيز بودند، روي زمين نشست.
    - ماني، وقتي رفتي ايران، يه سر برو سراغ ايرج. وصيت نامه ي من پيش اونه و همه چي رو طوري تنظيم كرده كه بعد از من، تو گرفتار ادارات دولتي نشي. اميررضا، سه دانگ از مغازه ي جواهر فروشي تبريز به نام مانليه، يعني بود ولي از اين به بعد متعلق به توئه.
    - مادر جون...!
    - نه مادر، نه عزيزم، اين حق توئه و بايد قبول كني. حرفهايي با هر دوتون دارم كه بايد بگم، خوب گوش كنيد و به حرفهام فكر كنيد. اميدوارم بتونم مجابتون كنم تا خواسته ي من و كه فكر مي كنم به نفع هردوتونه، به انجام برسونيد.
    مانيا كه نمي توانست حرف بزند، سري به علامت رضايت تكان داد و اميررضا گفت :
    - مادر جون، من از خدامه كه بتونم خواسته ي شما رو برآورده كنم. قول مي دم هرچي مي خواين بي چون و چرا و راست و درست انجام بدم، قول مي دم.
    مريم كه معلوم بود به سختي حرف مي زند، نفس عميقي كشيد و رو به مانيا گفت :
    - كارتو اينجا تموم شده و بايد برگردي ايران. برو مادر، برو سراغ درس و زندگيت.
    - كجا برم مامان؟ پس شما چي؟ اميررضا و ايلگار چي؟ اميررضا كه نمي تونه هم كار كنه، هم مواظب شما و دخترش باشه، مي تونه؟
    - آره مي تونه. صبح تا بعد از ظهر بچه رو مي ذاره تو مهدكودك، بعدشم كه ديگه خودش خونه اس. چاره اي نيست. انگار اين بيچاره هم سرنوشتش اينه. حالا يه مدت اين كارو مي كنه، بعدشم خدا بزرگه. من برنمي گردم ايران، مي خوام اينجا پيش بچه ام بمونم. مي خوام تا وقتي زنده ام هر روز برم پيشش و براش شمع روشن كنم. بچه ام از تاريكي وحشت داره، آخه سكينه وقتي حسابي تنبيهش مي كرد، مي انداختش تو زيرزمين تاريك اون خونه. من مي مونم ولي اميررضا مجبور نيست. اميررضا خونواده ات تو ايران منتظرن! برگرد پيششون. پدر و مادر، هيچ وقت از بچه اشون نمي گذرن. مطمئنم هرچقدر هم از دستت ناراحت باشن، با ديدن خودت و بچه ات از گناهت مي گذرن و مي بخشنت. من اينجا يه جايي اجاره مي كنم و مي مونم. شايدم رفتم تو يكي از اين خونه هاي سالمندان. آره، اينجوري بهتره. نگران من نباشيد، تو اين دوره و زمونه پول حلّال مشكلاته. پول خوب مي دم، خوب ازم نگه داري مي كنن.
    ماني به مادرش چسبيد و بغض آلود گفت :
    - مامان اين حرفا چه؟ من درس بخونم كه چي بشه؟ برنمي گردم ايران، حالا كه شما دوست داريد بمونيد اينجا، منم مي مونم. من برم ايران، تك وتنها چي كار كنم؟ مي مونم و هين جا درسم رو ادامه مي دم.
    - نه، همين كه گفتم ماني. تو تا حالا رو حرف من حرف نزدي و مي دونم كه اين بارم اين كارو نمي كني. تو مي ري و به اميد خدا تنها هم نمي موني. سعي مي كنم كه اميررضا رو راضي كنم برگرده به وطنش، مي دونم تو هم به من نه نمي گي، درسته پسرم؟ نه، نمي خوام الان بهم جواب بدي. باشه بعد سر فرصت با هم حرف مي زنيم.
    - نه مادرجون، اجازه بديد الان بگم. من اگه تا حالا فكرش و مي كردم كه يه روز برگردم به ايران، از حالا به بعد ديگه فكرش رو هم نمي كنم. مانلي، همسر عزيز و عشق بزرگ من اينجاست. كجا بذارمش و برم؟ من ديگه هيج جاي دنيا آرامش ندارم الا اينجا. اينجا لااقل مي تونم برم سر.... سرخاكش و ..... باهاش درد دل كنم ولي اگه برم، شايد ديگه نتونم برگردم.
    - اين حرف رو نزن پسرم. من خواهش بزرگي از تو دارم كه اگه بر نگردي ايران، نمي توني به خواهشم عمل كني. مي دوني كه مانيا حالا بجز من و تو ايلگار، كسي رو نداره. من نمي تونم برگردم، يعني نمي خوام كه برگردم. من در حق مانلي، خيلي كوتاهي كردم. ندانسته و نا آگاه، واسه بچه ام مادري نكردم. حالا نمي خوام تنهاش بذارم. مي خوام تا روزي كه زنده ام و تا لحظه اي كه نفس مي كشم، همين جا پيشش باشم و بعد از مرگم هم، پيشش بمونم. مي دونم كه مي تونيم بچه ام رو ببريم ايران و تو مملكت خودش به خاك بسپاريم ولي نمي خوام اين كار و بكنم. اون مادر مرده دل خوشي از اون ديار نداشت و از اونجا فرار كرد، نمي خوام بخاطر دل خودم، در حقش ظلم كنم. اميررضا جان، تو رو صاحب اسمت آقا امام رضا (ع) قسم مي دم، مانيا و ايلگار و از هم جدا نكني. ايلگار يادگار خواهر مانيه و ماني، بوي مادر ايلگار و براش مي ده. اين حرفم به اين معنا نيست كه ديگه ازدواج نكني، برعكس. ازت خواهش مي كنم در اولين فرصت كه تونستي، در دلت رو به روي ديگري باز كني. نگران دخترتم نباش مطمئنم كه ماني مثل تخم چشمش ازش مراقبت مي كنه و تو از اين بابت، تو زندگي آينده ات مشكلي نخواهي داشت.
    - مادر جون من چطوري مي تونم كسي رو جايگزين مانلي كنم؟ چرا داريد در حقم بي انصافي مي كنيد.
    - نه مادر ، اين حرفو نزن. نمي گم كسي رو جايگزين مانلي كن ولي نمي خوام يه عمري هم تنها بموني. مانلي رو گوشه ي دلت نگه دار و اجازه بده زندگي روال عادي خودش رو طي كنه. يه زن، اگه از نظر مالي مشكل نداشته باشه، خيلي راحت مي تونه به تنهايي زندگي كنه ولي يه مرد، نه. يه مرد، نمي تونه تنهايي و بي همدمي رو تحمل كنه. تو اگه ازدواج نكي، اين دنيا و اون دنيا منو عذاب دادي. نمي گم عجله كن، ولي به خودت فرصتي بده تا بتوني به ديگران هم فكر كني و سعي كن كه زندگي آرومي داشته باشي. خيالم از ماني راحته، چون به دست با كفايت تو مي سپرمش. پسرم، اون پول داره، خونه و ماشين هم داره ولي عشق رو تو زندگيش كم داره. كمكش كن كه انتخاب درستي داشته باشه و راحت زندگي كنه. اينجا موندن، فقط از يه جهت براي من سخته و اونم اينه كه مي ترسم وقتي مردم، بدون غسل و كفن خاكم كنن كه اونم به وقتش يه فكري به حال خودم مي كنم. من كه تنها مسلمون اين مملكت نيستم، حتما يه راهي داره.

    براي مريم، گفتن اين حرفها خيلي سخت بود ولي لازم مي دانست كه بگويد. چند ساعت پيش فهميده بود كه عزيزش، پاره ي تنش را از دست داده و حالا بدون اينكه توانسته باشد عزاداري كند، مجبور بود اين حرفها را بزند بايد مي گفت، مي ترسيد ديگر هيچ وقت نتواند و دراصل، او داشت به تنها كساني كه داشت وصيت مي كرد.
    دستهايش يخ كرده و پاهايش بي حس و بي رمق بود. اشك چشمش بند نمي آمد ولي قوي بود. روح بلندش در فراز و نشيب سالهاي گذشته، آنقدر دچار تغيير و تحول شده و آنقدر بالا و پايين زندگي را ديده بود كه ديگر فولاد آب ديده شده بود. اشكها را با سر انگشتان يخ زده و لرزان از گونه زدود و گفت :
    - خب، من فكر مي كنم اونچه لازم بود گفتم. حالا لطفا كمكم كنيد برم تو اتاق، مي خوام سرمو رو بالش مانلي بذارم. اون اتاق، هنوز بوي بچه ام رو مي ده
    اميررضا جسم نيه جان و سبك مادرزنش را از روي كاناپه بلند كرد، برد به اتاق و روي تخت و بالش ماني قرار داد. مانيا لحاف را زير چانه ي مادرش كشيد. مريم هر دو عزيزش را بوسيد و گفت :
    - بريد بچه ها، خسته ام و مي خوام بخوابم.
    ايلگار بيدار شد. ماني عصرانه اش را داد و دست و صورتش را شست، لباسهايش را عوض كرد و به دست اميررضا كه لحظه اي چشمانش خشك نمي شد سپرد. مي ديد كه اميررضا چطور دخترش را مي بوسد و عطر تنش را به سينه مي كشد و باز چشمانش مي سوخت ولي همچنان بدون ذره اي اشك. بايد سري به مادرش مي زد، خوابش طولاني شده بود.
    ايلگار روي قاليچه ي وسط اتاقش نشسته و با اسباب بازيهايش سرگرم بود. انگار بچه هم مي دانست كه نبايد سرو صدا كند، آخه مادربزرگش خواب بود.
    اميررضا مغموم و گرفته، روي مبل نشسته بود و به عكس زيباي مانلي، روي ميز نگاه مي كرد. تازه متوجه حالت خاص عكس شده بود. اين عكس را از مانلي پشت به دريا گرفته بود و هميشه به اينكه عكس به اين زيبايي گرفته، افتخار مي كرد. شكم برجسته اش از زير لباس، آخرين ماهاي بارداري را نشان مي داد. لبخند زيبايي روي لبش بود ولي چشمانش!!!! چيز عجيبي در آن نگاه بود كه بعد از اين همه مدت، با اينكه بارها و بارها عاشقانه به آن عكس خيره شده بود، تازه برايش معني مي شد. غم و ترس عميقي در نگاه مانلي بود كه اميررضا تازه متوجهش شده بود.
    مانيا نفس سنگينش را به سختي بيرون داد. خواست مادرش را بيدار كند ولي همين كه دستش به دستگيره ي در اتاق رسيد، پشيمان شد. احساس مي كرد مادر به خواب و استراحت بيشتري نياز دارد روز سختي را گذرانده بود و مانيا به خوبي حس مي كرد مادرش و اميررضا، ضربه ي سنگيني را تحمل كرده اند.
    - خدايا مي دونم كه درد ميدي، درمونشم مي دي. مي دونم غم و زجر مي دي، صبر و تحملم مي دي. خدايا كمكمون كن. بخصوص ازت مي خوام، التماست مي كنم صبر و تحمل مامان و اميررضا رو زياد كني. خداي خوبم، تو كه مي دوني من حالا بعد از تو، همين سه نفر رو دارم، مامان و اميررضا و ايلگار.... پس به درگات التماس مي كنم، اين سه نفر رو حفظ كن. خدايا، خداي خوبم، خداي مهربونم.
    نمي دانست چند دقيقه است پشت در اتاق ايستاده و با خداي خود حرف مي زند ولي احساس مي كرد سبكتر شده. كاش مي توانست گريه كند ولي نمي فهميد چرا نمي تواند. دلش مي خواست خودش را خالي كند ولي قطره اي اشك از چشمش نمي چكيد. تازه يادش افتاد كه هنوز هيچ كدام لباس مشكي نپوشيده اند. آنقدر شوكه شده و كلاف سردرگم بودند كه اصلا سياه پوشيدن را فراموش كرده بودند.
    در اتاق را به آرامي باز كرد و در فضاي نيمه تاريك اتاق، مادرش را ديد كه آرام و راحت خوابيده. لبخند ملايمي روي لبش نقش بست و از خدا تشكر كرد. لااقل مادرش با آرامش خوابيده. در تاريكي اتاق لباس سياهش را پوشيد. با قدمهايي آهسته سراغ چمدان مادرش رفت. خيلي زود يك پيراهن و روسري مشكي پيدا كرد چون لباسهاي مريم هميشه رنگهاي تيره داشتند.
    همين كه پيراهن مشكي را برداشت، چشمش به بسته اي غير عادي، زير پيراهن خورد. اول متوجه نشد چيست ولي بعد از لحظه اي به خاطر آورد كفن مادرش است. اين كفني بود كه مريم خودش تهيه كرده بود و سالها پيش، در شبهاي قدر و شبهاي شهادت و ضربت خوردن حضرت علي (ع) و عاشورا و تاسوعاي همان سال، دعاي جوشن كبير و زيارت عاشورا را با دستهايي لرزان درحاليكه قطرات اشكش روي پارچه ي كفن مي چكيد، رويش نوشته بود. بعد از آن، هر وقت به مسافرت مي رفتند، بسته را همراه خودش مي برد و حالا اينجا هم با خودش آورده بود. ماني اين بار با ديدنش حال بدي پيدا كرد و آرزو كرد كاش مادرش لااقل اين بار از آوردن بسته منصرف مي شد. لباس مادرش را روي تخت و كنار مادرش قرار داد.
    به آرامي موهاي نرم و قشنگ مادرش را كه حالا تعداد تارهاي سفيدش بيش از تارهاي سياه بود، نوازش كرد و نرم و ملايم، صدا زد :
    - مامان، مامان جونم، بيدار شو قربونت برم. پاشو مادر جون، وقت خوردن داروهاته. پاشو....
    اميررضا دستي به صورتش كشيد و اشكهايش را پاك كرد. قاب عكس مانلي را به لب نزديك كرد و بوسه اي طولاني، روي عكس عزيز از دست رفته اش گذاشت. رفت كه به يادگار عشق عزيزش سر بزند. همين كه به سمت اتاق ايلگار حركت كرد، در اتاق خواب خودش و همسر عزيزش كه حالا جاي خواب و استراحت مريم بود باز شد و مانيا، رنگ پريده و لرزان، با چشماني باز و از حدقه در آمده، جلوي در ظاهر شد.
    - چي شده ماني، چرا حالت اينطوريه؟
    مانيا به چهارچوب در تكيه داد و آرام، روي زمين نشست. اميررضا جلو رفت، مقابل مانيا نشست، شانه هايش را به دست گرفت، خفيف و ملايم تكان داد و براي اينكه مريم بيدار نشود، آهسته و آرام پرسيد :
    - ماني جان، چي شده؟ ماني تو رو خدا حرف بزن، چي شده؟
    انگار صدايي در گوشش پيچيد و هشدار داد كه :
    - يه اتفاق ديگه، يه خبر وحشتناكه ديگه. آماده باش، حاضر باش.
    چشمانش از حد معمول بازتر شد. دستانش شروع به لرزيدن. ارتعاش لبها و صدايش، به وضوح قابل فهم بود :
    - مادرجون؟!!!! آره ماني؟ واي نه، خداي من، نه، نه.
    و به سمت تخت مريم، خيز برداشت. لحظه اي بعد، بعد از چند بار مادرجون گفتن، صداي هق هق سخت و گريه و ضجه اش، فضاي آپارتمان را پر كرد.
    - نه، نه. خدايا، چرا حالا؟ مگه ما چقدر تحمل داريم خدا؟


    فصل 8 (قسمت اول)


    ماني فنجان چاي خوش رنگ و تازه دم را جلوي اميررضا گذاشت.
    - بفرماييد، تازه دمه.
    - مرسي، چه بوي خوبي داره. خسته نباشي.
    - سلامت باشي. تو خسته نباشي. امروز خيلي سرت شلوغ بود.
    - خسته نيستم ماني، داغونم. چهل روز گذشت، نمي تونم باور كنم.
    - زندگي همينه، چشم به هم بزني تموم شده. خوش به حال اونا كه رفتن، ما چي مي گيم تو اين دنيا؟
    - آره، راست مي گي. ولي اونا كه رفتن، داغ به دل ما كه مونديم گذاشتن. ماني، اگه منم برم چيكار مي كني؟
    - كجا مي خواي بري، مسافرت؟ اتفاقا كار خوبي مي كني، برات خيلي لازمه.
    -منظورم اين نبود، اصلا ولش كن. مي خواي با هم بريم سفر؟
    - نه، من از هيچ جاي اين مملكت خوشم نمياد. از نظر من همه جاش يه جوره، باروني و سرد و مه گرفته با يه سري آدمهاي يخ زده و بي تفاوت.
    - هر جا بگي مي برمت، كجا رو دوست داري؟
    - نمي توني، ولش كن.
    - تو بگو، اگه نتونستم خب نمي برمت.
    - دلم مي خواد برگردم ايران، اونم كه تو نمي توني. كلي كار سرت ريخته، وقتش رو نداري. اين چند وقت اونقدر مرخصي گرفتي كه همه ي كارات روي هم تلنبار شده. نگران من و ايلگار نباش، اينقدر توي خونه كاراي خوب و جورواجور داريم و اونقدر باهم بازي مي كنيم كه اصلا حوصله مون سر نمي ره.
    - پس دلت مي خواد بري ايران، آره؟
    - ميگن آرزو بر جوانان عيب نيست، منم جوونم ديگه.
    - پس حاضر باش نا آخر همين ماه بر مي گرديم ايران.
    - تو كه جدي نگفتي، هان؟
    - چرا، كاملا جدي گفتم. خيلي وقته چنين تصميمي گرفتم ولي نظر تو رو نمي دونستم.
    - آخه چه جوري مي ريم؟ تو همه ي كار و زندگيت اينجاس و در ضمن خونوادت....اونا چي مي شن؟ به اونا چي مي خواي بگي؟ مي خواي بگي زنت مرده، اونم به خاطر...؟ نه اميررضا، نمي توني. خودت خوب مي دوني كه نمي توني اينو بهشون بگي. فكر خيلي چيزا رو نكردي اميررضا.
    - مهمه كه خونواده ام از اين ماجرا بي خبر بمونن، مهمه كه كارو زندگيم اينجاس ولي از اينا مهمتر، وضعيت تو و ايلگاره. بايد شما دو تا رو به جاي امني برسونم و امن تر از ايران و امين تر از پدرم، سراغ ندارم. من اينجا چيزي ندارم كه به خاطرش بمونم. دار و ندارم حقوق اين ماهمه و ماشين و موبايلم كه چند روز پيش پليس تحويلم داد. البته كارت اعتباري هم دارم كه احتمالا آخرين خريدهامون رو با اون انجام مي ديم.
    - مشكل مالي رو من با يه تلفن مي تونم حل كنم. البته مي دونم حقوقت اونقدر هست كه نيازي به اين پول نداشته باشي ولي به هر حال پول خودته. يه تلفن به خوش طينت بزنم، حله.
    - نه ماني، بحث پول نيست. اينا رو گفتم كه بدوني از لحاظ مالي وابستگي به اينجا ندارم. حتي اگر داشتم هم، دلم نمي خواست بمونم. ماني، من ديگه نمي تونم اينجا رو تحمل كنم. تنها چيزي كه منو اينجا بند مي كرد، تو اين چند سال گذشته، مانلي بود كه متاسفانه گذاشت و رفت. محيط اينجا برام خفقان آره.
    بعد با محبتي برادرانه و خالص گفت :
    - درست مثل تو عزيزم، مي دونم كه تو هم طاقت اينجا موندن نداري. درست برعكس مانلي كه اونقدر دلش مي خواست بمونه، آخرشم موند تا ابد.
    - مي ترسم اميررضا، مي ترسم ايلگار رو از دست بدم.
    - نترس عزيزم، هيچ كس نمي تونه دخترت رو ازت جدا كنه، هيچ كس.
    - چطوري؟ فكر مي كني كه پدر و مادرت موافقت مي كنن كه نوه شون، پيش من بزرگ بشه. نه فقط از نظر اونا، بلكه از نظر همه ي دنيا من يه دختر بچه ام كه خودم احتياج به سرپرست دارم و نمي تونم يه بچه رو تروخشك كنم يا درست تربيت كنم. اصلا گيريم قبول كنن، خب توقع دارن بچه يه روز پيش اونا باشه و يه روز پيش من، تازه اگه خيلي مثبت به قضيه نگاه كنيم. فقط يه راه داره اميررضا، فقط يه راه.
    - چه راهي مامان كوچولو، چي تو اون سر قشنگته؟
    ماني نمي توانست مستقيم در چشمان اميررضا نگاه كند. بنابراين كمي از او فاصله گرفت و درحاليكه مشغول كارش مي شد، گفت :
    - تنها راهش اينه كه ما خودمون رو زن و شوهر معرفي كنيم.


    فصل 8 ( قسمت دوم)

    اميررضا جا خورد. اصلا فكر نمي كرد ماني چنين پيشنهادي بدهد. با كمي ترديد پرسيد :
    - منظورت اينه كه با هم ازدواج كنيم؟
    - نه. البته از نظر من اشكالي در اين كار وجود نداره، تو مرد آرزوهاي خيلي از زنها هستي ولي مي دونم كه برات سخته اين كار و بكني. خب ما با هم مثل خواهر و برادر زندگي كرديم، ضمن اينكه من خيلي شبيه مانلي هستم و اين شباهت عجيب، مطمئنا عذابت مي ده. ولي از همين شباهت مي تونيم استفاده كنيم. درسته؟
    اميررضا گيج شده بود و منظور ماني را درست نمي فهميد. البته اگر سالم بود، اگر اين مشكل وحشتناك را نداشت. اگر مي توانست دوباره ازدواج كند... حرفهايي كه مامور پليس دو سه روز بعد از فوت مانلي گفت، تنش را لرزاند ولي باور نمي كرد. آخر چطور ممكن بود كه فقط با يك بار.... فقط يك بار..... فقط يك بار پيش آمد و بعد هم كه مانلي رفت! خدايا! چه روزهاي وحشتناكي بودند آن روزها، غم از دست دادن مانلي و مريم يه طرف، بغض هاي سنگين و بدون اشك و سكوت غيرعادي ماني يك طرف و فهميدن اين جريان از طرف ديگر، اميررضا را حسابي از پا در آورد. طوري كه يك هفته ي تمام تب و لرز كرد و اگر محبتها و مراقبتهاي دلسوزانه ي ماني كه فكر مي كرد اميررضا از غم فوت همسرش به اين روز افتاده، نبود به اين زوديها از بستر بيماري بر نمي خاست. و حالا اين دختر چه پيشنهاد عجيبي مي داد. خدايا، يعني تو يه ذره، حتي اندازه ي سر سوزن خودخواهي تو وجود اين دختر قرار ندادي؟ آخه چطور ممكنه يه آدم تو اين سن و سال و با اين همه آرزو، اينطور فداكاري كنه؟ اگر اميررضا اين مشكل را نداشت، با كمال ميل از ماني خواستگاري مي كرد و به هر طريق كه شده، راضي اش مي كرد كه با او ازدواج كند نه به خاطر اينكه عاشق ماني بود. بود ولي عشق يك برادر به خواهرش. اين كار را مي كرد به خاطر ايلگار و خود مانيا. ولي حالا چي؟ بخاطر خود ماني نمي توانست. از نظر اميررضا ماني دختري بود كه هر مردي را در اين دنيا مي توانست خوشبخت كند، ولي انصاف نبود كه اين بلاي وحشتناك سرش بيايد.
    - ببين اميررضا، بذار يه كمي برات توضيح بدم. خونواده ي تو كه مانلي رو نديدن، منم هيچ كس رو ندارم كه مانلي رو ديده باشه و تفاوت من و اونو بفهمه. خب، خب تو مي توني بگي من مانلي ام. كسي كه از ما مدرك نمي خواد. گيريم مدرك هم بخوان، خب از شناسنامه ي مانلي كه اسم تو توش ثبت شده استفاده مي كنيم. عكس اون شناسنامه مال چهار پنچ سال پيشه و اونقدر ما دو تا تو عكس سياه و سفيد به هم شبيه هستيم كه امكان نداره كسي شك كنه.
    - ماني، يادت رفته شناسنامه ي مانلي رو باطل كرديم؟ شناسنامه ي باطل شده رو به كي نشون بديم؟
    - چند روز پيش كه داشتم كمد مانلي رو جمع و جور مي كردم، شناسنامه ي ايرانيش رو پيدا كردم. اسم تو و ايلگار توش نوشته شده و باطل هم نشده.
    - ماني عزيزم فكرت يه خورده خامه. به اين فكر كردي كه اگر اتفاقي براي من بيفته، تكليف تو چي مي شه؟ من بميرم چيكار مي كني؟
    - عمر دست خداست، از كجا معلوم من زودتر از تو نميرم؟ بعدشم، اگه خداي نكرده، زبونم لال، همچين اتفاقي بيفته، جاي من امنه. خودت الان گفتي امين تر از پدرت سراغ نداري، مگه نه؟
    - درسته، درسته. ولي فكر اينجاش رو نكردي كه تو بالاخره يه روز ازدواج مي كني. اونوقت چي؟
    - اونوقت چي؟
    ماني با خودش فكر كرد ازدواج، طلسم بدبختي دخترهاي ملك نياست. مادربزرگش، مادرش، خواهرش و خودش.
    - اونوقت نمي توني با شناسنامه ي مانلي ازدواج كني كه، مي توني؟
    - نه، احيانا نه.
    - احيانا نه، مسلما نمي توني.
    - خب، تو درست مي گي. ولي هيچ لزومي نداره كه من ازدواج كنم.
    - ماني، تو پدر منو نمي شناسي. از خونواده ي من و سنتهاشون هيچي نمي دوني. بعد از مرگ من، فقط سه ماه و ده روز يعني زمان عده رو بهت فرصت مي دن و بعد مجبورت مي كنن ازدواج كني. تو فاميل من، اين رسميه كه به قول خودشون خيلي خوبه و به هيچ عنوان هم سنت شكني نمي كنن، خصوصا در اين يه مورد.
    - تو چه اصراري داري به من ثابت كني كه امروز، فردا مي ميري؟ استغفرا... نكنه خدا شدي و آخر عمرت رو مي دوني؟ اصلا باشه، قبول. تو مي دوني كي مي ميري و منم قبول دارم. به بعدش چيكار داري؟ خدا بزرگه اميررضا، خودش كمكمون مي كنه. تو مي توني دخترت رو به پدر و مادرت كه مي گي سني ازشون گذشته و هر دو هم ناراحتي قلبي دارن، البته اميدوارم هزار سال زنده و سلامت باشن، بسپري؟ زن برادري كه هنوز نداري و نمي دوني چه جور آدمي خواهد بود يا يه نفر ديگه؟ من حتي صلاحيت يه غريبه رو ندارم؟ اميررضا تو منو قابل نگه داري دخترت نمي دوني، نه؟
    اميررضا از حرفهاي ماني تكان خورد. تا به حال عصبانيت آن دختر را نديده بود و واقعيهتها رو به وضوح از يك دختر 18 ساله نشنيده بود. نگاهش را به چشمهاي مانيا دوخت و ناگهان زد زير خنده، خنده اي شاد و از ته دل.
    - حرفم خيلي خنده دار بود، نه؟
    - حرفت اصلا خنده دار نبود عزيزم ولي قيافه ات.... خيلي جالب شده.... اون چشمهاي خوشگل و كشيده ات، عين گربه ي خشمگيني شده كه دارن بچه اش رو ازش مي گيرن. طوري كه هر آن فكر مي كنم چشمهام رو با ناخونات از كاسه در مياري.
    - اي بدجنس يكي به نعل مي زني و يكي به ميخ. چشمهاي قشنگ ولي مثل گربه ي وحشي. بالاخره نفهميدم داري ازم تعريف مي كني يا.... خب، بگذريم. براي اينكه خيالت رو راحت كنم، بهت قول مي دم يا ازدواج نكنم يا با كسي ازدواج كنم كه بتونم با خيال راحت، اين جريان رو براش تعريف كنم و مطمئن باشم كه فضولي نمي كنه.
    - ولي....
    - اَه اميررضا، چقدر ولي و اما مياري؟ تمومش كن بره ديگه. من و تو نمي تونيم اينجا بمونيم، مطمئن باش هرچي بشه، بدتر از اينكه هست نمي شه. بريم؟
    - ببين ماني، ميريم، قبول. من به روح مانلي قسم مي خورم كه تا زنده ام، مثل كووه پشت سرت وايستم ولي بعدش ديگه با خودته.
    - اميدوارم سايه ي مباركتون هميشه بالاي سر من و دخترم باشه آقا. شما فعلا كوتاه بياييد، بعدها رو ديگه خودم درست مي كنم. خدا بزرگه آقا، چاي ميل داريد؟
    - مثل مادرم حرف مي زني، عين زنهاي سي چهل سال پيش. بله، لطفا يه ليوان چاي كمرنگ و خوشمزه به من بده كه گلوم خشك شد. از بس از آدم حرف مي كشي تو.
    - خب، حالا لطفا از خونواده ات برام بگو. مي خوام قبل از ديدنشون، يه كمي راجع به اخلاق و سليقشون بدونم. ناسلامتي من عروسشونم، بايد يه چيزايي بدونم ديگه.
    - باشه، مي گم. خوب گوش كن.
    فصل 8 ( قسمت سوم)

    - پدربزرگم يعني پدر پدرم، كارگر يه چاپخونه بود كه بعد از سالها پول جمع كردن و قناعت تونست يه دستگاه چاپ كوچيك بخره و يه جورايي تو اون چاپخونه شريكه بشه. پدربزرگم بعد از كلي دردسر با مادربزرگم كه ما بهش مي گفتيم عزيز، ازدواج مي كنه. چند سال بعد از ازدواجشون حاج بابا به دنيا مياد. وقتي كه حاج بابا ده دوازده ساله بوده، پدرش تو يه تصادف كشته ميشه و سه دانگ از اون چاپخونه به حاج بابا مي رسه. حاج بابا هم كه نمي خواسته زير دين كسي باشه به تصديق شش ابتدايي رضايت مي ده و خودش روزا كار ميكنه و خرجشون رو در مياره. خدا بيامرز عزيزم خيلي مومن بود. نماز و دعا و قرآنش ترك نمي شد. حاجي هم كه زير دست اون مادر، بزرگ شده بود و از طرفي هم محيط بازار، حاجي رو يه آدم خيلي مومن و در عين حال متعصب بار آورد.
    حاج بابا كه به دوره ي خودش آدم تحصيل كرده اي بود، كم كم چاپخونه رو به انتشارات معروف و پر كاري تبديل مي كنه و خودش هم ميشه مدير مسئولش. خلاصه كار و بارش سكه مي شه و يه خونه ي خيلي بزرگ و قشنگ تو خيابون ايران مي خره. خيابوني كه اون موقع بازاريهاي كله گنده و آدمهاي خيلي مذهبي توش زندگي مي كردن. عزيز دختر يكي از همسايه ها رو براي حاجي خواستگاري مي كنه و وصلت بين رسول، حاج بابا و اعظم سر مي گيره. حاج خانم، مادرم مثل حاجي از يه خونواده ي سنتي و خيلي مومن بود، كه بجز خودش يه خواهر كوچكتر به اسم اكرم و يه برادر به اسم جلال داشت، حسابي به دل حاجي ميشنه و مي شه ملكه ي خونه اش. يكي دو سال بعد از ازدواجشون اميرمحمد به دنيا مياد. تو همين سالها شريك بابام تو انتشارات فوت مي كنه، قبل از مرگش با هزار زور و اجبار سه دانگ ديگه انتشارات رو به نام پدرم مي كنه، چون عقيده داشته اين همه سال پدرم زحمت كشيده تا يه چاپخونه فكسني رو تبديل به انتشارات بزرگ و معروف كرده. سالها بعد وقتي اميرمحمد پونزده شونزده ساله بود و من ده ساله، اميرعلي هم هشت ساله بود، حاجي يه انتشارات ديگه هم باز كرد كه به قول خودش دست اميرمحمد رو بند كنه و اون و پشت سرشم من و اميرعلي بيكار و بي عار نمونيم و علاف خيابونا نشيم.
    - خب، با اين پدر به اين شدت مذهبي و مومن، چي شد كه تو اومدي آلمان و موندگار شدي؟
    - حاجي خيلي هم خشك و بسته نيست من خيلي بهش وابسته بودم و هر جا مي رفت، همراهش مي رفتم. اميرمحمد كه شهيد شد و اميرعلي هم كه از بچگي تخس و لجباز و يه دنده بود، من شدم پسر خوب بابا و تا دلت بخواد حرف گوش كن. درست برعكس اميرعلي كه تا دليل محكم واسه ي چيزي نمي آوردي، قبول نمي كرد. هرچي اون شر و اهل دعوا بود، من آروم و بي صدا. از هر نظر كه بگي، نقطه ي مقابل هم بوديم ولي با اين حال خيلي با هم رفيق بوديم و هنوز هم هستيم. اون هرچي رو كه بخواد، اگه با زبون خوش تونست بدست مياره اگه نه با چنگ و دندون مي گيره، درست برعكس من ولي هميشه حمايتم مي كرد، با اينكه دو سال از من كوچكتر بود.
    حاجي خيلي دلش مي خواست ما تا اونجا كه مي تونيم، ادامه ي تحصيل بديم. من بلافاصله بعد از ديپلم، معماري دانشگاه تهران قبول شدم و همزمان، انتشارات رو هم اداره مي كردم. وقتي ليسانس گرفتم، از حاجي خواستم اجازه بده براي ادامه ي تحصيل بيام اروپا كه بي حرف قبول كرد. بعد از كلي تحقيق آلمان رو انتخاب كردم و اومدم. بعد از تكميل زبانم فوق ليسانس آرشيتكتي قبول شدم. دغدغه پول نداشتم، چون حاجي مثل ريگ برام پول مي فرستاد، منم دو دستي چسبيدم به درس. اميرعلي هم بعد از ديپلم مهندسي كامپيوتر قبول شد. و چون شيطنتش زياد بود و خرجش سنگين، حاجي تو پول دادن بهش امساك مي كرد. اونم كه يه دنده، واسه ي اينكه كم نياره همزمان با درس خوندن شروع كرد به كار كرد. من هنوز تو ايران بودم كه با يكي از رفقاي صميميش تو شركت شوهر خواهر شاهين كه اون موقع فقط پسر عمو بودن، مشغول كار شدن.
    از اميرعلي خيلي خوشم مياد، هر جور شده حقش رو مي گيره ولي فقط حقش رو، نه بيشتر و نه كمتر. خيلي زحمت مي كشه و الان خبرش رو دارم كه اون شركت كوچولو، تبديل شده به شركت بزرگي كه اگه حرف اول رو نزنه، دومي تو ايران هست. شكر خدا وضعش خيلي خوبه، البته حاجي رو هم دست تنها نذاشته و خيلي كمك حالشه. يه جورايي با هم مثل تام و جري هستن، سر به سر هم مي ذارن ولي طاقت يه لحظه دوري يا ناراحتي همديگرو ندارن. انگار از اميرعلي بيشتر حرف زدم تا خودم ولي خوبه همه چي رو بدوني. من كه ديدم اميرعلي چقدر روي پاي خودشه، بعد از فوق ليسانس از حاجي خواستم اجازه بده بمونم يه سه چهار سالي كار كنم. تو تنها موردي كه با حاجي موافق نبودم، ازدواج با دختر خاله ام بود. حاجي حرفش رو پيش كشيد و منم گفتم نه. همين شد باعث اختلاف و قهر ما. قهر كه، چه عرض كنم! من با حاجي قهر نمي كردم ولي چون خودش خواست زنگ نزنم، منم زنگ نزدم. براش خيلي سخت بود از مني كه تمام عمرم بجز چشم، چيز ديگه اي بهش نگفته بودم، نه بشنوه. اشتباه بزرگي كه مرتكب شدم، اين بود كه خيلي دير خبرش كردم. شايد اگه اولش مي گفتم، اينجوري نمي شد. حالا مي دونم اگه تو رو به عنوان همسر معرفي كنم، خيلي اذيت مي شي.
    اولا كه مطمئنا تا خانه و زندگي درست و حسابي نداشته باشيم، حاجي نمي ذاره جدا زندگي كنيم. با اونا هم بخوايم سر كنيم، خيلي سخت مي شه. همش بايد روسري سرت باشه، لباس خيلي پوشيده تنت كني، جلوي مهمونا كه ماشاا... كم هم نيستن، يه سره بايد با چادر بگردي و از همه بدتر اينكه بايد اخم و تخمها و زبون تلخ خاله اكرم رو تحمل كني. از حاج خانم مطمئنم، مي دونم كه اصلا نمي تونه واسه ي كسي پشت چشم نازك كنه يا حرفي بزنه، مي دونم كه رفتارش خيلي باهات خوب خواهد بود ولي حاجي! راستش حاجي قلق داره. تا رگ خوابش رو پيدا كني، خيلي چيزا بايد تحمل كني.
    اين همه حرف زدم و همه چيرو گفتم كه فكرات رو بكني و ببيني مي توني تو اون خونه زندگي كني و اذيت نشي، يا نه. هر كاري كه بگي، همون كارو مي كنم. مي تونيم بريم خونه ي شما و اصلا به خونواده ي من نگيم كه برگشتيم ايران.
    ماني متفكر و نكته سنج گفت :
    - به قول مامان، ماه هيچ وقت زير ابر نمي مونه. درسته كه تهران خيلي بزرگ و شلوغه ولي فكر نمي كني اگه بالاخره خونواده ات بفهمن ما رفتيم ايران و اونا رو خبر نكردي، اين كدورت بيشتر مي شه؟ اگه حالا بريم مي شه يه جوري دل حاج آقا رو بدست آورد، اون موقع ديگه اصلا نمي شه و من اصلا دلم نمي خواد همه ي پلها رو خراب كنم. در ثاني، فكر نمي كني اگر اين كارو بكنيم، در حق ايلگار ظلم كرديم؟ من و مانلي يه عمر بدون فاميل زندگي كرديم. نمي دوني چقدر سخته كه آدم كسي رو تو دنيا نداشته باشه. ايلگار از طرف مادري كه ديگه كسي رو نداره ولي از طرف پدري كلي فاميل داره. من به خاطر ايلگار، تمام سعي و تلاشم رو مي كنم كه دل پدرت رو بدست بيارم و اميدوارم كه بتونم. فقط نگران روزي هستم كه خدايي نكرده، پدر يا مادر يا برادرت بفهمن كه دروغ گفتيم و من مانلي نيستم، كه اونم به اميد خدا پيش نمياد يا اگر پيش اومد كه حقيقت رو مي گيم، بعدش خدا بزرگه. خب، بازم حرفي داري؟
    و نگاهش را به اميررضا دوخت و ديد كه اشك در چشمانش پر شده است.
    - چي شد؟ حرف بدي زدم؟
    - نه، نه عزيزم. تو يه فرشته اي كه خدا براي من و دختر بيچاره ام فرستاد. من حرفي ندارم. به خدا توكل مي كنيم و مي ريم، هر چه خودش صلاح بدونه.
    - مرسي، مرسي. پس تو رو خدا زود باش كه طاقت يه لحظه اينجا موندن رو ندارم.
    - ولي سِنّت چي ميشه؟
    - سنّم؟
    - آره. قيافه ات داد مي زنه كه هفده هيجده سالت بيشتر نيست، اينو چيكار كنيم؟
    - آهان، فهميدم، نگران نباش قبل از رفتن يه سري به آرايشگاه مي زنم و درست مي شه.
    - آهان. باشه اينم پاي خودت.

    فصل 9 ( قسمت اول)

    حاج رسول در فرودگاه شلوغ، چشم از درب خروج مسافرين بر نمي داشت و با حالت عصبي، تند و تند تسبيح را در دستانش مي چرخاند. روز گذشته اميررضا به او تلفن زده و گفته بود ( دارم ميام ايران) و حاج رسول فقط گفته بود ( كي مي رسي، ساعت چند؟) و حالا با اينكه بيش از 20 دقيقه از نشستن هواپيما مي گذشت، هنوز خبري از مسافرين نبود. حاج رسول غريد :
    - پس چرا نميان؟ چرا اينقدر طولش مي دن؟
    و همزمان به اميرعلي نگاه كرد. اميرعلي اصلا متوجه حرفهاي حاجي نشد و پدر رد نگاهش را دنبال كرد و متوجه دختر جواني شد كه با نگراني، از پشت شيشه مردم را نگاه مي كرد.
    - بچه چته اينطوري زل زدي به ناموس مردم؟
    - خب قشنگه، دارم نيگاش مي كنم.
    - هر كي قشنگ بود، بايد با چشمات بخوريش؟!
    - كجا من خوردمش؟ فقط يه خرده نگاش كردم. خدا زيباييها رو آفريده واسه ي ديدن ديگه.
    - استغفرا.... ابليس كي گذاشت كه ما بندگي كنيم؟
    همان لحظه، زن جواني كه سنگيني نگاهي را روي خود حس مي كرد، به اميرعلي نگاه كرد و از ديدن قد و هيكلش بسيار تعجب كرد. مرد به قدري بلند قد و درشت اندام بود كه تقريبا يك سر و گردن، از بقيه بالاتر بود. زن زياد به چهره اش نگاه نكرد، فقط اخم غليظي به چهره نشاند و پشت به آنها، حركت كرد و هر دو مرد ديدند كه بچه ي كوچكي را از ساك بچه، برداشت. حاج رسول لبخندش را فرو خورد و گفت :
    - به مرحبا، حظ كردم. خوب حالتو گرفت.
    اميرعلي با بي تفاوتي شانه اي بالا انداخت ولي چشم از زن برنداشت. حاجي با غيظ گفت :
    - رو كه نيست، اونوقت ميگن سنگ پاي قزوين خوبه. بچه حواست كجاست اومد اميررضا. ولي چرا تنها؟ پس زن و بچه اش كجان؟! خدا لعنتت كنه اميرعلي، اون دختره زن اميررضاس.
    اميررضا بلافاصله اميرعلي را شناخت و لبخندزنان برايشان دست تكان داد. ماني هم لبخند مليحي به صورت آورد و به پدر و برادر اميررضا نگاه كرد. اميرعلي با خودش گفت :
    - اَه، گند زدي پسر. اين مار خوش خط و خال، همونه كه پاي تلفن مي خواست آتيشت بزنه. عيبي نداره، بهش مي فهمونم يه من ماست چقدر كرده داره. فقط حيف. كاش اينقدر خوشگل نبود.
    حاج رسول اميررضا را كه تازه رسيده بود، در آغوش فشرد و باصدايي لرزان گفت :
    - خوش اومدي بابا، خوش اومدي.
    - دلم براتون خيلي تنگ شده بود حاجي، برا همتون.
    - طوري نيست حالا گشادش كن.
    اميرعلي بعد از گفتن اين جمله، برادرش را در آغوش كشيد و ماني رو در روي حاج رسول ايستاد. رنگش پريده و كمي مضطرب بود.
    - سلام حاج بابا، حالتون خوبه؟
    - سلام، شما هم خوش اومدين. ببينم اين بچه رو، به كي رفته؟ شبيه مادرشه، نه؟
    - بله، خيلي.
    اميررضا كه لحظه اي لبخند از لبش محو نمي شد، رو به ماني گفت :
    - ماني جان، اينم اميرعلي.
    - سلام، حال شما چطوره؟
    اميرعلي نگاهي سرد و يخزده به ماني كرد و گفت :
    - سلام، ممنون.
    و به كمك اميررضا كه چرخ دستي چمدانها را حركت مي داد، رفت.
    رفتار سرد و دور از انتظارش، ماني را متعجب كرد. از حرفهاي اميررضا اينطور فهميده بود كه تنها برخورد خوبي كه ممكن است بشود، از طرف اميرعلي است ولي حالا برعكس شده بود. اميرعلي حتي يك خوشامد خشك و خالي يا احوالپرسي عادي هم نكرد و مانيا از همه جا بي خبر، دنبالش راه افتاد.
    در راه، اميررضا و حاجي با هم حرف مي زدند، همينطور اميرعلي با برادرش ولي هر وقت نگاه مانيا به آيينه ي وسط ماشين مي افتاد، نگاه خيره و غضبناك اميرعلي را مي ديد و بيشتر از قبل حيرت مي كرد.
    وقتي متوجه شد به سمت شمال شهر در حركت هستند، آرام از اميررضا پرسيد :
    - يادمه تو گفتي خونتون تو خيابونه ايران بود ولي حالا به طرف شمال شهر مي ريم، درسته؟
    - آهان، آره يادم رفت بهت بگم! تقريبا چهار سال پيش، اون خونه رو فروختن و رفتن فرمانيه.
    حاج رسول با دلخوري گفت :
    - از دست اين پسره ديگه. حالا صبح كه مي خوام برم بازار و شب كه مي خوام برگردم، روي هم دو ساعت تو راهم. ول نكرد اين پسر از بس كه گفت اونجا خوب نيست و از اين حرفها.
    اميرعلي گفت :
    - صد دفعه گفتم، بازم مي گم. اونجا يه موقعي واسه ي خودش جايي بود، حالا اونقدر شلوغه و هواش آلوده اس كه ديگه نمي شه توش زندگي كرد. هم خودت قلبت ناراحته، هم حاج خانم. بده اومدي شمال شهر، تو هواي تميز؟
    اميررضا پرسيد :
    - حاجي بنزه رو فروختي؟
    و به پاجروي مدل بالاي اميرعلي اشاره كرد.
    - نه بابا، سگ اون ماشين مي ارزه به صد تا از اين ارابه ها، اينم ماشينه! وقتي مي خواي سوار و پياده بشي بايد يكي برات نردبون بذاره. پول چهار تا ماشين رو داده اين ارابه رو گرفته، دلشم خوشه كه ماشينش مدل جديد و قشنگه. 27 سال يه بنز 280 دارم، هميشه هم زير پام بوده و هست، آخ نگفته. اينا آفتابه خرج لحيمه! قد هيكلشون بايد پول خرجشون كني كه يك كيلومتر راه برن.
    - نه ديگه حاجي، اين ماشين خوبيه.
    اميرعلي خنديد و گفت :
    - روزي صد بار اينا رو به من مي گه. آخه پدر من، من بايد يه ماشين داشته باشم كه به قد و هيكلم بياد يا نه؟ باور كن اميررضا، خود آلمانيا دنبال ماشين حاجي ان كه بذار تو موزه ي شركت مرسدس بنز.
    - راستي حاج خانم چطوره؟ هنوز پادرد داره؟
    - آره بابا، بنده ي خدا بدتر شده كه بهتر نشده، واسه همين نياوردمش فرودگاه.
    و اميرعلي اضافه كرد :
    - از بس كه ماشاا... وزن اضافه مي كنه.
    - چيكار كنه بنده ي خدا، آبم كه مي خوره چاق مي شه.
    - منظور حاجي، آب خورشهاي چرب و چيلي و يه وجب روغن داره، نه آب معدني.
    وقتي ماشين داخل كوچه ي مينا پيچيد، قلب ماني با چنان شدتي بناي تپيدن گذاشت كه احساس مي كرد صدايش داخل ماشين پيچيده و لحظه اي كه درست جلو ي منزل توقف كرد، تمام بدنش يخ كرد و چشمانش از حد معمول، بازتر شد. ديگر نه چيزي مي ديد، نه صدايي مي شنيد.

    فصل 9 ( قسمت دوم)

    اميررضا، با ديدن مادرش كه با چادر نماز دم در پاركينگ ايستاده بود، به سرعت از ماشين بيرون پريد و اندام نرم مادرش را در آغوش گفت. حاج خانم به پهناي صورتش اشك مي ريخت و مدام لبخند مي زد ولي مانيا متوجه هيچي نبود. اميرعلي دم در ماشين ايستاد و پرسيد :
    - رسيديم، پياده نمي شيد؟
    مانيا با نگاه غير معمول به او خيره شد و زبان سنگينش را به سختي حركت داد.
    - اي...اينجاس؟
    - بله، همين جاس.
    بعد پوزخندي زد و گفت :
    - چيه، باب ميلتون نيست؟
    - واي، واي. اينجا نه، به خاطر خدا نه.
    - اميررضا بيا، حال خانمت خوب نيست.
    اميررضا كه تازه يادش افتاده بود ايلگار در بغل مانيا خوابيده و هر دو داخل ماشين هستند، برگشت طرف ماشين و گفت :
    - آخ آخ، ببخشيد ماني جان، اصلا يادم رفته بود شماها تو ماشين موندين.
    و دستش را دراز كرد كه بچه را بگيرد. لحظه اي دستش به دست ماني خورد و از سردي و يخزدگي غيرمعمول دستها، جا خورد.
    - ماني، چرا اينقدر يخ كردي؟ سردته؟
    در تاريكي ماشين، برق چشمهاي از حدقه در آمده ي ماني را ديد. صدا زد :
    - اميرعلي بيا، بدو.
    - چي شده؟
    - نمي دونم، حال ماني خيلي بده.
    حاج رسول با نگراني گفت :
    - چي شده؟ چرا اينقدر رنگش پريده؟
    - نمي دونم، يخ كرده. مثل بيد داره مي لرزه.
    بعد دستش را روي گونه ي مانيا گذاشت و در حاليكه به ملايمت صورتش را تكان ميداد. مضطرب و نگران گفت :
    - چي شده ماني جان؟ حرف بزن عزيزم، بگو چي شده آخه؟
    اميرعلي جلو آمد و گفت :
    - از وقتي خونه رو ديده اينطوري شده.
    حاج خانم كه خيلي ناراحت و دستپاچه بود، گفت :
    - خدا مرگم بده، رنگ به روش نمونده. بغلش كن و بيارش تو مادر. تا تو بياريش، من يه آب قند درست مي كنم. چي شده دخترم؟
    اميرعلي از ديدن حالت مچاله شده و رنگ و روي پريده ي ماني، دلش به رحم آمد و از رفتارش پشيمان شد. اميررضا مانيا را بغل كرد و برد داخل خانه. با كمك حاج خانم كمي آب قند در گلويش ريختند و آنقدر سوال كردند تا مانيا بالا خره به حرف آمد و بريده بريده گفت :
    - خونه....مون....اينجا....
    حاج رسول نگاهي استفهام آميز به اميرعلي انداخت و گفت :
    - ما اينجارو از يه خانمي به اسم ملك نيا خريديم.
    آه از نهاد اميررضا برخاست.
    - خانم ملك نيا مادر مانيه. واي، چه مصيبتي!
    و با چشماني پر اشك به ماني گفت :
    - ماني، تو رو خدا حرف بزن. لااقل گريه كن. تو رو خدا.
    حاج خانم با شگفتي گفت :
    - پس چرا ناراحتي مادر؟ عيبي نداره كه، مامانتم دعوت مي كنيم فردا ناهار بياد اينجا و دور هم باشيم، اينكه ديگه غصه نداره قربونت برم.
    اميررضا در حاليكه سعي مي كرد جلوي ريزش اشكهايش را بگيرد و آرام سر مانيا را كه روي سينه اش بود نوازش مي كرد، گفت :
    - مادرش فوت كرده، هم مادرش و هم خواهرش.
    - اي خدا مرگم بده، كي؟
    - دو ماهي مي شه.
    - بميرم الهي، پس بگو چرا طفل معصوم به اين حال افتاد. خدا بيامرزدشون مادر، غم آخرت باشه.
    حاج رسول كه مهر ماني به دلش نشسته بود، با ناراحتي گفت :
    - پاشو ببريمش بيمارستان، بغض كرده. ببين چطوري داره مي لرزه!
    - ماني جان مي خوام ببرمت دكتر، مي توني بلند شي يا بلندت كنم؟
    - .... چيزيم نيست.
    - حالت خيلي بده.
    - نه، خوبم.
    اصرار فايده نداشت و ماني راضي به دكتر رفتن نشد. حاج خانم بغلش كرد و در حاليكه سرو صورتش را غرق بوسه مي كرد، زد زير گريه. چنان گريه مي كرد كه انگار مادر و خواهر خودش را از دست داده، و دقايقي بعد، ماني احساس كرد كه صورتش خيس و گرم شد. بالاخره اشك ماني هم درآمد. با اينكه بي صدا بود ولي كم كم حس مي كرد گردوي گلويش، كوچك و كوچكتر مي شود و سرما از وجودش بيرون مي رود. زماني طولاني در آغوش گرم و پر مهر حاج خانم گريست و ديگر نفهميد كي خوابش برد.
    تمام اين مدت ايلگار در بغل اميرعلي خواب بود و بخاطر حال خراب ماني، كسي متوجه حال و روز اميرعلي نشد. اميرعلي چنان پرنفرت و رنگ پريده به ماني نگاه مي كرد كه هر كس آن حال را مي ديد، فكر مي كرد كه الان است كه دختر بيچاره را خفه كند. زير لب زمزمه كرد :
    - كثافت، آشغال كثافت. خاك بر سرت اميررضا، فكر نمي كردم تا اين حد خر باشي! تو واسه ي خاطر اين عوضي آشغال اينقدر بدبختي كشيدي؟!
    فصل 9 ( قسمت سوم)

    اميررضا به آرامي مانيا را داخل يكي از اتاقها خواباند و برگشت. حاج خانم كه هنوز فين فين مي كرد، با گوشه ي روسري اشك چشمانش را پاك كرد و گفت :
    - خوابونديش مادر؟
    - آره. طفلكي، بالاخره تونست گريه كنه.
    - مگه نمي تونست؟
    - نه، تو تمام اين مدت يه قطره اشك از چشمش نيومد. از شدت بغض تب و لرز مي كرد، منجمد مي شد، دست و پاهاش بي حس مي شدن ولي اشك، نه. مادر و خواهرش رو تو يه روز از دست داد، ديگه هيچ كس رو نداره.
    حاج خانم كه يه ريز اشك مي ريخت، هق هق كنان گفت :
    - بميرم الهي، چي كشيده! حق داره با ديدن اين خونه كه بوي مادر و خواهر خدا بيامرزش رو ميده، اينطور از خود بي خود بشه. طفل معصوم مثل گنجشك تو بغلم مي لرزيد.
    حاج رسول كه كاملا مشخص بود خيلي تحت تاثير قرار گرفته، با ناراحتي سر جنباند و اضافه كرد :
    - خصوصا كه اونجا تنها بودين، كاش اقلا اينجا بود و تو مراسمشون شركت مي كرد. وقتي دور آدم شلوغ باشه، غم و غصه رو راحت تر تحمل مي كنه.
    - مادر و خواهرش اونجا بودن، پيش ما. اومده بودن بهمون سر بزنن كه اين اتفاق افتاد.
    - آخ آخ، بميرم مادر. آخه چرا دوتايي با هم.
    - خواهرش فوت كرد، مادرشم ناراحتي قلبي داشت و وقتي جسد بچه اش رو ديد، طاقت نياورد. بيچاره قبل از اومدن قلبش رو عمل كرده بود. اصلا صلاح نبود اين راه دراز رو طي كنه. واسه ديدن مانلي اين همه راه اومده بود. مادرش توي خونه مرد و ماني مجبور شد، خب مي دونيد مادرش خيلي مومن و با خدا بود، ماني مجبور شد خودش، با دستهاي خودش مادرش رو غسل و كفن كنه. منم كمك زيادي از دستم بر نمي اومد. واسه خواهرشم خودش كفن درست كرد. يه شب تا صبح نشست و روش دعا نوشت.
    حاج خانم چنگي به صورتش زد و با چشماني فراخ شده گفت :
    - واي خدا مرگم بده، الهي بميرم، چه عذابي كشيده اين بچه. حق داشت نتونه اشك بريزه، حق داشت تب و لرز كنه. اي خدا، قربون بزرگيت برم، چه قدرتي مي دي به آدم بعضي وقتا.
    حاج رسول با حالتي عصبي تسبيحش را دست به دست جرخاند و گفت :
    - لااله الاا...، استغفرا.....، آدم چه چيزايي مي شنوه. من مادر خدا بيامرزش رو ديده بودم، زن متين و سنگيني بود. خدا بيامرز دستشم خير بود. بعدها حاج قاسم، همون محضرداره كه اينجا رو به نام زد، گفت خبرشو داره كه از پول اينجا يه آپارتمان تو كوه نور خريدن و بقيه ي پولشو كه خيلي هم زياد بوده، بخشيدن به يتيم خونه. زن باوقار و مومني بود خدا بيامرز، شنيده بودم خيلي سال پيش بيوه شده و تا دو سه سال قبل از فروش اينجا، با پدرش و دو تا دخترش تو همين خونه زندگي مي كرده. مي گفتن بعد از فوت پدرش، دختر بزرگشم براي ادامه ي تحصيل مي ره آلمان و اونم چون با دختر كوچيكه تنها بوده، اينجا رو مي فروشه كه آپارتمان بخره. خب دو تا زن تنها توي خونه ي به اين بزرگي وحشت مي كنن ديگه. خلاصه كه خدا بيامرز زن خوب و نجيبي بود، نمي دونم چرا اينقدر غريب و بي كس، دور از وطنش از دنيا رفت. دست تقدير آدمو به كجاها كه نمي كشونه، اي قسمت، قسمت چه مي كنه با آدم!
    اميرعلي كه همچنين پوزخندي گوشه ي لبش بود، رو به حاج رسول گفت :
    - خوبه اين خونه رو رفيق من معرفي كردا، اين همه اطلاعات از كجا آوردي حاجي! ستون پنجم تشكيل دادي؟ چون از قرار اينا با همسايه هاشون رفت و آمد نداشتن و اصلا بجز اين خانم موسوي، كه پارسال فوت كرد، هيچ كس درست و حسابي نمي شناختشون.
    - تو فكر كردي من با طناب تو و شاهين تو چاه مي رم؟ خودم كلي تحقيق كردم كه ببينم مي خوام تو چه خونه اي زندگي كنم و نماز بخونم. اينارم حاج قاسم با هزار ترفند از زير زبونه وكيله كشيد بيرون وگرنه به قول خودت از در و همسايه، كسي نمي شناختشون. اونم به دليل اينكه او بنده ي خدا، بيوه ي جوون و برورو داري بوده، بجز خانم موسوي كه تنها زندگي مي كرده، با كسي حتي حرف هم نمي زده و سلام عليك نداشته. حالا پاشو دو تا چايي بيار گلومون خشك شد.
    اميررضا به خودش آمد. در فكر بود و خدا رو شكر مي كرد كه نظر حاجي راجع به خانواده ي ملك نيا، اينقدر مثبت است.
    - هي اميررضا، هنوزم چايي رو با پارچ مي خوري و بي رنگ؟
    - پارچ كجا بود، آبروي آدمو مي بري؟ يه ليوان كم رنگ، نه بي رنگ. ببينم، تو چرا اينقدر گنه شدي مرد حسابي؟
    - با خرسهاي محله مسابقه گذاشتم.
    - قدّم كشيدي آخه، دو متر شدي؟
    - آهان، حالا معلوم شد راست راستي مهندسي.
    - مك دو متر. نه بيشتر نه كمتر.
    - و چند كيلو؟
    اين بار حاج رسول نگاهي به قد و بالاي اميرعلي انداخت و گفت :
    - اِي، صد كيلو بيشتر نباشه، كمتر نيست.
    - نه بابا حاجي، حرف در مياري واسه آدم؟ گوش نكن اميررضا، نودو پنج شيش كيلو بيشتر نيستم.
    - اي بابا، حالا هرچقدر هستي مادر، هزار ماشاا... اميررضا، تو بگو مادر. ماشاا... خيلي رو اومدي، چشمم كف پات، هم خوشگلتر شدي هم يه خرده جون گرفتي. شكر خدا انگار زندگي راحتي داري، آره؟
    - آره، خدا رو شكر خوبه.
    - بچه ات دختره نه، اسمش چيه؟
    - ايلگار.
    - چه اسم قشنگي، تركيه آره؟
    - آره. ايلگار يعني برف سال.
    - ماشاا... اسمش برازنده شه. مثل برف سفيده بچه ام.
    اميرعلي كه در همان دقايق اول، عاشق ايلگار شده بود، با حظّي وافر گفت :
    - هزار ماشاا... مثل توپ مي مونه. تپل هست ولي پفكي نيست، سفته سفته.
    - از بس كه ماني بهش مي رسه. نمي دوني چيكار ميكنه، تا حالا نديدم كسي اينطوري بچه داري كنه.
    اميررضا يعد از گفتن اين حرف، طرز بچه داري ماني و تغذيه ي ايلگار را برايشان توضيح داد. حاج خانم كه حسابي لذت برده بود، با خوشحالي گفت :
    - باريك ا...، آفرين، بهش نمياد اينقدر خوب به بچه داري وارد باشه! چند سالشه؟
    - بيست و سه چهار سال.
    - هزار الله اكبر، اصلا بهش نمياد.
    و حاج رسول گفت :
    - فوق فوقش بيست، بيست و يك بيشتر بهش نمياد.
    از نظر اميررضا، همين هم غنيمت بود. از تدبير ماني خوشش آمد، اگر سري به آرايشگاه نمي زد و ابروهايش را باريك نمي كرد يا موهايش را هاي لايت نمي كرد، اصلا بيشتر از شونزده يا هفده سال بهش نمي آمد. بخاطر آورد خودش هم وقتي مانيا از آرايشگاه برگشت، حسابي جا خورده بود.
    - اميررضا، گرسنه ات نيست مادر؟
    - نه، تو هواپيما شام خوردم.
    - شام هواپيما كه آدمو سير نمي كنه، صبر كن تا برات غذا بيارم.
    - نه نه، اصلا ميل ندارم.
    - ولش كن حاج خانم، خسته اس. اين الان فقط يه رختخواب گرم و نرم مي خواد كه تا صبح راحت خروپف كنه، نه اميررضا؟
    - آي گفتي حاجي، آره وا...
    - پس پاشين، پاشين برين بخوابين كه ساعت يك و نيمه.
    دو برادر همراه هم از پله ها بالا رفتند و حاج رسول چنان نگاه پرمحبت و پر غروري به آنها انداخت كه حاج خانم به خنده افتاد و گفت :
    - ها! كيف مي كني نه؟
    - شكر خدا خيالم از بابت اميررضا راحت شد. زن خوبي گيرش اومده، فقط كاش...
    - كاش اونطور باهاش رفتار نمي كردي، نه؟
    - وجدانم ناراحته اعظم، بايد يه جوري از دل اين دختر بيچاره در بيارم. زود قضاوت كردم اعظم، كاش اقلا اون روز كه با اميررضا حرف زدم، اسم و رسمش رو مي پرسيدم.
    - عيبي نداره حاجي، مطمئم كه تو نمي ذاري كه تو دل هيچ كدومشون بمونه. حالا پاشو بريم بخوابيم، مي خوام فردا يه غذاي درست حسابي درست كنم كه اين دختر بيچاره جون بگيره. خيلي دلم براش سوخت حاجي، طفلكي خيلي اذيت شده.
    و بعد از گفتن اين حرف، دوباره اشك به چشمش آمد. حاج رسول با مهرباني گفت :
    - مي دونم كه جاي خالي مادرش رو براش پر مي كني. ديگه گريه نكن، امشب به اندازه ي كافي اشك ريختي. پاشو بريم بخوابيم

    فصل 9 ( قسمت چهارم)

    بالاي پله ها، اميرعلي گفت :
    - تو خوابت مياد؟
    - نه زياد، فقط نگران ماني ام.
    - خب برو يه سر بهش بزن و بيا پيش من.
    - اتاقت كدومه؟
    - همين دست چپ، در اول. بغليش اتاق كارمه.
    - باشه، يه سر بزنم و بيام. تو كه خوابت نمياد؟
    - نه بابا، برو زود بيا.
    اميررضا، آهسته در اتاق را باز كرد. ماني چنان راحت و آرام خوابيده بود كه خيالش راحت شد. ايلگار هم با كمي فاصله، سمت راست ماني خوابيده بود. به همان آهستگي در را بست و برگشت پيش اميرعلي. در را كه باز كرد، با اتاقي بزرگ و شيك مواجه شد.
    - به به، عجب اتاق قشنگي! چه مجهز، همه چي داري كه.
    - آره، درسته. خب، چه خبر؟
    - سلامتي، تو چه خبر؟
    - هيچي، قسم خورده بودم وقتي ديدمت، يه پس گردني واسه ديوونه بازيات بهت بزنم. چه مرگت بود، ديوونه شده بودي؟
    - اِ، من؟! كي؟
    - وقت گل ني. همين دو سه ماه پيش ديگه، تلفنها يادت رفته؟
    - آهان، گفتي تلفن يادم افتاد. دست پيش گرفتي پس نيفتي؟ مگه تو به مانلي نگفته بودي، شماره هام داره عوض مي شه، پس چرا زنگ نزدي شماره ي جديد بهم بدي؟
    - من غلط كرد همچين حرفي زدم. كي گفتم شماره هام داره عوض مي شه؟! به كي گفتم؟
    - مگه تو به مانلي نگفتي؟!
    - بنده به هفت پشتم خنديدم. هيچ شماره اي عوض نشده، نه شركت و نه موبايلم. تو چرا قاط زده بودي و باهام حرف نمي زدي؟ صد بار تلفن زدم، آخر گفتم وقتي نمي خواي حرف بزني، بهتره چند وقتي زنگ نزنم بلكه عقلت بياد سرجاش. وقتي ديدم خودتم يه زنگ نزدي، حرفهاي خانمت رو قبول كردم ولي باور اين حرفها از جانب تو، برام خيلي سخت بود. اين دوونه بازيها رو از تو بعيد مي دونستم.
    - كدوم ديوونه بازي؟! من دفتر تلفنم رو گم كردم و از مانلي خواستم شماره تلفنت رو دوباره ازت بگيره ولي گفت تو گفتي موبايلتو داري عوض مي كني و شماره هاي شركتم در حال تغييره... گفت تو گفتي خونه زنگ نزنم كه اوضاع خيلي خيطه و از اين حرفها، مگه غير از اين بود؟
    اميرعلي كه تازه فهميده بود جريان چيست، تمام حرفهاي تلفني را كه بين خودش و مانلي رد و بدل شده بود براي اميررضا تعريف كرد و دست آخر با ناراحتي اضافه كرد :
    - انگار جفتمون رو دست خورديم. ولي نمي فهمم، خانمت چه دليلي واسه ي اين كارش داشته؟ بهتره ازش بپرسي.
    اميررضا كه حسابي رنگ پريده و ناراحت بود، سعي كرد موضوع را ماست مالي كند.
    - نه، بهتره به روش نيارم، خب اون موقع مانلي تازه زايمان كرده بود، البته تازه كه نه ولي خب مريض بود و خسته، نگهداري ايلگار براش سخت بود و يه سري مشكلات ديگه ام داشتيم. حالا كه نه ولي بعدا باهاش صحبت مي كنم. تو هم ديگه فكرشو نكن، باور كن ماني دختر خوبيه.
    - به من ربطي نداره. شما با هم راحت باشين. ما رو سَنَنَ.
    البته اميرعلي براي اينكه اميررضا را از آن رنجيدگي درآورد اين حرف را زد ولي ناراحتي اش از ماني بيشتر شد. احساس مي كرد اميررضا گول خورده و از اين موضوع خيلي ناراحت بود.
    - خب، چي كار مي كني، شركت در چه حاليه؟ حميد چطوره، شاهين چيكار مي كنه؟
    به اين ترتيب بحث به شركت و دوستان اميرعلي كشده شد و ديگر حرفي از ماني به ميان نيامد. ساعت حدود سه و نيم صبح بود كه اميررضا بلند شد و گفت :
    - تو اين عمارت، صداي بچّم اگه گريه كنه به گوشم نمي رسه. خونه ي بزرگم اينش بده ها.
    - خب گريه كنه، مادرش پيششه ديگه.
    - نه نه، گناه داره. اگه بدوني صبح تا شب چيكار ميكنه واسه ي اين بچه، يه لحظه رو زمين بند نمي شده. شب كه مي شه ديگه بي هوش مي افته. همه ي استراحتش، همون پنج شش ساعتيه كه شب مي خوابه و خوابشم يه كمي سنگينه. البته چون خيالش راحته كه من هستم سنگين مي خوابه ها، خصوصا امشب كه ديگه خيلي خسته بود، هم بالاخره بعد از مدتها تو نست يه دل سير گريه كنه.
    - يه خرده بچه نيست اميررضا؟
    - خيلي عاقل و مهربونه، به سن و سالش نگاه نكن. تلفنها رو فراموش كن. قول ميدم خيلي زود متوجه مهربونيه خاص ماني بشي. يكي دو روز صبر كن، بهت ثابت مي شه كه دختر خيلي خوبيه. واسه ي نماز بيدار مي شي؟
    - آره.
    - پس بي زحمت مارو هم بيدار كن. ساعت خوابمون عوض شده، مي ترسم هر دو خواب بمونيم.
    - مي گن آدم خواب تكليف نداره، ولي باشه، بيدارتون مي كنم.
    ساعت پنج و چهار، پنج دقيقه بود كه اميرعلي ضربه اي ملايم به در اتاق برادرش زد و لحظه اي بيشتر طول نكشيد كه ماني در حاليكه چادر نماز به سر داشت، در را باز كرد.
    - سلام.
    - سلام، شما بيداريد؟
    - بله، نماز مي خوندم. با اميررضا كار داريد؟
    - كار كه نه، گفت واسه نماز بيدارش كنم.
    - حتما فكر كرده من خواب مي مونم، به هر حال ممنون.
    اميرعلي سرش را تكان داد و برگشت كه برود ولي ماني گفت :
    - ببخشيد.
    - بله.
    - من معذرت مي خوام.
    - بابت چي؟
    - ديشب. باور كنيد اصلا دست خودم نبود، اميدوارم ببخشيد.
    - مهم نيست. حالا بهتريد؟
    - بله، ممنون.
    - با اجازه.
    سرخي گونه هاي ماني وقت عذر خواهي و لحن حرف زدنش، اميرعلي را به تعجب واداشت. با خودش گفت :
    - چه خبره اينجا؟! نه به اين حجب و حيات، نه به كولي بازيهاي پاي تلفنت! واسه من فيلم بازي نكن خانم كوچولو، من اميررضا نيستم كه خرم كني و سرم گول بمالي. هر كي تو رو نشناسه، من يكي زير و بم سر تا پاتو مي دونم. هه، اگه شاهين بفهمه شاخ در مياره. خداي من، چه جانمازي واسه ي من آب مي كشه اين دختر! پيش قاضي و ملق بازي؟

    فصل 10 ( قسمت اول)

    - ماني جان، حاضري؟
    - بله. لطفا يه نگاه بنداز، ببين لباسم خوبه يا عوضش كنم.
    اميررضا در را باز كرد و نگاهي به سرتا پاي مانيا انداخت.
    - خيلي شيكه، ماه شدي.
    - مرسي. ولي كاش موهام مشكي بود، بيشتر بهم ميومد.
    اميررضا نگاهي به موهاي زيتوني ماني كه رگه هاي روشن داشت و آرايش ملايم صورتش كرد و گفت :
    - موي اين رنگي هم خيلي بهت مياد. نمي بنديش كه؟
    - اونجا باز مي كنم، زير روسري خفه ام مي كنه. يه جوري ام آخه تا حالا نديدمشون. من حاضرم، بريم؟
    - همه چي براي ايلگار برداشتي؟
    - همه چي. كجاس؟
    - پيش اميرعلي. بريم. نگران نباش، آدماي خوبي هستن. من شاهين رو مي شناسم، خونوادشم تا حدي.
    - راستي، مي شه يه سري به خونه بزنيم؟
    - الان بريم؟
    - نه، فردا شب اگه فرصت شد.
    ماني و اميررضا از پله پايين رفتند، اميرعلي دم در منتظر آنها بود. ماني رو به اميرعلي گفت :
    - بچه رو بديد بغل من، اذيتتون كه نكرد؟
    - نه بابا، خيلي خانومه، اصلا غريبي نمي كنه.
    اميررضا گفت :
    - با تو اينطوريه، بغل هيچ كس نمي ره.
    و بچه را از برادرش گرفت.
    - خونه ي حميد اينا كجاس؟
    - تو همين فرمانيه اس، خيابون مهماندوست.
    ماني در حالي كه روي صندلي جابجا مي شد گفت :
    - بي زحمت اول بريم گل يا شيريني بخريم. درست نيست اولين برخورد دست خالي باشيم. راستي، يادم رفت ازتون بپرسم كه دوستتون يا خواهرشون بچه ام دارن يا نه، دارن؟
    - حميد و ارغوان يه دختر هشت ساله به نام سايه دارن ولي شاهين نه، هنوز مجرده.
    و با دقت از آيينه به مانيا خيره شد ولي باز هم هيچ تغييري نديد. اميررضا گفت :
    - اين شاهين هنوز زن نگرفته؟
    - نه بابا.
    - نامزد چي؟
    - نه، يه دختر جَلَب بد جوري زد تو پَرِش. بيچاره اصلا فكر زن گرفتنم نمي كنه.
    و همچنان ماني را زير نظر داشت. اميررضا دوباره پرسيد :
    - چطور، چيكارش كرده؟
    - هيچي بابا، دختره خودش رو كشته مرده اش نشون داد، بعد هفت هشت ميليون قرض و بدهي واسه اش گذاشت و رفت. كلاه گنده اي سر شاهين گذاشت، پدرش در اومد تا قرضهاشو داد. يارو معتادم بود. شاهين بدبخت كلي خرج كرد و تركش داد ولي...
    همون موقع بود كه ماني يك مغازه ي اسباب بازي فروشي ديد و گفت :
    - مي شه نگه داريد؟ شايد اينجا بتونم يه چيزي واسه سايه بخرم. اميررضا، تو هم بيا، بايد كمكم كني.
    - مي خواي اميرعلي همراهت بياد؟ آخه من كه تا حالا سايه رو نديدم.
    - باشه، من مي رم. بفرماييد لطفا.
    داخل مغازه، مانيا چند نوع عروسك خيلي خوب و مرغوب انتخاب كرد ولي همه زيبا بودند و نمي توانست يكي را بپسندد. رو به اميرعلي كرد و گفت :
    - مي شه كمكم كنيد؟ من از سليقشون چيزي نمي دونم.
    - فكر كنم اين خوب باشه.
    ماني لبخندي زد و تشكر كرد. وقتي فروشنده داشت عروسك را كادو مي كرد، اميرعلي بي مقدمه گفت :
    - اميررضا راجع به تلفنها چيزي نگفت نه؟
    - تلفنها؟! كدوم تلفنها؟
    - صحبتهاي من و شما، وقتي آلمان بوديد.
    - مگه وقتي من آلمان بودم با شما حرف زدم؟
    - نزديد؟
    - نه، هيچ وقت.
    - آهان، جالبه. فكر كنم يه كمي فراموشكاريد.
    - ما كي با هم صحبت كرديم؟
    - از وقتي فهميدم قراره ازدواج كنيد. يعني از همون روز كه شما اومديد خونه ي اميررضا، دو سه ماه قبل از تولد ايلگار و آخرين بار، همين دو سه ماه شايدم پنج ماه پيش.
    ماني تازه دوزاري اش افتاد و زود در صدد رفع و رجوع مسئله بر آمد ولي خبر نداشت جريان مكالمات چه بوده است.
    - آهان، يادم افتاد. ببخشيد كه فراموش كردم. خب ماهاي آخر بارداري سخت بود و بعدشم با تولد ايلگار، حسابي سرم شلوغ شد.
    اميرعلي حيرت زده به او خيره شد.( يا اين زن اوني نيست كه حتي از پاي تلفن هم به خون من تشنه بود يا واقعا هنرپيشه ي ماهريه. ولي انگار، ... نمي دونم، پاك گيج شدم.)
    - بريم؟ تموم شد.
    - بريم.
    شاهين و اميرعلي، اين مهماني را به قصد خاصي راه انداخته و براي رسيدن به مقصود، از حميد و ارغوان كمك خواسته بودند. ارغوان زن مهربان و مؤدبي بود و همينطور خوب مي دانست كجا بايد حرف بزند و كي نبايد كنجكاوي كند و اين بار هم همينطور شد. وقتي شاهين از او خواست اميررضا، اميرعلي و ماني را شب جمعه براي شام به منزلش دعوت كند، ارغوان گفت خودش چنين قصدي را داشته ولي نه به اين زوديها و از شاهين خواست اگر مي تواند، اين دعوت را به شب جمعه ي هفته ي آينده موكول كند. شاهين فقط اين را گفت كه از نظر او و اميرعلي خيلي مهم است و ارغوان بي چون و چرا قبول كرد. در مهماني و موقع برگشتن، اميرعلي مدام مانيا را به حرف مي گرفت. ماني از اين تغيير صد و هشتاد درجه اي رفتار اميرعلي متعجب بود و خوشحال از اينكه ديگر از نگاههاي عصبي و نفرت بار، اثري نيست



    کاربر مقابل پست golnar عزیز را پسندیده است:



  5. Top | #4

    تاریخ عضویت
    2010-08-18
    شماره عضویت
    264
    عنوان کاربر
    کاربر باهوش
    میانگین پست در روز
    0.06
    محل سکونت
    پیچ امین الدوله
    نوشته ها
    61
    پسندیده
    31
    مورد پسند : 78 بار در 39 پست
    میزان امتیاز
    3

    پیش فرض

    فصل 10 ( قسمت دوم )

    شب بعد از بازگشت از مهماني، به طبقه ي بالا رفتند. طبقه ي بالا مثل پايين بود، با اين تفاوت كه بالا چهارخوابه بود ولي پايين فقط دو خواب داشت. بنابراين سالن پذيرايي پايين، حدود 50 متر بزرگتر از بالا بود. در طبقه ي دوم، دو تا از اتاق خوابها به سمت كوچه و دوتاي ديگر آن طرف سالن، به سمت حياط بود. سمت راست در ورودي، آشپزخانه بود. مانيا گفت :
    - آخي، حيف شد. اينجا يه حموم خيلي بزرگ بود با يه وان خيلي گنده، من خيلي دوستش داشتم. هر وقت امتحان داشتم، اونو پر از آب گرم مي كردم و كتاب به دست مي نشستم توش. اونوقت راحت و ريلكس، درسم رو مي خوندم. خيلي كيف داشت، علي الخصوص وقتي هوا سرد بود.
    - باهات موافقم، كاملا. منم همين حس رو نسبت به اين حمام داشتم ولي حاجي اصرار داشت كه اين طبقه رو تبديل به آپارتمان كنه، تكميل و بي نقص.
    اميررضا گفت :
    - خب حتما منتظره زن بگيري و بياريش اينجا. دست بجنبون پسر، پير مي شي ها.
    - نه بابا، حالا حالاها وقت دارم. بعدشم، حاجي مي دونه من اينجا زندگي بكن نيستم، اميدش به اين بود كه تو يه روزي بياي و اينجا زندگي كني.
    - مطمئني؟
    - آره. من اگه اينجا زندگي كنم، مدام رو اعصاب حاجي راه مي رم، اونم همين طور ولي با تو اين حالت رو نداره. خصوصا حالا هم كه خانمت رو ديده، خيلي اميد داره كه شما قبول كنيد و اينجا زندگي كنيد.
    - من كه الانم اينجام.
    - آره ولي اينجوري نه. يه زندگي مستقل، حداقل تا حدي مستقل. اگر قبول كنيد، منم بارو بنديلم رو جمع مي كنم و ميرم پايين. اونجوري يه طبقه دست خودته و خانمتم راحت تره.
    مانيا كه ساكت ايستاده بود، گفت :
    - من الانم خيلي راحتم، مشكلي ندارم.
    - خب شما عادت به روسري و حجاب و اين چيزا نداري، مي دونم كه سخته.
    - منم بهش مي گم لزومي نداره حداقل بالا كه هست، به خودش سخت بگيره ولي قبول نمي كنه.
    - چرا؟ شايد از حضور من معذب هستين.
    مانيا نگاهي به اميرعلي انداخت و گفت :
    - اصلا اينطوري نيست وگرنه خونه ي ارغوان جون روسريم رو بر نمي داشتم. حاج آقا خودشون مي دونن كه من محجبه نيستم ولي من با رعايت اين مسئله، حرمت ايشون و خونه شون رو نگه مي دارم. طبقه ي بالا هم جزو همه ي ساختمونه و مثل پايين، حرمت داره. روسري سر كردن و آستين بلند و جوراب منو نمي كشه ولي من با اين كار احترام بزرگتر اين خونه رو حفظ مي كنم. من عروسشونم و دوستشون دارم، پس بايد تا جايي كه مي تونم، طبق ميل و خواست ايشون رفتار كنم، درسته؟
    - همينه كه حاجي اينقدر شيفته ي شما شده ديگه.
    - شما لطف داريد ولي حاج بابا و عزيز خيلي مهربونن، من واقعا دوستشون دارم. آخ ببخشيد، ايلي خيلي وقته تو بغلتون خوابيده، حتما خسته شديند.
    - نه بابا، مگه چند كيلوئه طفلكي؟ رختخوابش رو آماده كنيد، من بذارمش سر جاش.
    - رختخوابش پهنه، قبل از رفتن انداختم. مي دونستم شب دير ميايم، جا انداختم و رفتم.
    - اگه خوابتون نمياد، من چند تا فيلم عالي دارم. نظر شماها چيه، بذارم؟
    - ماني جان، نظرت چيه؟ تو كه فيلم دوست داري، هان؟
    - آره ولي امشب نه. فردا ظهر كلي مهمون داريم، مي خوام صبح يه كمي كمك عزيز جون بكنم.
    - راست مي گه اميرعلي، اصلا يادم رفته بود. فردا همه ي فك و فاميلا ناهار اينجان.
    - خاله اكرم رو به ايشون معرفي كردي؟
    - آره گفتم ولي نظر ماني اينه كه از محبت خارها گل مي شود.
    - مشكل اينجاس كه خاله اكرم كاكتوسه، تو بايد حواستو جمع كني. از قرار ماني خانم اهل جواب دادن نيستن.
    - آره متاسفانه، ولي حواسم هست. حالا مي گم شما دو تا چقدر رسمي با هم حرف مي زنيد؟
    - من عادت به رسمي حرف زدن ندارم، كم كم خودمونيش مي كنم.
    - تو چي ماني؟
    - چشم. با اجازتون مي رم بخوابم، شب بخير.
    ماني رفت، و اميرعلي گفت :
    - تو چرا نمي ري بخوابي؟
    - مي رم، بذار ماني لباسش رو عوض كنه، بعد.
    - اِ، مگه تو نامحرمي؟
    - خب اينطوري راحت تره.
    - بنده خدا چقدر خجالتيه.
    - آره، خيلي.
    - از بس تو بي عرضه اي ديگه. وقتي زن كمرو ست، مرد بايد روشو باز كنه.
    - چشم استاد، امر ديگه؟
    - فردا حواست رو جمع كن ها، خاله اكرم درسته قورتش مي ده. اينم كه سرو زبون نداره حالشو بگيره.
    - حواسم هست، نگران نباش. منم رفتم، شب بخير.
    - شب بخير. قدرش رو بدون، خيلي دختر خوبيه.
    - خيلي خوبه، مهربون و فداكار، خوشحالم كه درست شناختيش. ديگه بابت تلفنها ازش دلخور نيستي، هان؟
    - نه بابا، تموم شد و رفت. فراموشش كن. خوب بخوابي.
    فصل 10 ( قسمت سوم )

    - سلام عزيز جون، سلام حاج بابا، صبحتون بخير.
    - سلام مادر، صبحت بخير. چرا اينقدر زود پاشدي؟
    حاج رسول هم جواب سلام ماني را با خوشرويي داد و گفت :
    - چرا اينقدر زود پاشدي، نماز خوندي؟
    - بله. حالا اومدم كمك عزيز جون، مي دونم كه خيلي كار دارن.
    - نه قربونت برم، تو برو بخواب. كاري ندارم كه. ديشب دير اومدين، حتما خيلي خسته اي.
    - نه، راحت خوابيدم و اصلا خسته نيستم. عادت ندارم بيشتر از پنج شش ساعت در روز بخوابم.
    - آخه نصف شب بچه ات بيدار شده بود، نذاشت درست بخوابي.
    ماني خنديد و درحاليكه موهاي بلند و لختش را با دست جمع مي كرد، گفت :
    - عزيز جون، من وقتي مي خوابم بيهوش مي شم. اصلا نفهميدم بيدار شده.
    - راست مي گي؟ چه خوب. حق داري مادر سنگين بخوابي، در طول روز يه سري راه مي ري و دنبالش مي دوي.
    - نه عزيز جون، قبلا هم همينطور بودم. بدبختانه خوابم خيلي سنگينه. بالا سرم توپ در كنن، بيدار نمي شم. بيچاره اميررضا پا مي شه و شير ايلي رو مي ده.
    - وظيفه شه دخترم. تمام روز تو زحمت مي كشي، حالا شب فوقش يكي دو بار باباش بيدار شه، طوري نمي شه كه. البته حاجي هم همينطور بودا، شب تا صبح بچه داري مي كرد، خصوصا سر اميرعلي كه ماشاا... از بچگي همينطور تخس بود.
    - آخ آخ حاج خانم، يادم نيار كه تنم مي لرزه. پدر سوخته از اولم اعجوبه اي بود واسه ي خودش، هنوزم اعجوبه اس. خب بابا، ديشب خوش گذشت؟
    - جاي شما خيلي خالي بود. بله، خيلي خوش گذشت. خونواده ي مهربي بودن، خصوصا ارغوان خانم. به ايلگارم خيلي خوش گذشت، سايه يه سره باهاش بازي كرد.... خب عزيز جون، چيكار كنيم؟
    و در همون حال گازي به سيبش زد.
    - آخه تو كه چيزي نخوردي مادر، يه دونه ميوه هم شد صبحونه؟
    - باور كنيد من اصلا عادت به خوردن صبحونه ندارم، هميشه فقط ميوه مي خورم.
    و شروع كرد به كار كردن و آماده كردن غذاها. ترو فرزكار كردنش، حاج رسول را حسابي به وجد آورده بود. حاج خانم كه خيلي كيف مي كرد، لبخند به لب گفت :
    - خدا بيامرزه مادرتو، خيلي تميز بود. وقتي حاجي منو آورد كه اينجا رو ببينم، حظ كردم. باور كن فقط محض احتياط، حموم و توالها رو شستيم. اونم نه اينكه بشوريم ها، فقط آب كشيديم. همه جا برق مي زد از تميزي. حتي اكرم هم به زبون اومد و از تميزي صاحب خونه ي قبلي اينجا تعريف كرد. آخه تو تا حالا خواهر منو نديدي، يه خرده ايرادگير و مشكل پسنده. يعني مي دوني، خيلي خيلي كم پيش مياد كه از كسي يا چيزي تعريف كنه. چه مي دونم، غرور بي جا داره ديگه.
    حاج رسول با ملايمت گفت :
    - اعظم جان، سر صبحي غيبت نكن، خواهرته ديگه.
    - آره خواهرمه. واسه همين مي خوام از اخلاقش يه كم واسه عروسم بگم كه خداي نكرده اگه اكرم حرفي زد، به دل نگيره و اعصابش خرد نشه. ببين دخترم، بذار بي رودروايستي بهت بگم. اكرم ما يه خرده زبونش تلخه. ماشاا... هر چي سنش بالاتر ميره، زخم زبونش بيشتر مي شه، ولي چه مي شه كرد، خواهرمه ديگه، گوشت تنمه. البته از اول زبونش تند بود ولي ديگه نه اينجوري. حالا تو رو خدا اگه يه وقت چيزي گفت، تو به خانمي خودت ببخش و به خوبي خودت گذشت كن. اصلا هر چي گفت، انگار كن به من مي گه، باشه؟
    مانيا لبخند زنان دست انداخت دور گردن اعظم و بعد از بوسه اي محكم كه روي گونه ي گوشتالود و سرخش گذاشت، با محبتي عميق و واقعي گفت :
    - اين حرفا چيه عزيزجون؟! خاله اكرم بزرگتر من هستن. حتي اگه تو گوشم بزنن سرم رو بلند نمي كنم. بهتون قول مي دم كه حتي سر سوزني ناراحت نشم. شما اصلا نگران نباشيد، حالا كه اينقدر زحمت كشيديد و با اين پادردتون، اين همه مهمون به خاطر ما دعوت كرديد، مطمئن باشيد همه چي به خير و خوشي مي گذره. عزيز جون خوشگلم آدم بايد گذشت داشته باشه تا بتونه خوب و راحت زندگي كنه والا روزگار به خودش و اطرافيانش زهر مي شه. خيالتون راحت باشه، امروز هيچ كس از هيچ كس ناراحت و دلخور نمي شه، بهتون قول مي دم.
    اعظم ماني را در آغوش كشيد وگفت :
    - الهي دورت بگردم مادر كه اينقدر خانمي. خدا مادرتو بيامرزه كه همچين گلي پرورش داده. الهي بارون رحمت رو سرش بباره.
    - مرسي عزيز جون، همين دعاي شما براي من كافيه.
    - خدا خواهرتم بيامرزه مادر. باور كن اگه زنده بود طفلكي، هر جور شده راضيش مي كردم چراغ خونه ي اميرعلي رو روشن كنه، حتي اگه شده التماسش مي كردم. اگه اون خدابيامرز زنده بود، خيالم از بابت اميرعلي هم براي تمام عمرم راحت و آسوده مي شد. حيف شد، قربون خدا برم كه گل ورچينه.
    - ممنون عزيز جون، اونم اگه زنده بود و خوبيهاي شما رو مي ديد، منت داشت كه عروستون بشه.
    حاج رسول نيمه شوخي و نيمه جدي گفت :
    - ولي من نمي ذاشتم. حيف نبود زن اين پسره ي پررو بشه؟ اميرعلي بايد يه دختري بگيره كه مثل خودش بي حيا و پاچه ورماليده باشه و از پس اين پسر بر بياد.
    - چيه حاجي سر صبحي ديگ حليم منو هم مي زني؟ كله ي سحرم دست از سر من بر نمي داري؟
    ماني به سرعت روسري اش را به سر كشيد و زير گلويش گره زد. حاج رسول گفت :
    - پسر تو آدم نمي شي؟ نا سلامتي مرد نامحرمي، يه ياا... بگي بد نيست. همين جوري سرت رو ميندازي و مياي تو؟
    اميرعلي لبخند زنان سلامي كرد و بعد از عذر خواهي كوتاهي از ماني، رو به حاج رسول گفت :
    - چيكار كنم خب، عادت ندارم.
    - خب عادت كن.
    - چشم ولي شما هم عادت كن دست از اين اخلاقت برداري. من زن بگيرم نمي ذارم همش با چادر و روسري تو اين خونه بگرده و يه سره خودشو با اين چيزا خفه كنه ها، گفته باشم.
    - مي دونم. اون بيچاره هم اگه بخواد اين كارو بكنه، تو نمي ذاري. تو فقط يه دختر آبرودار و درست و حسابي بگير، من كلاهم رو مي نذازم هوا. حجاب داشتن پيش كشش. ولي آخه بدبختي اينه كه خونواده ي خوب، دختر به تو نميدن.
    - وا حاجي مگه بچه ام چشه؟
    - چش نيست؟ مگه مردم از جون دخترشون سير شدن كه بندازنش زير دست اين مردك همه فن حريف؟ من كه اگه دختر داشتم، جنازشم رو دوش اين پسره نمي ذاشتم.
    - اِ حاجي، اين حرفا چيه؟ خب جوونه ديگه، يه كارايي مي كنه. خوبه حالا طفلك ماني اهل حرف و حديث و اين چيزا نيست وگرنه حالا چه خيالاتي پيش خودش مي كرد! واقعا كه شما شوخياتونم مثل دعوا مي مونه.
    اميرعلي رو به مادرش گفت :
    - ماني كم كم به اين حرفاي من و حاجي عادت مي كنه. الانم ببينش داره مي خنده. هم منو مي شناسه، هم پدر شوهرش و هم مادر شوهرش رو. مگه نه ماني؟
    قبل از اينكه مانيا جواب بدهد، حاج رسول گفت :
    - بچه تو چه زود خودموني مي شي. ماني چيه؟
    - اسمش مانيه ديگه. من كه نمي تونم هي بهش بگم ماني خانم، اونجوري اونم مجبور مي شه به من بگه آقا اميرعلي. تريلي ام نمي تونه بكشه اين اسم رو. فكر شو بكن، مثلا آقا اميرعلي، اميرعلي خان، اميرعلي آقا، او....وه چه خبره! تو هم اسم گذاشتي رو ما، بار قاطر كني نمي بره چه برسه كه بخواي يه چيزي هم بهش اضافه كني. داريم تو يه خونه با هم زندگي مي كنيم، پس بهتره راحت باشيم.
    حاج خانم گفت :
    - راست مي گه بچه ام. طفلكي ها خواهر كه نداشتن، اقلا بذار با زن داداشش راحت باشه و يه درد دلي، چيزي باهاش بكنه.
    حاج رسول ديگر چيزي نگفت و ماني يك فنجان چاي جلوي اميرعلي گذاشت و گفت :
    - رنگش كم و زياد نيست؟
    - نه، دستت درد نكنه.
    - از بس اميررضا چاي كمرنگ مي خوره، اين چاي به نظر من خيلي پررنگ مياد.
    - اميررضا كه چاي نمي خوره، آب جوش مي خوره.
    - شما هم بايد كم كم عادت كنيد چاي كمرنگ بخوريد. خيلي پر رنگ براي قلب خيلي ضرر داره، براي كليه ها هم زياد خوب نيست. شما كه ورزشكارم هستيد، بايد رعايت تغذيتون رو بكنيد ديگه.
    - چشم، چشم، من تسليمم. اينم چاي كمرنگ، آ آ.
    بعد نصف فنجان را توي ظرفشويي خالي كرد و رويش آب جوش ريخت. فنجان را جلوي مانيا گرفت و گفت :
    - خوبه خانم؟
    - بله، عاليه. البته ببخشيد فضولي كردم ها، به خاطر خودتون گفتم.
    - اختيار داري خانم، دستت درد نكه. بالاخره يكي هم به فكر ما بود تو اين خونه، ممنون.
    - چشمتو بگيره پسر، من و اين مادر بيچاره ات كم گفتيم چاي كم رنگ بخوري؟
    - حاجي جون من گردنم از مو باريكتره. آ آ، بيا بزن، بيا بزن خردش كن.
    حاجي لبخند به لب گردن كلفت و موهاي پرپشت مشكي اميرعلي را نوازش كرد و گفت :
    - آره ماشاالله، اين گردن رو اره برقي ام نمي زنه.
    و نگاهي پر محبت به صورت پسرش انداخت. ماني خيلي خوب محبت عميق حاج رسول را به پسرانش حس مي كرد و لذت مي برد. لحظه اي از اينكه هيچ وقت دست نوازش پدر را روي سرش حس نكرده بود، دلش پر از غم شد. حاج رسول و اميرعلي مدام سر به سر هم مي گذاشتند ولي هر دو خيلي زياد يكديگر را دوست داشتند و از اين يكي به دو كردنها لذت مي بردند و ماني اين را خيلي خوب درك مي كرد و مي فهميد.

    فصل 10 ( قسمت چهارم )

    مهماني آن روز خيلي خوب برگزار شد. البته اول زنهاي فاميل كمي سرد بودند ولي بعد كه رفتار خوب ماني و محبتهاي فراوان حاج خانم، همچنين احترام فوق العاده ي حاجي را به عروسش ديدند، كم كم يخشان باز شد. البته مائده از همان اول با مانيا گرم گرفت و اصلا توجهي به چشم غره ها و لب گزيدن هاي مادرش نكرد. آن وسط فقط رفتار خاله اكرم سرد و يخ زده و حتي گاهي پرخاشگر بود كه ماني اصلا به دل نگرفت ولي كلامي حرف از دهان اكرم بر ضد يا براي ناراحتي ماني در نيامد. بعدها ماني فهميد كه حضور اميرعلي باعث حرف نزدن خاله اكرم شده، از قرار اكرم از تنها كسي كه كمي حساب مي برد و حواسش را جلو ي آن شخص جمع حرف زدنش مي كرد، اميرعلي بود.
    خود اميرعلي در تاييد اين فكر ماني گفت :
    - آخه خاله اكرم مي دونه دهن من چفت و بست نداره. يه جورايي من لنگه ي خودشم، بي چاك دهن. دو سه سري تا حالا بهش پريدم، اينه كه حساب كار دستش اومده.
    همينطور هم ماني متوجه علاقه ي بين مائده و ناصر، پسر كوچك دايي جلال شد. اميرعلي اين موضوع را هم تائيد كرد و با خنده گفت :
    - بهت نمياد اينقدر تيز باشي؟! خيلي زود مچ گرفتي. آره، همديگه رو دوست دارن ولي اگه خاله اكرم بذاره. آخه مي دوني، با زن دايي مثل كارد و پنير مي مونن. عروس خواهر شوهريه ديگه.
    البته اين حرفها، هيچ كدام در مقابل حاج رسول و همسرش گفته نشد. بلكه زماني گفته شد كه ماني، همراه ايلگار و دو برادر، به منزل خودش مي رفت. جايي كه تا همين چند ماه پيش زندگي آرام و راحتي را با مادرش داشت و هنوز هم پر بود از بو و خاطرات مادرش.
    مانيا كليد خانه را درآورد ولي آنقدر دستش مي لرزيد كه نتوانست در را باز كند. اميررضا نگاهي متاثر و اندوهگين به او انداخت و با لحني بسيار ملايم و مهربان گفت :
    - بده به من عزيزم، من باز مي كنم.
    در همين لحظه در آسانسور باز شد و آرمان، بلافاصله متوجه حضور ماني، مقابل آپارتمانشان شد. البته چهره ي ماني را نديد چون پشتش به آرمان بود ولي او حتي از چند متري، بوي مانيا را حس مي كرد. با اشتياق هرچه تمامتر، با لحني كه دلتنگي و شادي ديدن يار بعد از ماهها دوري، در آن موج مي زد گفت :
    - مانيا خانم، بالاخره اومدين؟
    ماني اصلا انتظار ديدن آرمان را نداشت و حسابي جا خورد. لحظه اي برق نگراني از چشمانش جهيد كه از نگاه تيزبين اميرعلي دور نماند ولي بلافاصله حالتي عادي به خودش گرفت و به سمت مرد جوان، چرخيد.
    - سلام، حال شما چطوره؟ كي اومديد ماني جان؟
    - سلام. ببخشيد، من مانلي هستم، خواهر ماني.
    - سر به سرم نذاريد لطفا، خيلي تغيير كرديد ولي ممكن نيست اشتباه كرده باشم.
    و همچنان لبخند به لب، با شوق و ذوق به ماني خيره شد. ماني همانطور سرد و بي تفاوت گفت :
    - ايشون اميررضا، شوهرم. ايشون آقاي حكمت برادر شوهرم و اينم دخترم ايلگار، شما بايد آقا آرمان باشيد، همسايه ي مامان اينا، درسته؟
    آرمان وارفت، احساس كرد زمين زير پايش مي لرزد. چهره، اندام و حتي صدا، همه مال ماني بود ولي هيچ نشاني از آشنايي در نگاهش نبود. اميررضا كه احساس عذاب و ناراحتي وجدان مي كرد، سرش را پايين انداخت ولي اميرعلي با دقت و كمي هم ناراحتي، اين صحنه را نگاه مي كرد. آرمان بالاخره دهان باز كرد و با صدايي گرفته، پرسيد :
    - ماني چي شد؟ موند اونجا، نه؟
    - بله.
    - كي بر مي گرده؟
    - ديگه نمي تونه برگرده. ببخشيد آقا آرمان، ما بايد بريم داخل خونه. به خانواده سلام برسونيد، با اجازه.
    - ببخشيد، فقط يه سوال ديگه.
    - خواهش مي كنم، بفرماييد.
    - ازدواج كرده؟
    - نه.
    و اولين قدم را كه به داخل خانه گذاشت، پشت به آرمان گفت :
    - فوت كرده.
    و لحظه اي بعد، صداي افتادن جسم سنگيني را بر زمين، شنيد و بغض سنگينش را به سختي، فرو داد.

    مانيا، رنگ و رو پريده و كمي مرتعش، با صدايي ضعيف سلام كرد و جواب شنيد :
    - سلام بابا.
    - سلام به روي ماهت عزيزم. همه چي مرتب بود مادر؟
    - بله... يعني، تقريبا بله.
    - چي شده بابا، اتفاقي افتاده؟ بچه ها كجان، مگه با هم نبودين؟
    - اميررضا يه كمي سردرد داشت، رفت بالا كه استراحت كنه. اميرعلي هم رفت پيش دوستش، شاهين. گفت خونه ي دوستش همين اطرافه.
    - آره، دو تا خيابون او طرفتره. خب بابا، مي توني بگي چي شده يا ... اگه لازم مي دوني، تو هم برو استراحت كن، رنگ به رو نداري.
    حاج خانم، به سرعت آب قند درست كرد، كنار مانيا نشست و با مهرباني، دست يخ زده اش را در دست گرفت :
    - آخ آخ، يخ كردي مادر. بيا يه ذره آب قند بخور.
    - يه... يه اتفاق.... يه چيز بدي پيش اومد.
    - چي بابا، تصادف كردين؟
    - نه، نه. ما رفتيم خونه و دم در ... پسر همسايه منو با خواهرم اشتباه گرفت.
    - خب اينكه اتفاق بدي نيست مادر، مي خواستي بهش بگي من خواهرشم.
    - گفتم. گفتم اشتباه گرفته.
    - خب، تمومه ديگه.
    - يه دقيقه صبر كن حاج خانم، بذار بچه حرفش رو بزنه. خب باباجان، بعدش چي شد؟
    ماني با چشماني نمناك بريده بريده گفت :
    - اون خواهرم رو دوست داشت، يعني ماني رو دوست داشت. قبل از رفتنشون به آلمان، يه جورايي ازش خواستگاري كرده بود، خواهرم محكم و قاطع جوابش كرده بود. من مي دونستم ولي به خاطر قطعيت ماني، فكر مي كردم همه چي تموم شده و آرمان از صرافت ازدواج با ماني افتاده. باور كنيد حاج بابا، نمي دونستم اينقدر دوسش داره، خدا شاهده نمي دونستم علاقه اش تا اين حد زياد بوده. سراغ ماني رو گرفت، گفتم فوت كرده.
    قطرات اشك از چشم ماني فرو چكيد و ادامه داد :
    - يهو پسره مثل توپ افتاد زمين، از حال رفت طفلكي. بعدشم كه به هوش اومد، مات زده بود. وجدانم ناراحته حاج بابا، نبايد اونطوري بهش مي گفتم خواهرم مرده. عزيز جون، خدا منو مي بخشه؟ اگه بلايي سر جوون مردم بياد، چه خاكي به سرم بريزم؟
    حاج خانم كه اشكش دم مشكش بود، پا به پاي ماني گريه كرد و سرش را در آغوش گرم و پر محبتش رفت.
    - استغفرا... خدايا قربون بزرگيت برم. چه گلي رو ورچيدي و بردي؟
    حاج رسول براي اولين بار دست ماني را گرفت و در حاليكه مثل يك پدر مهربان، نوازشش مي كرد گفت :
    - عيبي نداره بابا، ناراحت نباش. تو نمي خواستي اينطوري بشه.
    - نه بخدا، نمي دونستم تا اين حد عاشقشه.
    - مي دونم دخترم، مي دونم. تو اينقدر مهربون و دل رحمي كه حتي نمي توني به يه مورچه آزار برسوني. حالا عيبي نداره، خودت رو ناراحت نكن، شده ديگه. اينطوري كه معلومه، اون بنده ي خدا هر جور ديگه اي هم كه اين خبر رو مي شنيد، به همين حال مي افتاد. حالا كجاس؟
    - خونه شون. دكتر آوردن بالاي سرش، سرم بهش وصل كرد.
    - خوانواده اش چي گفتن؟ پدر و مادر داره؟
    - بله. اونا هم حالي بهتر از پسرشون نداشتن، بيچاره ها هر دوشون گريه مي كردن. از يه طرف نگران بچه شون بودن، از طرف ديگه عزاي مادر و خواهر منو گرفته بودن. خيلي ناراحتم حاج بابا، خيلي.
    - مي دونم بابا، از رنگ و روت معلومه. پاشو حاج خانم، پاشو يه سر بريم اونجا.
    اعظم كه موافق بود، با سرعتي كه از آن هيكل چاق و پا دردرش بعيد مي نمود، به اتاقش رفت و حاج رسول بعد از پرسيدن شماره ي آپارتمان آقاي مداحي گفت :
    - ناراحت نباش دخترم، من و حاج خانم الان مي ريم اونجا. هم يه احوالي مي پرسيم، هم اگه خدايي نكرده ازت دلخور باشن، از دلشون در مي ياريم. ديگه گريه نكن بابا، خب؟
    - شما خيلي خوبيد حاج بابا، خيلي ممنون.
    - خواهش مي كنم دخترم. بريم حاج خانم.
    - بريم حاجي. عزيزم شام حاضره، اگه ما دير اومديم، شما غذاتون رو بخوريد.
    - چشم. مرسي عزيز جون.
    - خواهش مي كنم دختر گلم، چشمت بي بلا. حداحافظ.
    - به سلامت، خوش اومدين.
    فصل 10 ( قسمت پنچم )

    ساعتي از رفتن حاج رسول و همسرش گذشته بود كه اميرعلي آمد. با ديدن ماني كه هنوز در آشپزخانه، سر ميز بود و كاملا در خودش غرق بود، گفت :
    - سلام.
    ماني به سرعت روسري را كه به كمش بسته بود، سرش كرد و جواب سلامش را داد.
    - چرا اينقدر گريه كردي؟
    جوابي نشنيد و پرسيد :
    - بقيه كجان؟
    - اميررضا بالاست، حاج بابا و عزيز جونم رفتن خونه ي آقاي مداحي.
    - واسه چي؟
    - رفتن احوالپرسي آرمان.
    - تو چرا نرفتي؟
    و سيگاري آتش زد.
    - تو سيگار نمي كشي؟
    - نه. نديده بودم شما هم بكشي.
    - وقتي خيلي قاطي مي كنم مي كشم. خب، نگفتي، تو چرا نرفتي؟
    مانيا نگاهي به اميرعلي انداخت و گفت :
    - چرا بايد مي رفتم؟
    - نمي خواي بدوني حال آرمان چطوره؟ نگرانش نيستي؟ ناراحت نيستي؟
    - تو ماشينم بهت گفتم، من نمي دونستم اينطوري مي شده. چرا فكر مي كني قصد و غرضي داشتم؟
    - تو نمي دونستي اون خواهرتو دوست داره، صاف بهش گفتي مرده.
    - گفتم كه، اون جريان از نظر ماني تموم شده بود. اون به آرمان جواب رد داده بود. چه مي دونستم اينقدر عاشقه و اينجوري پس مي افته.
    و بعد پايش را گذشت روي صندلي و به آن تكيه داد و با حالتي عصبي، شروع به جويدن ناخنش كرد.
    - نديده بودم ناخن بخوري!
    - اشكالي داره؟
    - بي ضرر نيست.
    - ضررش كمتر از سيگار دود كردنه.
    - خب بله، اينكه درسته ولي ديگه نخورش، بيا يه ليوان آب بخور كه آروم شي.
    - من آرومم.
    - بخور. به قول حاج خانم آب نطلبيده مراده.
    تحكمي در صداي اميرعلي بود كه ماني را مجبور به نوشيدن آب كرد ولي حالت خاصي در نگاهش بود كه ماني سر در نمي آورد. يك جور رنجيدگي، محبت و برقي كه نشان مي داد او خيلي چيزها را مي داند. اين برق، ماني را لرزاند ولي با خودش گفت : نه، امكان نداره از كجا ممكنه بدونه؟ خيالاتي شدم، اعصابم خرده، فكر و خيال الكي مي كنم.
    - تو چه فكري ماني؟
    - هيچي.
    - ماني، تو واقعا نمي دونستي آرمان تا اين حد عاشقه؟
    مانيا با كلافگي گفت :
    - نه به خدا، به چي قسم بخورم كه باور كنيد؟ بابا من فكر مي كردم تموم شده و رفته، چه مي دونستم اين آتيش هنوز روشنه...
    - و اينجور اين پسره رو مي سوزونه. ماني، تو از عشق چي مي دوني؟
    - چي بايد بدونم؟ اين جريان ربطي به من نداره، من نمي دونستم عشق آرمان اينقدر پرشوره.
    - ولي مانيِ آرمان مي دونست.
    - نه، اونم نمي دونست. من مطمئنم حتي فكرشم نمي كردكه اوضاع از اين قراره.
    - اگه ميدونست چي، فكر مي كني باهاش ازدواج مي كرد؟
    - نه.
    - چه قاطع مي گي نه، از كجا اينقدر مطمئني؟
    - من خيلي خوب مي شناختمش.
    - ولي هيچ زني نمي تونه جلوي اين همه شور و اشتيقاق و اين همه عشق، اونم اونقدر صادقانه، مقاومت كنه.
    - اين وسط استثنا هم وجود داره و ماني جزو همون استثناها بود. شما مردا خيلي خودخواهين. چرا فكر مي كنين اگه عاشق يه دختري شدين، بايد حتما باهاتون ازدواج كنه؟ يا چرا يه دختري كه دوستتونه يا همسرتونه، دلتون رو كه زد به خودتون حق مي ديدن راحت ازش جدا بشين؟ فكر نمي كني اين از غرور زيادتون يا حس خودخواهي عميقتون سرچشمه مي گيره؟ خب، قبول دارم كه آرمان واقعا عاشق ماني بود، ولي آيا ماني هم همينقدر آرمان رو دوست داشت؟ اگه عشقه كه يه طرف اش به درد نمي خوره. ماني از آرمان خوشش نمي اومد. درواقع اوايل كه اصلا ازش متنفر بود. از تيپش، از شكل و قيافه اش، از سوسول بازياش، از قر و اطوارا و لوس بازيهايي كه مادرش يادش داده بود، از همه چيه آرمان متنفر بود خصوصا كه آرمان لحظه اي هم به حال خودش راحتش نمي ذاشت. بعد كه تو جريان بيماري و جراحي مامان كمك حالش شد، ديگه اون تنفر از بين رفت ولي عشقي به وجود نيومد. ماني فقط نسبت به آرمان حس قدرداني داشت، همين و بس. تا آخرين لحظه هم تو فرودگاه سعي كرد اينو به آرمان بفهمونه. اين كارم كرد، بهش گفته بود منتظرش نمونه و حتي اگرم برگرده، باهاش ازدواج نمي كنه. خب منم چه مي دونستم، فكر كردم تموم شده ديگه.
    اميرعلي كه با دقت به حرفهاي ماني گوش مي كرد، لبخندي زد و گفت :
    - حالا چرا اينقدر عصباني هستي؟
    - از دست تو. چرا مي خواي به من القا كني كه مي دونستم و اين بلا رو سرش آوردم؟
    - چون همونطور كه خودت گفتي، مردا خيلي خودخواهن. من معذرت مي خوام ماني جان، پسره كه اينطوري از حال رفت، خيلي خورد تو پرم و حسابي قاطي كردم. خب، مردونگيه و غرور و خودخواهي، آره؟
    - اِي، همچين.
    - حالا منو بخشيدي يا نه؟
    - ناراحت نشده بودم، نيازي به عذر خواهي نيست ولي به اندازي كافي حالم خراب بود، اون نگاه سرزنشگر تو، بيشتر اعصابم رو بهم ريخت.
    - امروز روز جالبي بود، بالاخره نمرديم و اون روي تو رو ديديم. فكر مي كردم هيچ جوري نمي شه عصبانيت كرد.
    - يعني من اينقدر سيب زميني ام؟
    اميرعلي جواب لبخند زيباي مانيا را با لبخندي مهربان داد و گفت :
    - نه زيادي مهربون و آرومي.
    - اُه، من آخر شيطنتم. از اون روهاي سگي هم زياد دارم.
    - اصلا باورم نمي شه.
    - مي توني از برادرت بپرسي. به نظر تو عزيز اينا دير نكردن؟
    - حتما چونه هاشون گرم شده، اميررضا كجاس؟
    - سرش درد مي كرد، رفت بخوابه. من مي روم يه سري بهشون بزنم، مي ترسم ايلي بيدار شه و نذاره اميررضا راحت بخوابه.
    مانيا در راه پله ها بود كه پدر و مادر اميررضا برگشتند و همزمان، اميررضا بچه به بغل، بالاي پله ها پيدا شد.





    کاربر مقابل پست golnar عزیز را پسندیده است:



  6. Top | #5

    تاریخ عضویت
    2010-08-18
    شماره عضویت
    264
    عنوان کاربر
    کاربر باهوش
    میانگین پست در روز
    0.06
    محل سکونت
    پیچ امین الدوله
    نوشته ها
    61
    پسندیده
    31
    مورد پسند : 78 بار در 39 پست
    میزان امتیاز
    3

    پیش فرض

    فصل 10 ( قسمت ششم )

    همه در هال نشسته و چايي كه مانيا آورده بود، مقابلشان بود. ايلگار از سر و كول اميرعلي بالا مي رفت و با هم بازي مي كردند ولي همه ي حواس اميرعلي به مادرش بود كه هنوز چشمانش از گريه ي زياد پف داشت و پدرش كه به پشتي هاي جرگلان تكيه داده و با ناراحتي و تاثر، تسبيح عقيقش را در دست مي چرخاند.
    - بيچاره ها چه حال و روزي داشتن مادر، عين عزيز از دست داده ها عزادار بودن. يه چشمشون خون بود و يه چشمشون اشك، مدام حسرت مي خوردن. باباهه مدام مي گفت : حيف شد، ماني نمونه بود. مادره كه يه لحظه اشكش بند نمي اومد، نگران حال بچه اش بود ولي مدام اسم مادر و خواهر تو به زبون مي آورد و ازشون تعريف مي كرد. همه اش مي گفت به پاكي و نجابت و خانمي مادر و خواهرت تو تمام عمرش نديده. چي بگم مادر، خيلي حالشون بد بود بندگان خدا. دور از جونت، هفت قرآن ميون باشه، اونا خواهرتو ماني صدا مي كردن درست مثل ما كه به تو مي گيم ماني.
    حاج رسول با ناراحتي اضافه كرد :
    - مي دونستي خواهرت منتظر نتايج كنكور بوده؟
    - مي دونستم كه تو كنكور شركت كرده.
    - آقاي مداحي با افسوس مي گفت، مدام چشم انتظار بوديم كه برگردن، مي خواستيم واسه ماني جشن بگيريم. رتبه ي خواهرت 183 شده بود. مي گفتم مطمئن بودن كه قبول مي شه ولي اصلا فكر همچين رتبه اي رو نمي كردن. خصوصا كه انگار طفل معصوم اين آخريها خيلي گرفتار مادرت بوده و خلاصه فكرش مشغول بوده. حتي مي گن اون چند ماه آخر قبل از سفر، كلاس فشرده ي زبان آلماني هم مي رفته. ا... اكبر چه هوشي داشته دختر بيچاره.
    مانيا تاب نگاه خيره و رنگ به شدت سرخ شده ي اميررضا را نداشت، سرش را انداخت پايين و هيچي نگفت. اميرعلي كه همه چيز را زير نظر داشت گفت :
    - عجب مخي بوده! رشته اش چي بود ماني؟
    - رياضي.
    حاج خانم دماغش را با سرو صدا بالا كشيد، اشكهايش را پاك كرد و گفت :
    - چه سوزي مي زدن بيچاره ها. مادره مي گفت حسرت همچين عروسي هميشه به دلم مي مونه. بدبختها نمي دونستن با پسره چيكار كنن، صداي ضجه اش تا اونجا كه ما نشسته بوديم مي اومد. باباش مي گفت روزنامه اي رو كه اسم خواهرتو توش نوشته بودن، نگه داشته بوده كه به خواهرت نشون بده ولي حالا بغلش كرده و زار مي زنه. در اتاقشم قفل كرده بود و هيچ كس رو راه نمي داد. هرچي مادره التماس كرد و پدره خواهش، نه يه لحظه صداش قطع شد و نه درو باز كرد.
    - پدره آروم آروم، طوري كه زنش نشنوه، به من گفت كه خواهرت خيلي تاثير مثبت تو زندگي پسرش داشته. گفت آرمان به خاطر خواهرت همه ي دوست و رفيق بازيها و سيگار و بيكار گشتن هاش رو كنار گذاشته. مي گفت حتي سر و تيپ و لباس پوشيدنش فرق كرده، مي خواسته لايق دختري تا اون حد متين و خانم باشه. آدم چي بگه آخه، يه دختر اونجوري مي شده الگو و حتي يه خونواده رو از اين رو به اون رو مي كنه، بعضي دخترام كه ...، استغفرا... از دست تو هم اصلا ناراحت نبودن دخترم. مي گفتن سرنوشت بچه ي ما هم اينه كه يه همچين شكستي تو زندگيش بخوره. مادرش گفت، هرجور ديگه اي هم اين خبر به آرمان مي رسيد، همين بلا سرش مي اومد. آدرس ما رو گرفتن كه براي عرض تسليت به شما، بيان اينجا ولي عذرخواهي كردن وقتي كمي حال پسرشون بهتر شد و از اين حالت در اومد، ميان. ما هم گفتيم هر وقت تشريف آورديد، قدمتون رو چشم. راستي، آقاي مداحي گفت يه سر به وكيلتون بزني، انگار چند بار رفته بوده دم خو نه تون.
    ماني سرش را تكان داد و زير لب تشكري كرد. ايلگار را كه به طرفش آمده بود، بغل كرد و پشت پنجره ي بزرگ رو به حياط ايستاد. هوا تاريك بود ولي رنگ آسمان به قرمز مي زد. ياد ايرج افتاد، چه طور بايد اين موضوع را به او مي فهماند. ايرج كسي نبود كه بشود گولش زد، با نگاه اول مانيا را مي شناخت. بايد حقيقت را به مي گفت و يك جوري راضيش مي كرد كه فعلا كاري به اموال مانلي نداشته باشد. نمي توانست شناسنامه ي مانلي را به خوش طينت بسپرد، ممكن بود لازمش بشود. آهان، مي توانست بگويد اثري از شناسنامه ي مانلي پيدا نكرده. او فقط يك شناسنامه از مانلي مي خواست كه در صورت لزوم، به حاج رسول يا اميرعلي نشان بدهد، فقط همين.

    هرچه از اين شاخه به آن شاخه پريد، نتوانست فكرش را از موضوع اصلي منحرف كند. موضوع اصلي قبولي اش در كنكور بود. چقدر دلش مي خواست رتبه ي خوبي بياورد و مادرش را خوشحال كند ولي حالا نه مادري بود كه با شنيدن خبر قبولي آن هم با اين رتبه، از ته دل خوشحال شود و نه خودش مي توانست به آرزويش برسد. از همه بدتر اينكه اميررضا خيلي ناراحت بود. ماني علت اين ناراحتي را خوب مي دانست، اميررضا احساس عذاب وجدان مي كرد. بايد تو ضيح مي داد كه اين موضوع اصلا مهم نيست. بايد به او مي گفت هروقت كه بخواهد، مي تواند دوباره كنكور بدهد و حتما قبول مي شود ولي الان هدف مهمتري دارد.

    به صورت ايلگار كه با انگشتان ظريف و خوشگلش اشكال نامفهومي روي شيشه ي بخار گرفته مي كشيد نگاه كرد. خدايا، چه لذتي مي برد از ديدن و لمس كردن بچه، تمام غمهاي عالم را فراموش مي كرد. از ديروز تا به حال اين بچه ي معصوم و پاك، مي توانست به جايي تكيه كند و سرپا بايستد و با اين كار حسابي ماني را ذوق زده كرده بود. طوري كه اميرعلي به او گفته بود، بچه نديده، وقتي راه بره چيكار مي كني؟
    سرش را پشت گردن بچه برد و عطر تنش را با لذت به عمق سينه كشيد. مثل هميشه چند جور بوي خوب در مشامش پيچيد. محكم بغلش كرد و پشت گردنش را بوسيد. بچه قلقلكش آمد، با صداي بلند خنديد و چندين بار مفهوم و نامفهوم، كلمه ي "ماما" را تكرار كرد. ماني از شدت خوشحالي اشك به چشم آورد و با صداي بلند داد زد :
    - اميررضا، اميررضا، داره مي گه ماما. گوش كن تو رو خدا، گوش كن ببين، آ، دوباره گفت. جان مامان. قربونت برم الهي.
    اميرعلي جلوتر آمد و گفت :
    - از بس اميررضا تو گوشش خوند، بالاخره ياد گرفت.
    - راست مي گه اميررضا، تو يادش دادي؟ دستت درد نكنه، مرسي، تو خيلي خوبي اميررضا، خيلي.
    ماني مثل بچه ي كوچكي كه اسباب بازي دلخواهش را به او داده باشند، ذوق مي كرد و مي خنديد. از شادي او، غم و ناراحتي ساعتهاي پيشين از خاطر همه دور شد. اميررضا با نگاهي هم شاد و هم غمگين و لبخندي تلخ در گوشه لب، جلوتر آمد و دستش را روي شانه ي مانيا گذاشت. صدايش لرزش محسوسي داشت، لرزشي همراه با بغض فرو خورده. نگاهش را به ماني دوخت و گفت :
    - بالاخره بچه بايد ياد بگيره كه مادرش رو صدا بزنه ديگه، مگه نه؟ ايلگارم دير يا زود ياد مي گرفت، من فقط يه كوچولو كمكش كردم، همين.
    و پيشاني بلند ماني را بوسيد. بوسه اي كه هر چند نرم و كوتاه بود ولي تمام حس تشكر و قدرشناسي اش را به دختر منتقل كرد.
    خون به صورت ماني دويد، براي اولين بار اميررضا او را جلوي پدر و مادر و برادرش بوسيد. لحظه اي با خجالت به چشمهاي مرد نگاه كرد و قطره اشكي سرگردان را در مردمك لرزان چشمهايش ديد.
    خودش هم احساس دوگانه اي داشت. از طرفي بسيار از اينكه ايلگار ماما خطابش كرده بود، خوشحال بود و از طرف ديگر حس بدي داشت. مادر اين بچه مانلي بود، خواهر جوانمرگش. خواهري كه حالا مي دانست هيچ لذتي از زندگيش نبرده و به خاطر فرار از بچگي سخت و وحشتناكش، باقي عمرش را در كينه و نفرت به سر برد و آخرش هم در بهترين سالهاي زندگي، سالهايي كه يك مادر مي تواند شاهد رشد دل انگيز كودكش باشد و به اوج لذت برسد، همه چيز را گذاشت و رفت و حالا او جاي خواهرش را گرفته بود. اين درست بود كه خودش را مادر اين بچه جا بزند؟ ايلگار اگر روزي مي فهميد، به او چه مي گفت؟ بايد به ايلگار مي گفت. وقتي بچه آنقدر بفهمد كه بتواند درك درستي از مسائل داشته باشد و ضربه ي سختي از اين نظر نخورد، مي گفت.
    - مانلي، كاش بودي و مي ديدي دخترت چه عروسكيه. كاش صداي قشنگش رو وقت خنديدن يا صدا زدن مامانش مي شنيدي. كاش مي ديدي چطور با پاهاي لرزان، سرپا مي ايستد. كاش بودي مانلي، كاش نمي رفتي. تو با خودت چه كردي دختر، خودت رو از چه لذايذي محروم كردي؟ ولي نترس عزيزم، از دخترت مثل تخم چشمم مواظبت مي كنم. تو كه منو مي شناسي، پاي حرفم هستم. پس بدون كه به اين قولم عمل مي كنم. مطمئن باش مانلي، بهت قول مي دم. تا پاي جونم مواظبش هستم.
    فشار دست اميررضا را روي بازويش حس كرد.
    - بيا بريم عزيزم، بيا بريم شام بخوريم.

    کاربر مقابل پست golnar عزیز را پسندیده است:



  7. Top | #6

    تاریخ عضویت
    2010-08-18
    شماره عضویت
    264
    عنوان کاربر
    کاربر باهوش
    میانگین پست در روز
    0.06
    محل سکونت
    پیچ امین الدوله
    نوشته ها
    61
    پسندیده
    31
    مورد پسند : 78 بار در 39 پست
    میزان امتیاز
    3

    پیش فرض

    فصل 11 ( قسمت اول )

    ايرج با عصبانيت طول و عرض اتاق را طي مي كرد ولي ماني آرام و خونسرد روي صندلي نشسته بود و به سوالاتي كه هراز گاهي مي پرسيد، جواب مي داد.
    - آخه من نمي فهمم دختر، تو رو چه حسابي اين كارو كردي؟ يه آدم عاقل دورو بر تو پيدا نشد كه جلوي اين بچه بازي ابلهانه رو بگيره؟
    - شوهر خواهرم مخالف بود ولي بالاخره مجابش كردم.
    - دختره ي ساده، معلومه كه مجاب مي شد، پس چي؟ فكر كردي كه لطف كرده كه به اين كار رضايت داده؟ يه دختر بچه مونده بود رو دستش و يه آبروريزي از بابت لطفي كه همسر نازنينش بهش كرد وكلي دردسر. مسلما اين حماقت تو رو قبول مي كرد، حالا يه ذره اولش ناز كرده كه تو فكر كني داره بهت لطف مي كنه. ماني، من هميشه رو هوش و ذكاوت تو حساب مي كردم، هيچ وقت فكر نمي كردم به اين راحتي گول بخوري.
    لبخند تلخ ماني تلختر شد. خوش طينت كه از عصبانيت در حال انفجار بود ادامه داد :
    - خودت مي دوني چه سرمايه و پول هنگفتي زير دستته؟ نه، نمي دوني ولي اون مرد خوب مي دونه. چي از اين بهتر؟ يه دختر خوشگل كه مفت و مسلم بچه اش رو نگه مي داره و سهمش سيصد چهارصد ميليون پول و مغازه است و اون خونه كه ديگه قيمتش معلومه. ديگه چي مي خواد؟ مي فهمي چي مي گم ماني؟ اين وسط بازنده ي اصلي تويي. ماني ، آينده ات چي ميشه؟ چرا بايد جور مانلي رو تو بكشي؟
    - چون اون خواهرم بود.
    - و مادرت رو ازت گرفت.
    - مادر خودش رو گرفت، مادري رو كه سالها نداشت. ولي من هميشه مامانم رو داشتم، هنوزم دارمش. هميشه همراهمه و من لبخند رضايتش رو مي بينم. عمو ايرج، آينده ي من دختر مانليه. اون حالا ديگه دختر منه، پاره ي وجودم. كمكم كنيد نذارين اين نفرين به اونم برسه. من و مانلي، مادرم و پدربزگم، به اندازه ي كافي بدبختي كشيديم، نمي خوام ايلگارم از اين ارثيه، سهمي ببره. كمكم كن عمو.
    ايرج منقلب شد. ماني مثل زمان كودكي كه بچه اي شيرين، دوست داشتني و دلچسب بود، عمو ايرج صدايش مي كرد. مثل آن زماني كه ايرج خواستار ازدواج با مريم بود و از صميم قلب بچه هايش را دوست داشت ولي مريم....
    - چي شد عمو ايرج، كمكم مي كني يا نه؟
    - خودت مي دوني كه هميشه دخترم بودي و هستي. مي خواي چيكار كنم عزيزم؟
    - هيچي، كار خاصي نمي خوام بكنيد فقط مانيا رو فراموش كنيد، لااقل اسمش رو. من ماني هستم ولي نه ماني مانيا، مانيِ مانلي ام. در ضمن، شوهر مانلي زير بار نمي ره كه سرمايه ي از دست رفته اش رو بهش برگردونم، مي گه هر چي من داشتم مال مانلي بود. پس بي زحمت ترتيبي بديد كه اموال مانلي، به دخترش منتقل بشه. مي شه اين كارو كرد؟
    - البته، مي شه يه كارايي كرد ولي من بايد خيالم از بابت خونواده ي اين آقا، اسمش چي بود؟ آهان، اميررضا. بايد بدونم چه جور آدمايي هستن، بايد خيالم از بابت تو راحت بشه. اسم و آدرس و خلاصه هرچي از جا و مكان و محل كارشون مي دوني برام بنويس. اونجوري نيگام نكن. نترس، كاري نمي كنم كه لو بري، بهت قول مي دم بچه. حالا بيا، اينجا بنويس.
    وقت خداحافظي، دست مانيا را فشرد. نگاه غمگيني به چشمهاي زيباي دختر انداخت و گفت :
    - ماني، مامانت ... مامانت خيلي درد كشيد؟
    - نه، عمو راحت راحت رفت. خوابيد و ديگه... مي خواست بره عمو، نمي خواست مانلي رو تنها بذاره. راحت شد، يه عمري عذاب كشيد.
    غم چشمانش، مرد را لرزاند. حداحافظي كرد و رفت.



    - خواهر من، چرا متوجه نيستي؟ مثل كبك سرتو كردي زير برف، نمي فهمي دور و برت چه خبره.
    - چه خبره مگه؟ تو چرا نمي خواي بفهمي اكرم، اين دختر عروس منه. آخه تو يه عيبي بذار روش تا منم قبول كنم.
    - سرتاپاش عيبه، چشمات و بستي و نمي بيني. دندونه كرمو رو بايد كند و انداخت دور وگرنه همه ي دندونات رو فاسد مي كنه و از بين مي بره.
    - اي خدا، آخه مگه چشه؟ بخدا يه سر سوزن عيب نداره، تو چرا حرف بي ربط مي زني؟ چه بدي به تو كرده كه اينطور دشمنش شدي؟
    - چه خوبي به تو كرده كه اينطور سنگش رو به سينه مي زني؟
    - همه اش خوبيه، يه دريا محبته. از همه ي مهربونيايي كه به پاي ما مي ريزه گذشته، بچه مو خوشبخت كرده. يه نگاه به اميررضا بكن، ببين چقدر ازش راضيه. من ديگه چي مي خوام؟
    - اِ، اگه اميررضا خوشبخته، پس اين رنگ و روي پريده چيه؟ اين سردردش مال چيه؟ يه نگاه به اين دختره بنداز، ببين درد اميررضا چيه. مَرده خواهر من، عشوه ها و لونديهاي زنش رو نمي تونه تحمل كنه ولي چي بگه آخه؟ بگه واسه برادر من اينقدر غمزه نيا؟ رفتارش رو با اميرعلي ببين، يكي از اين عشوه ها رو واسه ي اميررضا كه شوهرشه نمياد ولي واسه اميرعلي، واويلا.
    ماني كه پشت در، روي پله هاي طبقه دوم نشسته و همه ي اين حرفها را مي شنيد، رنگش شد مثل گچ ديوار.
    - من، من واسه اميرعلي عشوه ميام؟!
    - اگه اشتباه مي كنه، چرا پا نمي شي بزني تو دهنش؟
    مانيا به سرعت سرش را به عقب برگرداند و اميرعلي را ايستاده روي پله هاي بالايي ديد، با دندانهاي بهم فشرده، مشت گره كرده و كبود از خشم.
    - تو... تو از كي اينجايي؟
    - از وقتي تو اومدي.
    - من مي رم بالا.
    ولي فشار دست اميرعلي به روي شانه اش، مانع بلند شدنش شد و فرمان تحكم آميز و آمرانه اش، به گوشش رسيد.
    - بشين، بايد بدوني پشت سرت چي مي گن.
    صداي فرياد بلند اعظم، ماني را از صرافت رفتن انداخت.
    - بسه اكرم، بسه، هرچي خواستي گفتي، فكر ايمان و آخرتتم نكردي. كدوم عشوه رو واسه ي اميرعلي اومده كه تو ديدي و ما نديديم؟ حالا من ساده، نفهم، اصلا خر ولي حاجي چي، اگه همچين چيزي بود تا حالا نمي فهميد؟ اين طفل معصوم هميشه روسريش رو به كمرش مي بنده كه اگه يه وقت اميرعلي سر زده اومد خونه، ببنده به سرش، اونوقت تو بهش يه همچين تهمتي مي زني؟
    - هه، اينم واسه ي گول زدن شماهاس. قيافه اش و طرز همون به قول تو روسري سركردنش نشون مي ده كه تو عمرش محرم و نامحرم سرش نشده و كله اش رنگ روسري به خودش نديده. خدا مي دونه گذشته اش چي بوده و حالا...
    - اِ، زرنگي، فكر مي كني ما خودمون نمي دونيم؟ مي دونيم و همين ارزشش رو پيش حاجي و من چند برابر كرده. همين كه تا حالا عادت به روسري سركردن نداشته ولي حالا به احترام حاجي اين كارو مي كنه، يه دنياس. بعدشم، گذشته اش روشنه، مثل آيينه صاف و شفاف. حاجي كه اين خونه رو از مادرش خريده و اون خدابيامرز رو تاييد مي كنه. خانم موسوي كه يه سره ورد زبونش خوبي اينا بود، چه مي دونست دختر اين خونه قسمت ما مي شه. همسايه هاي جديدشونم كه ديگه هيچي، عزاي آنچناني گرفتن وقتي فهميدن مادر و خواهرش فوت كردن. چنان حسرتي مي خوردن كه به عمرم نديده بودم. ديگه چي مي خواي از گذشته اش؟ زني كه تو اوج جووني بيوه شده و اين همه سال به پاي دوتا بچه اش سوخته و از نجابتش و ترس اينكه يه وقت پشتش حرف در نياد، با هيچ كس رفت و آمد نكرده، توقع داري لكه اي تو زندگيش باشه كه نشه پاك كرد؟ تو خودتم تو جووني بيوه شدي و با هزار بدبختي دخترتو بزرگ كردي، بايد بفهي چي مي گم.
    - به قول خودت با هزار بدبختي مائده رو به ثمر رسوندم ولي نفرستادمش اون سر دنيا واسه ي خودم راحت بشينم همين جا، زيردست خودم بزرگ شد ولي اين چي؟ ببين چي به روز مادره آورده بوده كه با اين همه تعريفي كه تو از اون زن مي كني، بازم راضي شده بچه اش رو بفرسته اونجا. لابد مي خواسته گند كارش بالا نياد ديگه.
    - ديگه كافي اكرم، هرچي دلت خواست گفتي. منم اگه همچين دختري داشتم، تا ابرقو مي فرستادمش، آلمان كه همين بغله. اگه همچين دندون كرمويي بود كه تو مي گي، زن بيچاره با اون حال و روز مريض، اون يكي دخترشم نمي زد زير بغلش و بره دنبال اين بعدم اون جوري پرپر بشن بندگان خدا. پاشو اكرم، پاشو برو سر خونه و زندگيت و دست از اين افكار مسموم بردار. وا... به پير به پيغمبر اين مادر مرده اصلا خبر نداشته كه ما مي خوايم مائده رو واسه اميررضا بگيريم. خود اميررضاي مادر مرده هم خبر نداشت، حاج رسول اين كارو كرد. بعدشم كه ازت عذرخواهي كرد و تو هم گفتي كه بخشيديش، چرا دست از سر اين دختر برنمي داري اكرم؟
    - اين چه حرفيه آبجي، مگه فكر كردي مائده بي شوهر مونده؟
    - نه، خبر خواستگاراش رو دارم. اتفاقا مي خواستم راجع به ناصر باهات حرف بزنم، يعني جلال و رضوان خواستن كه من واسطه بشم.
    مانيا وقتي ديد ديگر باقي حرفها به او ربطي ندارد، بلند شد و رفت بالا، بدون اينكه كلمه اي با اميرعلي حرف بزند يا اصلا بهش نگاه كند ولي اميرعلي پشت سرش رفت بالا.
    - كجا بودي وقتي اين اومد؟
    - بايد يه سر مي رفتم پيش وكيلم. تو اين وقت روز خونه چيكار مي كني؟
    - بايد برم دوبي، اومدم وسايلم رو بردارم. خب، شنيدي پشت سرت چي ميگن، چرا هيچي نگفتي؟
    - مهم نيست بقيه چي فكر مي كنن و چي مي گن، مهم اينه كه من اينجوري نيستم و شماها هم مي دونيد.
    - چه جوري نيستي؟
    - من تا حالا واسه كسي عشوه نيومدم و لوندي نكردم ولي اگه رفتارم اينطوريه، سعي مي كنم اصلاحش كنم. اميرعلي رفتار من واقعا اينطوريه؟ نمي دونم، شايد خودم متوجه نيستم، تو بگو.
    - رك بگم؟
    - بله، حتما.
    - خب لوند و طناز كه هستي، خيلي هم هستي ولي مشخصه كه قصد و غرضي نداري و ادا هم در نمياري. انگار ذاتا اينطوري هستي. نمي تونم درست بگم، منظورم رو مي فهمي؟
    - تا حالا متوجه نشده بودم. حالا چيكار بايد بكنم. كجاي رفتارم رو تصحيح كنم؟ اميرعلي، تو مثل برادرم مي موني، خواهش مي كنم راهنماييم كن.
    - ترجيح مي دم اين كارو نكنم چون حيفم مياد. ببين، اين لوندي و طنازي تو ربطي به عشوه گري نداره بلكه از ظرافت رفتارت سرچشمه مي گيره. اگر بخواهي كاري بكني، بايد اين ظرافت رو از بين ببري كه من سخت مخالفم. اين آبجي ننه ي ما مزخرف زياد مي گه، گوش نكن. متوجه شدي تو اين مدت براي چند نفر الگو شدي؟ يه نگاهي به زنا و دختراي فاميلمون بكن، همه شون به نوعي سعي مي كنن از رفتار و حركات تو، همينطور طرز صحبت كردن و لباس پوشيدنت تقليد كنن. زنه و ظرافت و لوندي، براي حرفهاي خاله اكرم تره هم خرد نكن. من و حاجي به اندازه ي كافي غيرت و تعصب داريم كه اگه چيزي ديديم، به تو يا اميررضا گوشزد كنيم، پس فكرشم نكن. ياد بگير به حرفهاي صد تا يه غاز اهميت ندي. ولي مي دوني بايد چيكار مي كردي؟ بايد مي رفتي و مي زدي تو پرش و حالش رو جا مي آوردي تا ديگه جرئت نكه پشت سرت لغز بخونه، نه كه بشيني اينجا و غمبرك بزني.
    - اولا كه نمي خواستم تو روش وايستم و باهاش يه كه به دو كنم. ثانيا، مي دوني اگه عزيز جون بفهمه من اين حرفا رو شنيدم، چه حالي مي شه و چقدر خجالت مي كشه؟ نه، همون بهتر كه جلو نرفتم. حالا چي شد كه اينقدر ناگهاني مي ري دوبي؟
    - دوبي رفتن من هميشه همينطوريه، يعني اكثر اوقات. خب، تا من چند تيكه لباس و مداركم رو بر مي دارم، هر چي لازم داري ليست كن تا برات بيارم.
    - دستت درد نكنه، چيزي نمي خوام.
    - نمي شه، بايد بخواي.
    مانيا خنديد و گفت :
    - ممنون، واقعا چيزي لازم ندارم. ايشاا... به سلامتي بري و برگردي.
    - خيلي خب، من اولتيماتوم دادم كه اگه چيزي مي خواي بگو. حالا خودم مي گيرم، تو به تعارفت برس.
    - باور كن تعارف نكردم. من مي رم پايين. راستي، اميررضا و ايلگار موندن شركت؟
    - آره. من مي رم شركت، اميررضا با ماشين من بر مي گرده. واسه خداحافظي ميام پايين.
    - باشه، من رفتم.

    کاربر مقابل پست golnar عزیز را پسندیده است:



  8. Top | #7

    تاریخ عضویت
    2010-08-18
    شماره عضویت
    264
    عنوان کاربر
    کاربر باهوش
    میانگین پست در روز
    0.06
    محل سکونت
    پیچ امین الدوله
    نوشته ها
    61
    پسندیده
    31
    مورد پسند : 78 بار در 39 پست
    میزان امتیاز
    3

    پیش فرض

    فصل 11 ( قسمت دوم )

    - اميررضا، اميرعلي از كجا سايز منو مي دونست كه لباسا اينقدر اندازه ام هستن؟
    اميررضا خنديد و گفت :
    - از من گرفت. سخت نبود، يه متر لازم بود و يه شلوار كه كيپ تنت باشه. براي بلوز هم مشكلي نداشت.
    - اي توطئه گرا، دست به يكي كردين؟
    - چيكار كنم، گير مي ده ول نمي كنه. راستي، مي دوني فردا قراره حاجي و حاج خانم با دايي و زن دايي برن خواستگاري مائده؟
    - آره، عزيز جون بهم گفت. خيلي خوشحال شدم، مائده و ناصر همديگه رو دوست دارن. اون شب كه خونه ي نادر اينا دعوت بوديم، مائده خودش يواشكي بهم گفت.
    - شكر خدا بالاخره خاله اكرم از خر شيطون پياده شد. درسته زن دايي و خاله به خون هم تشنن ولي زن دايي زن خوبيه، مارمولك نيست.
    - بريم پايين؟
    - نه، يه دقيقه صبر كن. ماني، من نمي تونم خونه بخرم ولي يه جاي خوب رو مي تونم رهن كنم. مي خواي جايي رو بگيرم و از اينجا بريم؟
    - چطور مگه، چيزي شده؟
    - نه، خب مي دونم اينجا بودن برات خيلي سخته.
    - نه، چرا همچين فكري كردي؟ باور كن من اينجا خيلي راحتم وگرنه خيلي پيش از اين راضيت مي كردم كه بريم خونه ي ما، احتياجي ام به رهن و اجاره ي خونه ي ديگه اي نبود.
    - تو ماشينتو دادي به من، همين جوري هم شرمنده ات هستم.
    - اِ، اين چه حرفيه! اون ماشين به چه درد من مي خوره وقتي نمي تونم ازش استفاده كنم؟
    - چرا نمي توني؟ تو كه دست فرمونت خيلي خوبه!
    - اون موقع مامان بيچاره گفت فرمونش تيزه و شتابش زياده، به درد تو كه تازه گواهينامه گرفتي نمي خوره ولي من اصرار كردم. آخه مي دوني، تب 206 همه ي جوونا رو گرفته بود. خلاصه راضيش كردم ولي همون بار اول كه نشستم پشتش، فهميدم اصرار بيجا كردم. حالا هم راستش مي ترسم پشتش بشينم. به هر حال، من اينجا اصلا مشكلي ندارم.
    - مطمئني؟
    - چطور مگه، چيزي شده؟
    - نمي دونم، تو بگو.
    - چي رو بگم، مگه چي شده؟
    - از خاله اكرم چه خبر؟
    - اي اميرعلي فضول!
    - من بايد از اميرعلي بشنوم؟
    - نه، اون نبايد مي گفت.
    - اتفاقا كار خوبي كرد. ماني، تو امانتي دست من، به هيچ كس اجازه نمي دم بهت توهين كنه.
    - خدا بيامرز بابابزرگم هميشه مي گفت، حرف باد هواست. خاله اكرم يه چيزي گفت، خب عصباني بود و در ضمن، هركس مختاره هر طور مي خواد فكر كنه. مرد گنده، فضولي كردن نداره كه. ديگه به كي گفته؟
    - هيچ كس، فقط به من گفت كه حواسم جمع باشه. مطمئن بود كه تو چيزي نمي گي.
    - به هر حال من اينجا خيلي راحتم. برم جاي ديگه، صبح تا شب بايد تنها بمونم، عزيزم اينجا تنها مي مونه. خاله اكرم فوقش مي خواد هفته اي، دو هفته اي يه بار بياد اينجا، خب بياد خونه ي خواهرشه و قدمش سر چشم. منم سعي مي كنم وقتي مياد، سرم رو به بچه اي، كاري، چيزي گرم كنم و جلوي چشمش نرم. ببين اميررضا، عزيز جون و حاج بابا چشمشون به ماست. اميرعلي مجرده، رفت و آمدش و گردش و تفريحش با اينا جور در نمياد ولي وضع ما فرق مي كنه. مي بيني با چه لذتي به قد و بالاي ايلگار نگاه مي كنن و قربون صدقه اش مي رن؟ انصافه بعد از اين همه سال كه تو رو ديدن، حالا واسه خاطر دو كلمه حرف، تنهاشون بذاريم و بريم؟ از من كه بر نمياد.
    - از بس كه مهربوني.
    - آدم هرجا كه محبت ببينه، پابند مي شه.
    - و يه چيز ديگه.
    - ديگه چي شده؟
    - اميرعلي يه چيزايي هم راجع به سرگرمي هاي تو بهم گوشزد كرد.
    - اي بابا، از دست اين اميرعلي. اين زن بگيره، پدر طرف رو در مياره.
    - خوشم مياد، حواسش خيلي جمعه. كلي بهم غر زد كه تو صبح تا شب تو خونه اي و هيچ تفريح و گردشي نداري. پيشنهاد كرد يه مسافرت بريم. موافقي؟
    - از مسافرت كه بدم نمي ياد ولي حالا نه. حالا هوا سرده، كجا بريم؟ بذار يه خرده هوا گرم بشه، همه با هم مي ريم.
    ماني رفت پايين و اميررضا ديگر حرفي از باقي صحبتهاي اميرعلي نزد. آن روز صبح كه اميررضا ايلگار را برداشت و همراه اميرعلي به شركت رفت تا مانيا پيش وكيلش برود. تو شركت اميرعلي از خيلي چيزها حرف زد، حرفهاي خاله اكرم، تنهايي و بي همزباني مانيا و دست آخر بي توجهي اميررضا به همسرش.
    - چرا فكر مي كني من نسبت به ماني بي توجهم؟
    - چيزي رو كه مي بينم بهت مي گم. تو اصلا بهش پيشنهاد نمي كني كه با هم بريد بيرون، نديدم تو اين مدت حتي يه هديد ي كوچيك براش بگيري. در صورتي كه اون مدام داره دور تو و بچه، مثل پروانه مي چرخه. اين همه به حاجي و حاج خانم و حتي من محبت مي كنه ولي رفتار تو همچنان سرد و خشكه. بذار رك بهت بگم، تا حالا نديد حتي دستش رو تو دستت بگيري يا حتي يه نوازش كوچولو بكني. همه اش مثل غريبه ها با فاصله از هم مي شينيد. بابا جان، من تو رو خيلي عاقل تر از اينا مي دونستم. زن احتياج به محبت داره، احتياج داره علاقه ات رو بهش ابراز كني.
    - من نمي تونم جلوي حاجي اينا چپ و راست بپرم رو سروكولش و ماچش كنم كه.
    - نگفتم اينجوري، منم از اين لوس بازيا خوشم نمياد ولي تو ديگه خيلي سرد و خشكي. مي توني يه وقتا دستت رو بندازي دور كمرش يا دور شونه هاش، مي توني دستشو رو بگيري دستت اقلا، حالا بقيه اش پيشكش.
    - ماني خودش مي دونه من چقدر دوستش دارم.
    - ولي لازمه بقيه ام بدونن. نترس، حاجي اينا ناراحت كه نمي شن هيچي، خوشحالم مي شن. با اينكه كوچكتر از توام ولي به خاطر محبتهاي ماني به همه ي اعضاي خونوادم، وظيفه ي خودم مي دونم يه چيزايي بهت گوشزد كنم. بد نيست گاهي بهش پيشنهاد بدي كه دوتايي با هم بريد بيرون و يه قدمي بزنيد. بچه رو بذار واسه من يا حاج خانم، از پسش بر مياييم. اميررضا، اينا تو زندگي خيلي مهمه. نكات ريز ولي ضروري كه به زن احساس امنيت و آرامش مي ده. اين غرور الكي رو بذار كنار، مرد كه نبايد واسه زنش غرور داشته باشه. بعدشم، ماشينش رو بهش بده. حالا كه خودت جايي نمي بريش، اقلا بذار خودش جايي بره. مثل امروز كه رفت دنبال كارش.
    - بابا من كه به زور ازش نگرفتم، خودش نمي خواد بشينه پشتش.
    - يه كمي ترسيده. چند جلسه باهاش برو، كنارش بشين بذار رانندگي كنه. حاج خانم هرچي هم خوب و مهربون باشه، جاي مادربزرگ ماني رو داره، هم زبونش كه نمي شه. تلويزيون كه قربونش برم به جز اون چند تا سريالي كه شبها مي ذاره، از صبح تا شب فقط مايه ي كسالته. حاجي هم كه نمي ذاره ماهواره بگيرم. باهاش صحبت كن. هروقت مي خواد آهنگي چيزي گوش كنه يا فيلم ببينه يا مثلا از كامپيوتر استفاده كنه، بره تو اتاق من. خودتم همين طور، چند بار باهاش برو كه روش باز شه. اصلا مي تونيد روزايي كه من نيستم، مثل اين چند روز كه دارم مي رم دوبي، شبها همونجا فيلم ببينيد و بخوابيد. تحت من يه نفره اس ولي عرضش صدو بيسته، دوتايي روش جا مي شيد، جاي بچه ام بندازيد پايين تخت.
    - چشم استاد، امر ديگه.
    - اينا رو تو كه برادر بزرگتري و تجربه ي زندگي مشترك داري بايد به من بگي نه اينكه من به تو بگم.
    - وا.... ما عقلمون به اين چيزا نمي رسيد.
    - از بس پپه اي، از اولم يول بودي. فقط سرت تو كتاب بود و درس، هيچي از دوروبرت نفهميدي. چند تا فيلم خوب دارم، امشب ببرش هر كدوم رو دوست داره نگاه كنه. يادت نره چي گفتم ها.
    - چشم يادم نمي ره.
    چشم را به اميرعلي گفته بود ولي هيچ كدام از اين كارها را نتوانسته بود انجام بدهد. البته پيشنهاد استفاده ي ماني از وسايل اتاق اميرعلي يا ديدن فيلم را داده بود ولي ماني زير بار نرفت. مي گفت، درست نيست وقتي اميرعلي در سفره، از وسايلش استفاده كنيم. و اصرار اميررضا هم بي فايده بود.
    اميرعلي دست گذاشته بود روي نقطه ي حساس دل اميررضا. ماني با آن همه زيبايي و جاذبه ي جنسي، تا يكي دو ماه پيش حكم خواهر را براي اميررضا داشت ولي شباهت زيادش به مانلي، اميررضا را آزار مي داد. اميررضا هم مرد سردي نبود ولي خب، كاري نمي توانست بكند. اگر اين درد لعنتي گريبانش را نگرفته بود، تا بحال با ماني ازدواج كرده بود. ولي با اين درد بي درمان كه مثل بختك روي سرش سايه انداخته بود، نمي توانست. راههاي جلوگيري از سرايت اين بيماري را خوب مي دانست، سالها زندگي در اروپا و آموزشهاي همگاني، كاملا آگاهش كرده بود ولي حيف بود اين دختر بيوه شود.
    چه شبها كه تا صبح راه رفته بود. بارها و بارها بالاي سر مانيا كه در خواب عميق بود رفته و موهايش را نوازش كرده، و با حسرت سرتاپايش را نگاه كرده بود. برايش خيلي سخت بود. كاش اقلا مي توانست در اتاق ديگري بخوابد ولي نمي شد. اگر اين كار را مي كرد، اميرعلي به سرعت مي فهميد و تا از اصل جريان سر در نمي آورد، دست از سرش بر نمي داشت.
    واي از مواقعي كه مانيا حمام مي كرد، ضربان قلب اميررضا به شدت بالا مي رفت. نفسهايش تند، عميق و كشدار مي شد و لرزشي خفيف بدنش را فرا مي گرفت. سايه ي دختر را از پشت شيشه ي مات حمام مي ديد و حتي گاهي به زاري و ناله مي افتاد و دستش را محكم جلوي دهانش مي گرفت كه صدايش در نيايد. از طرفي، به شدت از خودش دلگير و ناراحت بود كه چرا نمي تواند جلوي احساساتش را بگيرد. او قسم خورده بود بعد از مانلي به هيچ زني فكر نكند ولي ... اگر به ماني دست نميزد، اگر بهش نزديك نمي شد، اگر نوازشش نمي كرد نه بخاطر مخالفت مانيا بلكه بخاطر خودش بود. مي ترسيد از نزديك شدن به اين دختر. مي ترسيد اختيار از كف بدهد ....
    - اميرعلي، تو چه مي دوني درد من چيه؟ تو چه مي دوني من چي مي كشم؟ چه مي دوني كه ديگه دارم به جنون مي رسم؟ تو از هيچي خبر نداري، هيچ كدوم خبر نداريد، حتي ماني. تو مي خواي من جواب محبتهاشو بدم و من الان دقيقا دارم همين كار و مي كنم. اگر به خاطر محبتهاي بيش از حد و فداكاريهاي اين دختر نبود، تا حالا باهاش ازدواج كرده بودم ولي من كه مي دونم چند صباحي بيشتر زنده نيستم، پس چرا بايد ... خدايا، ديگه نمي تونم خودمو كنترل كنم، به فريادم برس خدايا، منو ببر قبل از اينكه اختيار از كف بدم، خدايا.
    و اشك از چشمانش جاري شد. عصبي بود و غمگين، اينبار واقعا دلش براي خودش مي سوخت.
    فصل 12 ( قسمت اول )

    - چيكار مي كني بابا؟
    - سلام حاج بابا، خسته نباشيد.
    - سلامت باشي دخترم، عليك سلام گل مي كاري؟
    - با اجازتون. وسط باغچه خالي مونده بود، منم چند تا جعبه بنفشه خريدم و دارم مي كارم. ديگه آخرشه، قشنگ شده حاج بابا؟
    - خيلي خوب شده، دستت درد نكنه. شوهرت كجاس بابا؟
    - حوصله اش سر رفته بود، رفت شركت پيش اميرعلي.
    - سرما نخوري، هوا هنوز سرده ها.
    - نه، ژاكت پوشيدم. شما بفرماييد تو، الان ميام.
    حاج رسول با رضايت سرتا پاي ماني را نگاه كرد. پاچه ي شلوار جينش را تا زير زانو بالا زده و بلوز سرخ و ژاكتي مشكي به تن داشت. يك جفت دستكش آشپزخانه هم دستش كرده بود و با دقت بيلچه را در قسمتهاي مختلف خاك فرو مي كرد و دسته هاي كوچك بنفشه مي كاشت. سه چهار سانت ريشه ي موهايش مشكي و براق و از بعد زيتوني تيره با رگه هاي روشن بود كه به صورت گيس بافت، پشت سرش مي رقصيد ولي خرده هاي مو از اطراف صورتش آويزان بود كه به همراه سرخي گونه ها، تركيب زيبا و جذابي مي ساخت. حاج رسول تسبيح عقيقش را از دست چپ به دست راست داد و زمزمه كرد :
    - تبارك ا... احسن الخالقين. ماشاا...، ماشاا...
    - چيزي گفتين حاج بابا؟
    - نه، يعني چرا. مي گم ماشاا... خيلي قشنگ شده، باغچه رو مي گم.
    - خوشحالم كه خوشتون اومد. عزيز جونم خيلي پسنديدن، حالا ببينم اين دو تا برادر نظرشون چيه. خدا كنه اونا هم بپسندن.
    - بي خود نمي پسندن. مي خواست عقلشون برسه، خودشون اين كارو بكنن. بايد خيلي هم ازت تشكر كنن.
    - حاجي كم پشت ما لغز بخون. آقا ما اگه سند محضري بديم كه نوكر خودت و زنت و عروست هستيم، دست از سر كچلمون بر مي داري يا نه؟
    ماني به سرعت دستكشها را از دستش درآورد، روسري را از كمر باز كرد، به سرش انداخت و وقت گره زدن با لبخند سلام كرد. اميررضا همراه با جواب سلام، دستي هم برايش تكان داد و اميرعلي گفت :
    - سلام از بنده اس. ببخشيد كه بازم سر زده اومدم.
    - اين بنده ي خدا عادت كرده كه يه سره تو رو مثل اجل معلق بالاي سرش ببينه.
    اميررضا جلو رفت و درحاليكه كمك مي كرد مانيا از جا بلند شود، گفت :
    - چيكار كردي دختر، خيلي قشنگ شده!
    - راست مي گي، خوب شده؟
    - خيلي. چه رديفهاي مرتب و قشنگي! دستت درد نكنه.
    - سرت درد نكه. راستش حوصله ام سر رفته بود، ديدم عيدم بدون بنفشه صفا نداره. واسه همين بچه رو انداختم سر عزيز جون و افتادم به جون اينجا.
    اميرعلي هم جلو آمد و گفت :
    - هميشه فكر مي كردم اين باغچه يه ايرادي داره ها، نگو وسطش خاليه. عقلم نرسيد يه چيزي اين وسط بكارم.
    حاج رسول به پاچه ي تا شده ي شلوار ماني كه ساق پاي بي جورابش را نشان مي داد، نگاه كوتاهي انداخت و جدي و محكم گفت :
    - من كه مي گم هنوز عقلت نارسه، باور نمي كني. حالا خودتم اعتراف كردي. من ميرم تو يه چايي بخورم، شما هم بياييد، ماني تو هم بيا بابا، بسه ديگه.
    - چشم حاج بابا. شما بفرماييد، منم اومدم.
    حاج رسول رفت به آشپزخانه پيش حاج خانم و بچه را كه روي ميز نشسته بود بغل كرد.
    - بيا بغل بابا ببينم كوفته برنجي. حاج خانم، يه چايي واسه من بريز بي زحمت.
    - چيه حاجي، به چي مي خندي؟
    - به اين بچه. طفلكي روسري سرش كرده ولي پاهاش تا زانو لخته جلوي اميرعلي.
    - كي، ايلگار؟
    - نه بابا، مادرش.
    - تو رو خدا ناراحت نشو حاجي، به خدا قصد و غرض نداره طفلك.
    - مي دونم، دلش صافه. حواسش نبود وگرنه چطور تا حالا اينطوري نشده بود؟ اصلا همين كه روسري سرش مي كنه و اينقدر خودش رو مي پوشونه، بخاطر اينه كه مي خواد احترام بذاره. من اين چيزا رو مي فهمم، ممنونشم هستم وا...
    - راست گفتي. خير ببيني كه اين چيزا رو خوب مي فهمي.
    - آخه به من چه كه بخوام خداي كرده دلش رو بشكونم؟ دور از جونش، مگه مي خوان تو قبر من بخوابوننش؟ خودش مي دونه و خداي خودش. همين كه اينقدر دلش پاكه و چشمش حيا داره، واسه من بسه.
    سرو كله ي دو برادر پيدا شد و طبق معمول، صداي بلند اميرعلي به گوش رسيد.
    - حاج خانم چاييت دمه؟
    - آره مادر، بشين برات بريزم. پس ماني كو اميررضا؟
    - رفت يه دوش بگيره، الان مياد.
    مثل هر روز، بوي عطر حمام كه از بدن مانيا بر مي خواست، حال اميررضا را منقلب كرد و اميرعلي خيلي زود فهميد.
    - خسته نباشي ماني جون، چاي مي خوري مادر؟
    - بله عزيز جون، خودم مي ريزم.
    اميرعلي كه كنار برادرش نشسته بود، به سرعت از جا بلند شد و صندلي اش را به مانيا تعارف كرد.
    - بشين ، من برات مي ريزم.
    - نه بابا، شما بفرماييد. خودم مي ريزم.
    - نه ديگه، تو خيلي هنرنمايي كردي امروز. بشين كنار شوهرت تا يه چايي خوشرنگ برات بريزم.
    ماني نشست. بوي تنش، اميررضا را مست كرد، به طوري كه از شدت هيجان و تپش قلب، گونه هايش سرخ شد.
    اميرعلي در حاليكه چاي مي ريخت با خودش فكر كرد :
    - چه عجب! نه بابا اميررضا، انگار تو هم غريزه مريزه حاليته. نمرديم و يه تغييري هم تو حال تو ديديم! جاي اميدواري هست.
    حاج خانم با آب و تاب شروع كرد به حرف زدن.
    - خب، خبراي خوش دارم. ايشاا... اگه خدا بخواد يه عروسي در پيش داريم.
    و دو عدد كارت عروسي گذاشت روي ميز. مانيا با خوشحالي يكي را برداشت و گفت :
    - آخ جون، عروسي. من خيلي جشن دوست دارم، مخصوصا عروسي. اِ، عروسي مائده ايناس؟! مباركه عزيز جون، بهتون تبريك مي گم.
    - ممنون مادر جون.
    - البته تو تولد ايلگار، مائده گفت همين روزا عروسيه ها ولي فكر نمي كردم تو تعطيلات عيد برگزار كنن.
    - قرار بود خرداد ماه باشه ولي امروز رضوان اومده بود كه كارتها رو بده، گفت حال عمه خانمش خوب نيست و اگه خدايي نكرده طوريش بشه، چون بزرگ فاميلشونه، عروسي خيلي عقب مي افته. اينه كه مراسم رو جلو انداختن.
    حاج رسول مبارك بادي گفت و ادامه داد :
    - كار درستي كردن. يعني چي كه وقتي دو طرف آماده ان، اينقدر طولش مي دن؟
    - خب اكرم يه كمي واسه آماده كردن جهيزيه فرصت مي خواست. حالا كه شكر خدا همه چي جوره و جلال اينا هم آمادگي دارن، ديگه بايد عروسي رو برگزار مي كردن.
    اميررضا رو به ماني كرد و گفت :
    - پس پاشو ماني، پاشو كه بايد بريم خريد.
    - چي بخريم؟
    - لباس. من يه دست كت و شلوار جديد مي خوام، تو هم لباس مي خواي. واسه ايلگارم بايد يه چيزايي بخريم.
    - من لباس مجلسي دارم. همون كت و شلواري كه خونه ي ارغوان جون پوشيده بودم خوبه ديگه.
    اميرعلي مداخله كرد و گفت :
    - كت و شلوارتو بده اميررضا بپوشه. پاشو بابا، زن كه اينقدر كم خرج نمي شه. پاشيد بريم.
    حاج رسول نگاه اخم آلودي به اميرعلي انداخت و گفت :
    - تو كجا؟ خودشون بلدن خريد كنن، تو بشين سرجات.
    - نه حاجي. اولا كه اينا چند سال ايران نبودن، نمي دونن كجا بايد برن خريد. در ثاني، منم لباس مي خوام.
    - بچه اينقدر اسراف نكن. دنياي لباس رو اون بالا داري، بازم مي خواي بخري؟
    - آره، از اين كراوات جديدا مي خوام. بايد با كت و شلوار و پيراهني هم كه بهش بخوره بخرم ديگه.
    - صد تا كراوات داري كه هر روز آويزون خرخره ات مي كني و مي ري شركت. كافي نيست؟ اصلا اين عروسي دوست و رفيقات نيست. تو فك و فاميل ما، كي كراوات مي بنده؟
    - من. اميررضا هم هست.
    - ولش كن تو رو خدا حاجي، چيكارش داري بچه مو؟ برو مادر، برو بخر كه ايشاا... دفعه ي ديگه كت و شلوار دامادي بخري.
    - حاج خانم، بچه تو قنداقه. به اين گوريل دو متري با اين سنش كه نمي گن بچه. تو اينقدر لوسش كردي ديگه.
    اميرعلي از جا بلند شد و گفت :
    - شما دو تا با هم كل كل كنيد و تا از خريد بر مي گرديم، تكليف منو روشن كنيد. بلكه منم بفهمم كه بالاخره بچه ام و لوس يا گنده ام و سن و سالي دارم. پاشو ماني، من و شوهرت كه حاضريم، تو هم زود بيا.
    - آخه الان نمي شه. ايلي تو بغل حاج بابا خوابيده، بايد صبر كنيم بيدارشه و ببريمش. مي خوام واسش لباس بخرم.
    - برو دخترم، بچه رو بذار پيش من و حاج خانم بمونه. اندازه اش رو كه مي دوني، يه چيزي واسش بخر ديگه.


    3 کاربر پست golnar عزیز را پسندیده اند .



  9. Top | #8

    تاریخ عضویت
    2012-01-02
    شماره عضویت
    14282
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه بخش کتاب
    میانگین پست در روز
    2.14
    سن
    27
    نوشته ها
    1,079
    پسندیده
    641
    مورد پسند : 412 بار در 283 پست
    میزان امتیاز
    11

    پیش فرض

    اميرعلي با ورود به پاساژ گفت :
    - خب، اول باس ماني خريد كنه چون خانما مقدم هستن. ها اميررضا؟
    - بعله. البته.
    نيم ساعتي گذشته بود ولي هنوز هيچ كدام از لباسها را نپسنديده بودند. ماني و اميررضا به ويترين يكي از مغازه ها خيره شده بودند كه اميرعلي صدايشان كرد.
    - بيايين، پيدا كردم.
    ماني به لباسي كه اميرعلي نشان مي داد، نگاه كرد. پيراهن دكلته ي ساده و شيكي به رنگ دودي كه پارچه اش برق و جلاي خاصي داشت.
    - ببين، رنگ چشماته. خوشگله نه؟
    - آره، ولي ....
    - ولي چي، قشنگه ديگه.
    - آخه مدلش يه خرده چيزه.
    - آهان لخته نه؟
    مانيا سرش را تكان داد و اين بار اميررضا گفت :
    - اشكالي نداره. تو عروسياي ما زن و مرد جدا هستن. راحت مي توني بپوشيش. حالا بيا بريم تو پروش كن.
    فروشنده، زن جواني بود با يك دنيا آرايش كه البته زيبا هم بود. با ورود مشتريها، از روي صندلي بلند شد و با خوشرويي گفت :
    - سلام، بفرماييد.
    و به اميرعلي خيره شد. اميررضا گفت :
    - اگه ممكنه اون لباس دوديه رو بياريد خانم پرو كنن.
    و به مانيا اشاره كرد. زن جوان كه چشم از اميرعلي بر نمي داشت پرسيد :
    - سايزتون چيه؟
    - فكر نمي كنم به من بخوره ولي احتمالا به خانم برادرم مي خوره.
    - منظورم سايز ايشونه.
    - آهان، فكر كردم با منيد. ماني، سايزت چنده؟
    - 38.
    - گمون نمي كنم بهتون بخوره چون تو قسمت كمر خيلي تنگه.
    - خانم برادر بنده ام كمرشون خيلي باريكه. حالا اگه ممكنه بياريد اين لباسو!
    زن فروشنده كه كمي اوقاتش از بابت بي توجهي اميرعلي تنگ شده بود، با اكراه لباس را آورد و مانيا را به اتاق پرو راهنمايي كرد. ماني لباس را پوشيد و از ديدن خودش در آيينه، كيف كرد. تا بحال لباس شب زنانه نپوشيده و اين اولين بارش بود. به تصوير خودش لبخند زد و خيلي آهسته گفت :
    - يه خانم تمام عيار شدي ماني. فكرشو مي كردي با لباس شب، اينقدر قشنگ بشي؟ ولي خودمونيم، تو خيلي خوش هيكلي ها.
    لباس قالب تنش بود. انگار به تنش دوخته شده باشد. تقه اي به در اتاق خورد و صداي زن جوان به گوشش رسيد.
    - مي شه لطفا درو باز كنيد؟
    در كه باز شد، زن خودش را داخل اتاق كشاند. شال پهن و بلندي از جنس لباس دستش بود.
    - يادم رفت شالشو بهتون بدم. واي، چقدر بهتون مياد! اندامتون خيلي قشنگه، يه ذره كم و زياد نداره. خوش بحالتون، من اينقدر دلم مي خواست اين لباس به تنم بخوره كه نگو ولي كمرش برام تنگ بود و رو سينه، يه كم گشاد و شل و ول واميستاد.
    بعد شال را روي شانه ي مانيا انداخت.
    - خب، اينم از شالش. محشر شدين. در رو باز كنم شوهرتون ببينه؟
    - نه نه، ممنون.
    - اِ، نمي خوايين نظرشون رو بگن؟
    - مطمئنم مي پسندن. آخه برادرشوهرم بيرون هستن، درست نيست منو اينجوري ببينه.
    - شالشو كه انداختين.
    - بله ولي يقه اش خيلي بازه. باشه تو خونه نشون شوهرم ميدم.
    و رفت بيرون. وقتي ماني هم لباس به دست از اتاق پرو خارج شد، دختر فروشنده داشت توضيحاتي راجع به لباس مي داد و همچنان نگاهش به اميرعلي بود. توجه ماني هم به اميرعلي جلب شد. از نظر او، فروشنده مقصر نبود، اميرعلي واقعا جذاب بود.
    - شنيدي ماني؟
    - چي رو؟ نه متوجه نشدم مي شه يه بار ديگه بفرماييد؟
    - عرض كردم اين لباس رو خودم از پاريس آوردم. همونطور كه متوجه شديد مارك داره، مال فروشگاه ديور. همينطورم به شوهرتون بخاطر داشتن خانمي به اين خوش اندامي تبريك گفتم. چون اين لباس به هر كسي نمي خوره، اينو واقعا مي گم. همونطور كه خودتون متوجه شديد، بخاطر جنس پارچه و مدلش، اگه يه سر سوزن نقص توي هيكل باشه، زود آدمو لو مي ده. به هر حال مباركتون باشه، تو تنتون محشر بود.
    - ممنون. شما لطف داريد. قيمتش چنده؟
    - آقا حساب كردن. يه كمي قيمتش بالاست ولي ارزششو داره.
    دقيقه اي بعد، تا از مغازه خارج شدند اميرعلي طلبكارانه گفت :
    - تو چرا اميررضا رو صدا نكردي لباست رو ببينه؟
    - حالا بعدا مي بينه، چه فرقي مي كنه؟
    - فرق مي كنه. اين بدبخت چشمش به در اتاق پرو خشك شد تا شما مرحمت كني و صداش بزني.
    اميررضا خنده اش را قورت داد، چشمكي به مانيا زد و گفت :
    - به هر حال من اين لباس و تو تنش مي بينم، تو چرا جلز ولز مي كني؟
    مانيا چند قدمي جلوتر رفت و اميرعلي بيخ گوش برادرش گفت :
    - تو حاليت نيست. ديدن لباس شب تو اتاق پرو حال مي ده، ديدن لباس خواب زير لحاف.
    اميررضا خنده ي بلندي سر داد و گفت :
    - حالا مي گي چيكار كنم؟
    و برادرش با دندانهاي به هم فشرده جواب داد :
    - خاك بريز تو سرت، بدبخت عقب افتاده.
    و كمي صدايش را بلندتر كرد و گفت :
    - ماني، ديگه چيزي نمي خواي؟
    - چرا، يه مانتوي بلند و يه جفت كفش مجلسي هم مي خوام.
    - چه عجب! بالاخره تو هم يه چيزي خواستي. زناي ديگه از يه ماه قبل وقت آرايشگاه و اپيلاسيون و هزار تا كار ديگه از اين ور اون ور مي گيرن، خريد كردنشون كه ديگه بماند.
    - آهان، خوب شد گفتي. اميررضا، منم بايد يه سر به آرايشگاه بزنم واسه موهام.
    - كوتاهش كه نمي كني، هان؟
    - چرا اتفاقا، آخه دورنگ شده.
    - خب رنگش كن ولي كوتاه نه، باشه؟ حيفه آخه؟
    - باشه ولي چه رنگي كنم؟
    - همه چي بهت مياد، هر رنگي دوست داري بكن.
    - من بگم؟
    هر دو به اميرعلي نگاه كردند و او گفت :
    - همون رنگ موهاي خودت، مشكي، البته اين قهوه اي هم كه سرته بهت مياد ولي موهاي خودت با چشم و ابروت هماهنگتره.
    - باشه، مشكيش مي كنم. آره اميررضا؟
    - آره، به نظر منم بهتره.
    خريد مانيا و ايلگار زود تمام شد، اميررضا هم همينطور ولي خريد لباس اميرعلي خيلي طول كشيد. چون هم مشكل پسند و شيك پوش بود و هم هر لباسي به سايزش نمي خورد. بالاخره بعد از دو سه ساعت گشتن، خريد او هم تمام شد و برگشتند خانه.



    [فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند می توانند لینک ها را مشاهده کنید. ]
    [فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند می توانند لینک ها را مشاهده کنید. ]رمان سوار بربال سرنوشت

    [فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند می توانند لینک ها را مشاهده کنید. ]رمان هویت پنهان

  10. Top | #9

    تاریخ عضویت
    2012-01-02
    شماره عضویت
    14282
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه بخش کتاب
    میانگین پست در روز
    2.14
    سن
    27
    نوشته ها
    1,079
    پسندیده
    641
    مورد پسند : 412 بار در 283 پست
    میزان امتیاز
    11

    پیش فرض

    فصل 12 ( قسمت دوم )

    مانيا به محض رسيدن به خانه، لباس ايلگار را پوشاند و برد جلوي حاج خانم.
    - عزيز جون، ببينيد دخترم چقدر ناز شده.
    - واي، الهي من فدات شم عزيزم، مثل ماه شدي. بدو بيا بغلم ببينم.
    ايلگار كه ديگر مي توانست راه برود، با چند قدم خودش را به حاج خانم رساند و در آغوش چاق و گوشتالودش پنهان شد.
    اميرعلي بچه را از بغل مادرش گرفت و بوسه ي سختي از گونه اش برداشت، بعد سپرد بغل حاج رسول.
    - بيا بغل بابا تا خودم يه ماچ خوشگل از اون لپت بردارم. عموت بلد نيست با جنس لطيف درست رفتار كنه، بادكش ميندازه جاي ماچ. ببين خودم چه قشنگ بوست مي كنم.
    و چنان ماچ محكم و آبداري از گونه ي بچه برداشت كه لپش قرمز شد. اميرعلي خنديد، اشاره اي به اعظم خانم كرد و گفت :
    - حاجي، با اين جنس لطيفم همين جوري ماچ بازي راه ميندازي؟
    حاج خانم مثل لبو شد. چنگي به لپش زد و گفت :
    - خدا مرگم بده، حيا كن پسر. تو به كي رفتي اينقدر بي حيايي؟
    اميرعلي خيلي عادي، بدون اينكه به پدرش نگاه كند گفت :
    - من نمي دونم ولي خدابيامرز عزيز هميشه مي گفت ( تره به تخمش مي ره، حسني به باباش. تو عين باباتي! )
    حاج رسول عصباني گفت :
    - من غلط كردم اگه اينقدر بي شرف بودم.
    - حالا چرا عصباني مي شي حاجي؟ من كه اون وقتا نبودم، مادر خدابيامرزت مي گفت يه محله از دستت در عذاب بودن. لابد يه كارايي مي كردي كه بيچاره مي گفت ديگه.
    - لااله الاا.... خدا بيامرزه مادرم رو كه مچ منو پيش توي بي چشم و رو باز كرد.
    حاج خانم براي ختم بحث گفت :
    - ماني جان، تو چيزي نخريدي مادر؟
    - چرا عزيز جون، ببينيد چه قشنگه.
    - به به، چقدر قشنگه مادر. برو بپوش تو تنت ببينم.
    اميرعلي پريد وسط :
    - برو بابا حاج خانم، كجاي كاري؟ اين نذاشت اميررضاي بدبخت لباسو تو تنش ببينه، اونوقت شما مي گي برو بپوش بيا ببينم؟
    - اي بابا، اونجا كه نمي شد اميررضا رو صدا كنم و بگم بيا كه!
    - لازم نبود صدا كني. اين بيچاره دست به سينه پشت در اتاق پرو وايستاده بود، چشمش به در خشك شد طفل معصوم.
    اميررضا ريسه رفته بود و بقيه هم مي خنديدند ولي حاج رسول سعي مي كرد جلوي خنده اش را بگيرد. رو كرد به اميرعلي و گفت :
    - بچه اينقدر حرف نزن. بيا برو از اين سوپر سر كوچه يه بسته نون بخر.
    - زنگ مي زنم مياره دم خونه.
    - واسه يه بسته نون زنگ مي زني؟! پاشو برو بخر و بيا، مي خواييم شام بخوريم.
    - بخدا اگه برم دنبال نخود سياه. اگه الان مار تو تنم بنذازين ها، از اينجا تكون نمي خورم. بچه خر مي كنين؟ من برم نون بخرم، اونوقت ماني لباسش رو بپوشه و به شماها نشون بده، آره؟ زرنگين، نمي رم كه نمي رم.
    - آخه توله سگ تو چكاره اي كه لباس اين بچه رو تو تنش ببيني؟ خير سرت نامحرمي آخه.
    - من محرم نامحرم سرم نمي شه، تو كه مي دوني حاجي. به جان اميررضا اگه بهم گير بدي، تو عروسي ناصر توبه مي شكنم و دوباره مي رم زنونه رو ديد مي زنم ها، گناهش پاي خودت.
    - تو غلط مي كني پدر سوخته.
    و بعد بلند شد دنبال اميرعلي. او فرز و چابك پريد تو كوچه و در را بست. هر سه ضعف كرده بودند از خنده، ايلگار هم به خنده ي آنها مي خنديد. خود حاج رسول هم از خنده سرخ شده بود.
    با اصرار حاج خانم، ماني لباسش را پوشيد ولي با شال، بالا تنه اش را تا حدي پوشاند. حاج خانم با ديدنش گفت :
    - واي مادر، ماه شدي. الهي قربونت برم كه هرچي مي پوشي بهت مياد. نامحرم كه نداريم شالتو بردار ببينم.
    ماني پشت به حاج رسول و اميررضا، جلوي شال را باز كرد و حاج خانم به به و چه چه كنان گفت :
    - هزارا...اكبر، چه پوستي داري دختر! الان برات اسفند دود مي كنم.
    حاج رسول هم اضافه كرد :
    - حاج خانم، صدقه يادت نره.
    اميررضا كه به ماني خيره شده بود، وقتي نگاه مانيا را متوجه خود ديد، نگاهش را برگرداند و به گفتن ( مبارك باشه ) اكتفا كرد. نگاه معني داري بين حاج رسول و همسرش رد و بدل شد و حاج خانم براي دود كردن اسفند به آشپزخانه رفت. در اين فاصله مانيا لباسش را عوض كرد و برگشت، دقايقي بعد هم اميرعلي آمد. حاج خانم با ديدن دستهاي خالي او گفت :
    - پس نون چي شد؟
    اميرعلي شاكي به مادرش نگاه كرد و گفت :
    - شما كه نون نمي خواستين، بوي دم برنج طارمت تا سر كوچه مياد. فقط مي خواستين شر من بدبخت رو كم كنين كه كردين. منم جايي نرفتم، پشت در رو پله نشسته بودم. همتون ديدين نه؟ كوفتون بشه.
    حاج رسول گفت :
    - استغفرا... هي مي گم تو آدم نمي شي، مادرت مي گه چرا مي گي. روز به روز عوض اينكه پيشرفت كني، پسرفت مي كني.
    - پيشرفت پيشرفته، فرق نمي كنه از كدوم طرف باشه.
    حاج رسول كه از پس اميرعلي بر نمي آمد، عقب نشيني كرد و چيزي نگفت. هرچند، خودش هم بيشتر وقتها از ديدن اين همه شيطنت و شادابي در وجود پسر كوچكش لذت مي برد. هميشه نجابت و آقايي اميررضا و اميرمحمد شهيدش را مي ستود ولي مي دانست كه اميرعلي بهتر از اميررضا از پس زندگي بر مي آيد و بر عكس او، اجازه نمي دهد حقش پايمال شود.
    ساعتي بعد از خوردن شام، وقتي داشتند از پله ها مي رفتند بالا كه بخوابند، اميرعلي با صدايي كه سعي داشت خيلي آهسته باشه و بچه را كه در بغل اميررضا خواب بود بيدار نكند گفت :
    - بچه ها، فردا جمعه اس، امشب بيايين يه فيلم ببينيم. يه فيلم دارم از آل پاچينو، عطر خوش زن، شنيدم خيلي قشنگه.
    - چيكار كنيم ماني، حوصله اش رو داري؟
    - آره، من بازي آل پاچينو، رابرت دنيرو و ژان رنو رو خيلي دوست دارم. بيشتر فيلماشونم ديدم.
    - منم از اينا خوشم مياد. پس تو با اميرعلي برو، من ايلگارو بذارم سر جاش و بيام.
    مانيا همراه اميرعلي رفت و اميررضا هم چند لحظه بعد برگشت.
    - بنشين رو تخت، از اونجا به تلويزيون مسلط تريم.
    ماني اطراف اتاق را نگاه كرد. همه چيز مرتب و باسليقه، سرجاي خودش بود و اتاق از تميزي برق مي زد.
    - شما اتاقتون رو خودتون تميز مي كنيد نه؟ نديدم عزيز جون بيان بالا.
    - اون بيچاره كه اصلا نمي تونه از پله بره بالا، مجبورم خودم تميز كنم. چطوره؟
    - عاليه، خيلي تميز و مرتبه. اميررضا هم همينطوره، خيلي تميز كاره.
    - چه عجب، بالاخره يه نكته ي مشترك بين ما دو تا داداش پيدا شد!
    - نه، فقط همين يكي نيست و مهربونيتونم مثل همه.
    - همه به من مي گن خيلي خشنم كه!
    - همه به ظاهرتون نگاه مي كنن ولي باطنا شما هم مثل اميررضا هستين، مهربون و دل رحم. اِ، شروع شد.
    مانيا، اميررضا و اميرعلي، به ترتيب كنار هم نشستند و هر سه ديوار تكيه دادند. فيلم به زبان اصلي و دوبله نشده بود ولي مانيا تمام حرفها را مي فهميد. اميرعلي كه تازه فهميده بود ماني انگليسي بلد است، گفت :
    - اِ، تو انگليسي بلدي؟!
    اميررضا به جاي ماني جواب داد :
    - آره فوله.
    به خواست دو برادر ، ماني حرفها را برايشان ترجمه مي كرد. تا اينكه در قسمتي از فيلم، حسابي سرخ شد و خنديد و آن قسمت را ترجمه نكرد. اميرعلي كه ديد اصرار بي فايده است، گفت :
    - من هر جور شده دوبله شده ي اين فيلم رو پيدا مي كنم، بايد بفهمم آل پاچينو اينجا چي گفت كه تو اينقدر قرمز شدي.
    اميررضا خيلي در حال خودش نبود. از وقتي آن لباس را تن مانيا ديد، لحظه اي آرام و قرار نداشت و حالا كه كنارش و درست چسبيده به او نشسته بود، به شدت منقلب بود. ماني زانوهايش را تا كرد و دستها را دور آنها قلاب كرده بود و با دقت به صفحه ي تلويزيون نگاه مي كرد، كوچكتر و ظريف تر از هميشه. عطر تنش، نفس اميررضا را بند آورده بود. دست آخر طاقت نياورد، كمي خودش را سر داد پايين و سرش را روي شانه ي دختر گذاشت. حالا ديگر ظرافت پوست گردن او را حتي از زير روسري، حس مي كرد.
    ماني كه از اين كار اميررضا جا خورده بود، سرش را برگرداند و نگاهي به صورتش كرد ولي ديد چشمانش بسته است، فكر كرد خوابش برده و هيچي نگفت ولي در حضور اميرعلي خجالت مي كشيد. او هم به روي خودش نياورد و خيره به تلويزيون نگاه كرد، اما با خودش فكر كرد. ( چه عجب! نمرديم و يه تماس جسمي بين اين دو تا ديديم، حالا همين يه ذره ام جاي شكر داره. امشب چه شبي است اميررضا خان! ) و همچنيان به تلويزيون خيره ماند. معذب بودن ماني را كاملا حس مي كرد ولي لبخندش را نمي توانست پنهان كند. فيلم كه تمام شد، مانيا آرام صدا زد :
    - اميررضا، بيدار شو، فيلم تموم شد.
    - خواب نبودم، چشمامو بسته بودم.
    - باشه، پاشو بريم.
    هر دو از اميرعلي تشكر كردند و شب بخير گفتند. ماني غير عادي بودن حال اميررضا و لرزش ضعيف بدنش را حس كرده بود ولي علت را نمي فهميد. طبق معمول هر شب، دوشي گرفت و بلوز و شلوار ساتن را تنش كرد. وقتي از حمام خارج شد، اميررضا را نشسته روي تختخوابش ديد. همانطور كه با حوله موهايش را خشك مي كرد گفت :
    - اِ، تو هنوز نخوابيدي؟! من گفتم الان خواب هفتمين پادشاهم ديدي!
    اميررضا بلند شد سرپا و گفت :
    - خوابم نمي بره.
    - چرا؟
    و ناگهان خودش را در آغوش اميررضا حس كرد. زبانش بند آمده بود، هيچي نمي توانست بگويد. دستهاي اميررضا چنان دور بدنش حلقه شده و مانيا چنان شوكه شده بود كه قدرت هيچ حركتي نداشت. پس از مدتي درست لحظه اي اميررضا شوري اشك مانيا را چشيد، ناگهان به خودش آمد و به سرعت خود را كنار كشيد.
    - ماني، معذرت مي خوام، معذرت مي خوام.
    بالاخره صداي او هم در آمد، ضعيف و لرزان. حال مرد جوان را درك مي كرد و به او حق مي داد.
    - خب ما مي تونيم با هم ازدواج كنيم.
    - نه نه. ديگه تكرار نمي شه. ببخش. قول مي دم ماني.
    - تو داري خودتو عذاب مي ديد. چرا؟
    - نمي تونم ماني، نمي شه. تو خيلي شبيه مانلي هستي، همه اش منو به ياد اون ميندازي. من ... من ....
    - تو چي؟
    - بخواب.
    اميررضا بعد از گفتن اين حرف، به سرعت پالتويش را از روي جالباسي برداشت و از اتاق رفت بيرون. ماني چند قدمي دنبالش رفت و صدا زد :
    - كجا مي ري اين وقت شبي؟
    - تو بخواب، زود بر مي گردم.
    - آخه هوا سرده، مريض مي شي.
    صداي بسته شدن در هال، جواب مانيا بود. همانجا پشت در نشست، يعني توان ايستادن نداشت و اجازه داد اشكهاي گرم، صورتش را بشويند. لحظه اي، بعد صداي اميرعلي را نزديكش شنيد.
    - چي شده؟
    همانطور كه دستهايش دور زانوانش حلقه شده و سرش پايين بود، جواب داد :
    - اميررضا رفت.
    - كجا رفت اين وقت شب؟ ساعت دو و نيمه!
    - نمي دونم، هوا سرده.
    - لباس گرم پوشيده بود؟
    - پالتوشو با خودش برد.
    - ببين چه گريه اي مي كنه! پاشو بيا ببينم.
    بازوي مانيا را به نرمي گرفت و كمكش كرد از جا بلند شود.
    - مي رم بخوابم.
    - آره، لابد خوابتم مي بره. بيا بريم تو اتاق من ببينم چه خبره.
    - نه، آخه ...
    - نترس. بچه حالاحالاها بيدار نمي شه. بيا بريم.
    مانيا را روي كاناپه ي اتاقش نشاند و ليواني آب به دستش داد.
    - تو عادت داري پاهاتو تو سينه ات جمع كني، آره؟
    مانيا با تكان سر، حرفش را تاييد كرد و او ادامه داد :
    - مي دوني الان مثل چي شدي؟ عين يه جوجه كه به شدت ترسيده و غمگينه.
    بلوز و شلوار ساتن مشكي، با اينكه گشاد بود ولي لرزش اندام دختر را پنهان نمي كرد. جعبه ي دستمال كاغذي را جلوي دختر گذاشت و حوله ي تميزي به دستش داد.
    - بيا موهاتو خشك كن، خيس خيسه، سرما مي خوري. مطمئن باش تميز تميزه.
    - مرسي.
    - حالا تو چرا اينقدر گريه مي كني؟ چقدرم دونه هاي اشكت درشته! بابا گريه نداره كه، خب زن و شوهر با هم حرفشون مي شه، دعوا مي كنن، اين خيلي عاديه. اصلا شما يه ربع نيست از اينجا رفتين، كي فرصت كردين با هم دعوا كنين؟
    - دعوا نكرديم.
    - آهان! حرفتون شد؟ يه جرو بحث كوچولو؟
    - نه، اصلا ما تا حالا كوچكترين بحث و جدلي با هم نداشتيم، هيچي.
    - پس اين پسره چه مرگش بود كه نصف شبي زد بيرون؟!
    مانيا ميان گريه، ناليد :
    - حالش خوب نبود.
    - اينو كه از همون سر شب فهميدم ولي وقتي رفتيد بخوابيد.... خب فكر كردم ... فكر كردم خوب مي شه.
    گريه ي ماني شديدتر و رنگش به شدت سرخ شد. منظور اميرعلي را خيلي خوب فهميد و خجالت كشيد. حوله را روي صورتش كشيد و گريه اش، به هق هق تبديل شد.
    - گريه نكن ماني. من از اون آدمايي نيستم كه از گريه كردن زنا ناراحت و منقلب مي شن ولي نمي دونم چرا گريه كردن تو حالم رو مي گيره. تو چرا اينقدر مظلوم گريه مي كني؟ خيلي خوب، همين جا بشين تا من برم دنبال اين ديوونه. ببينم، اونم حموم بود؟ يعني مي گم سر و كله اش خيس بود؟
    - نه.
    - خيلي خوب، همين جا باش تا بيارمش. در ضمن، من هر جور شده دوبله شده ي اين فيلمو پيدا مي كنم تا بفهمم اونجا كه تو برام معني نكردي، چي گفتن. اشكهاتم پاك كن كه اميررضا نفهمه گريه كردي، زن كه نبايد نقطه ضعف دست شوهرش بده. اگه بفهمه نقطه ضعفت اينه، تا تقّي به توقّي بخوره قهر مي كنه و مي ره بيرون.
    و لبخند به لب، پالتو پوشيد و رفت بيرون. مانيا هم حوله را رادياتور اتاقش پهن كرد و به اتاق خودش رفت.



    [فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند می توانند لینک ها را مشاهده کنید. ]
    [فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند می توانند لینک ها را مشاهده کنید. ]رمان سوار بربال سرنوشت

    [فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند می توانند لینک ها را مشاهده کنید. ]رمان هویت پنهان

  11. Top | #10

    تاریخ عضویت
    2012-01-02
    شماره عضویت
    14282
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه بخش کتاب
    میانگین پست در روز
    2.14
    سن
    27
    نوشته ها
    1,079
    پسندیده
    641
    مورد پسند : 412 بار در 283 پست
    میزان امتیاز
    11

    پیش فرض

    فصل 12 ( قسمت سوم )

    - دستتون درد نكنه عزيز جون، خيلي خوشمزه بود.
    - نوش جونت قربونت برم. از بس تو غذا درست مي كني ها، من تنبل شدم ولي امروز كه ديدم دير پاشدي، گفتم ديگه دست از تن پروري بردارم و يه سر به آشپزخونه بزنم.
    - اگه شما بالا سرم نباشين كه من يه تخم مرغم نمي تونم بپزم. امروز خواب موندم، واسه نمازم بيدار نشدم.
    حاج رسول گفت :
    - آدم خواب تكليف نداره. تنت خسته اس بابا، از كله سحر تا آخر شب راه مي ري و كار مي كني. تميزي خونه مهمه ولي جون و سلامتي مهمتره. اين جوري كه تو از تنت كار مي كشي، خدايي نكرده يكي دو سال ديگه هزار تا درد مي افته به جونت. به حاج خانم نگاه كن. از پا درد ديگه نمي تونه راه بره. حفظ جون از همه چي مهمتره دخترم.
    اميرعلي مداخله كرد :
    - تقصير اميررضاس.
    - اِ، من چه گناهي دارم؟ بخدا همش بهش مي گم اينقدر كار نكن ولي گوش نمي ده. ماني خودت بگو.
    اميرعلي بادي به غبغب انداخت و گفت :
    - مرد بايد اقتدار داشته باشه، يعني چي كه گوش نمي ده؟ من كه زن بگيرم عمرا نمي ذارم اينقدر كار كنه. زن كه زياد كار كنه ها، زود پير مي شه، پوست دستش داغون مي شه، دستهاش زمخت مي شه، از اينا بدتر مي دوني چيه؟ مريض مي شه و با آه و ناله اش، پدرت رو در مياره. حالا دوا دكتر بماند كه چقدر بايد بري و بياي.
    حاج رسول تسبيحش را به آرامي از دست ايلگار كشيد بيرون و شكلاتي به دستش داد. رو كرد به اميرعلي و گفت :
    - اونوقت گند و كثافت رو كه از در و ديوار خونت بالا مي ره چيكار مي كني؟
    - چرا گند و كثافت از در و ديوار خونم بالا بره؟ كارگر مي گيرم. زن بايد تو خونه راه بره، دستور بده و مديريت كنه. اينجوري اگه شوهر خوبي هم مثل من بالا سرش باشه، هميشه ترگل ورگل مي مونه. تو پنجاه سالگي عين دختراي بيست ساله نشون مي ده.
    ماني به حرف افتاد :
    - كار خونه و بچه داري، خيلي شيرينه. لازم نيست آدم خودشو داغون كنه، اگه يه كمي مواظب باشه سالم مي مونه. دوره ي عزيز جون اينا با حالا فرق مي كرد. حالا همه چي ماشينيه، اگه اون يه ذره كارم آدم تو خونه نكنه كه ديگه خيلي حوصله اش سر مي ره. مشكل خراب شدن پوست دست و زمخت شدنشم با دستكش حل مي شه. كاراي سنگين كه بمونه براي آقايون، ديگه حلّه.
    حاج خانم نگاه مملو از محبتي به ماني انداخت و گفت :
    - ولي اميرعلي راست مي گه مادر. الهي خير ببيني، از وقتي اومدي تو اين خونه و همه ي كارا رو گردن گرفتي، حال من خيلي بهتر شده. خصوصا كه هفته اي دو سه بارم منو مي بري خونتون و مي شينم تو اون حوضچه ي آب داغ، اصلا بدنم نرم شده. قدر جونتو بدون مادر. تو هر روز جارو مي كني، كف خونه رو دستمال مي كشي. گردگيري و بشور بساب آشپزخونه و پخت و پز كه ديگه جاي خود دارد. از صبح تا شبم كه دنبال اين بچه مي دوي و ده بار لباس براش عوض مي كني. مواظب جونت باش مادر. خداي نكرده اگه مريض بشي چي؟ درد يهو مثل سگ مي پره به آدم. الان جووني، نمي دوني چي مي گم، پا كه تو سن بذاري مي فهمي.
    تا ماني آمد حرف بزند اميرعلي گفت :
    - حالا ديدي، بگو من كار نمي كنم. بابا تراكتورم باشه، با اين همه كار موتور مي سوزونه.
    حاج رسول كه با تعجب به ماني نگاه مي كرد، دلسوزانه و پوزش طلبانه گفت :
    - حلالم كن دخترم، وا.... من نمي دونستم تو اينقدر كار مي كني.
    - نه حاج بابا. عزيز جون كه به من لطف دارن، اميرعلي هم داره شلوغش مي كنه. من كه كاري نمي كنم.
    اميررضا دستش را روي شانه ي ماني گذاشت و گفت :
    - نه، من شاهدم. صبح تا شب مي دوي.
    - آخه اگه كار نكنم حوصله ام سر مي ره.
    چشمهاي اميرعلي برق زد و رو به حاج رسول گفت :
    - حاجي، بايد تغييرات اساسي تو اين خونه بديم. من امروز با يكي از اين شركتهاي خدماتي تماس مي گيرم، البته امروز كه تعطيله، فردا زنگ مي زنم و باهاشون قرارداد مي بندم كه حداقل هفته اي سه روز، يه نفر و بفرستن اينجا كه كارارو بكنه، موافقي؟
    - آره، حتما.
    - خب. بعدشم مي ريم مبل و ميز ناهارخوري واسه ي خونه مي خريم. اونجوري هم كمتر آشغال رو زمين مي ريزه، هم جمع و جورتر و مرتب تره، حاج خانم، هم اگه از مبل و صندلي استفاده كنه، واسه پا دردش خيلي بهتره.
    - اِ، پس اين همه پشتي رو چيكار كنيم؟ همه اش تركمن پسر، جرگلان اصل.
    - باشه، اصلا بگو زربافته. بابا من كه هر دفعه مي خواستم اينجا رو جارو كنم، پدر صاحابم در ميومد واسه بلند كردن و تميز كردن زيرشون ديگه چه برسه به اين جوجه كه نصف منم نيست. ماني، تو چه ورزشي دوست داري؟
    - چطور مگه؟
    - بگو حالا.
    - خيلي چيزا. بسكتبال، شنا، آهان راستي تيراندازي هم خيلي دوست دارم.
    - خب. فردا مي ري تو هر سه تا كلاس ثبت نام مي كني. هوا هم كه خوبه ديگه، عصر به عصر بچه تو رو بر مي داري و مي ري يه پاركي، جايي. كامپيوترم دربست در اختيار شما، مي شيني پاش و مي ري تو اينترنت. اگر هم دلت خواست چند تا دوست اينترنتي پيدا مي كني و چت مي كني. اينم از برنامه ي تو كه ديگه حوصله ات سر نره.
    - چشم، امر ديگه اي؟
    - راست مي گه ديگه ماني، فردا صبح خودم مي برمت. نگران ايلي هم نباش. ساعتهايي كه تو نيستي من نگهش مي دارم. تازه حاج خانم هم هست.
    - اميرعلي، من موندم ميون اين همه آدم و تو اين شلوغي، تو چطور مي ري زنونه رو ديد مي زني؟!
    - اتفاقا شلوغ باشه بهتره. همه سرشون به كار خودشون گرمه و آمار كسي رو نمي گيرن.
    - خدا رحم كرد توبه كردي.
    - كرمم كه بدجوري وول مي خوره. آدميزاد رو از هرچي منع كني، نسبت بهش حريص تر مي شه. من اينقدر تو پارتي و مهموني و شركت و خلاصه جاهاي ديگه دختر مي بينم كه نگو، خصوصا تو اين چند سال اخير ولي وقتي كه زنونه از مردونه جداس يا زنا اينقدر خودشون رو مي پوشونن، كك مي افته تو تنبونم. آخه خب آدم مي دونه لباس شب و اينايي كه تو عروسيا مي پوشن تو چه مايه هاييه، يه عالمه هم آرايش مي كنن و بعد چادر سر مي كنن و رو مي گيرن. چشماشون كه با اون خط چشمهاي كشيده و سايه هاي رنگي رنگي معلومه، قرمزي لپاشونم كه اكثرا معلومه و يه كمي يا همه ي لباشونم همينطور، اونوقت آدم هوس مي كنه ببينه زير اون چادرا كه يكي دو مترم رفته بالا چه خبره.
    - چرا چادراشون يكي دو متر مي ره بالا؟
    - واسه موهاشون ديگه. همه موهاشون و درست مي كنن و بالاي كله شون مي بندن كه مثلا بيان عروسي، چادراشون مي ره رو هوا ديگه، نه كه فكر كني چيزي باشه ها، نه ولي من الان خيلي دلم مي خواد بدونم كه مثلا مائده چه شكلي شده. يا مثلا شهلا، دختر عموي حاج خانم كه خيلي پولداره و كلي پول بابت لباساش مي ده ولي هميشه جورابش پاره و در رفته اس و از يه فرسنگي بوي عرق تنش آدمو خفه مي كنه، تو عروسي هم همونجوري شلخته اس يا مرتب شده و اگه مرتب باشه، چه شكلي مي شه. درسته يا نه؟
    - عجب استدلال محكمي! جون تو منم هوس كردم ببينم زنا و دختراي فاميل، امشب چه شكلي شدن.
    اميرعلي كه انگار منتظر اين حرف بود، مثل فنر از جا پريد و گفت :
    - پس بزن بريم كه وقتشه.
    - بشين بابا. من و تو با اين لباس و كراواتامون اينجا مثل گاو پيشوني سفيديم، مچمون رو مي گيرن و آبرومون به باد مي ره ها.
    - تو بيا، اونقدر نترس. تموم اين سالها من هميشه تو اين فاميل تابلو و گاو پيشوني سفيد بودم، هميشه هم اين كار و كردم ولي تا حالا نتونستن مچمو بگيرن.
    و اميررضا را دنبال خودش كشاند. حدود نيم ساعت بعد، بعد از چند بار پرسه زدن و كاويدن اطراف، بالاخره راهش را پيدا كرد و گفت :
    - بيا، از اينجا نگاه كن.
    اميررضا با ترس و لرز اطراف را نگاه كرد و گفت :
    - نكنه يه وقت يكي برسه؟ آبرو و حيثيتمون جهنم، جواب حاجي رو چي مي ديم؟
    - اگه اينقدر فس فس نكني، كسي سر نمي رسه. زود باش، من مواظبم.
    اميررضا نگاهي به اتاق انداخت. از قرار آنجا اتاق عقد بود و تعدادي زن و دختر جوان، آنجا جمع شده و مشغول رقص بودند، بلافاصله مانيا را كه نرم و قشنگ مي رقصيد پيدا كرد و ضربان قلبش به سيصد رسيد. محو تماشاي حركات نرم و موزون بدن ماني شد.
    - چه غلطي مي كني اميررضا؟ دل بكن بابا. خوبه نمي خواستي اين كارو بكني وگرنه فكر كنم بايد از وسط زنا جمعت مي كرديم. چه خبره حالا؟
    - دارن مي رقصن، ماني هم هست.
    و دوباره به موهاي مشكي ماني كه به صورت حلقه هاي درست دور شانه و تا كمرش ريخته و با هر حركت بدنش، در هوا موج ميزد خيره شد. خبري از شال لباسش نبود.
    - بيا، نوبت توئه.
    - نمي خوام. امشب معذورم.
    - چرا، توبه كردي راستي راستي؟
    - نه بابا، توبه ي گرگ مرگه. بدبختي زن تو اينجاس، ديگه جلوي شوهر طرف كه نمي شه ديدش زد.
    - خوبه، آدم شدي. حالا شوهر طرف بهت اجازه مي ده ولي فقط يه نظرا، گفتن يه نظر حلاله.
    - گمشو. آخه مرتيكه حالا من واسه ات كلاس مي ذارم، پررو نشو ديگه. ماني تو آلمان حجاب داشت؟
    - نه.
    - پس فقط من و بقيه ي مرداي ايران نامحرميم؟
    - يه نگاه ميندازي كرمت بخوابه يا نه؟ بجنب، دير شد.
    - نه، بيا بريم. غيرتم قبول نمي كنه زن داداشم رو ديد بزنم. در ثاني، اگه ماني بفهمه با اون لباس ديديمش، خيلي از دستم شاكي مي شه. احتمالا يه جيغي سرم مي كشه كه دندونام مي پاشه.
    - بريم. يادم باشه به حاجي بگم آدم شدي.
    - زحمت نكش، حاجي باور نمي كنه.
    وقتي به حاج رسول رسيدند، اولين سوالش كه با نگاهي مشكوك به اميرعلي، پرسيده شد، اين بود :
    - شما دو تا كجا بودين؟
    - گفتم كه اگه نذاري لباس ماني رو تو تنش ببينم، عروسي ناصر مي رم زنونه رو ديد مي زنم.
    حاج رسول از شدت عصبانيت در حال خفه شدن بود، گفت :
    - به خداوندي خدا اگه اين كارو كرده باشي ...
    - نه جون حاجي، من شاهدم. سر به سرت مي ذاره بخدا، همچين غلطي نكرد.
    - آخه اين سابقه اش پيش من خرابه.
    - نه به جان ايلگار، حتي يه نگاه كوچولو هم نكرد.
    - تو كجا بودي؟
    - همين دور و اطراف يه قدمي زديم.
    - مي دونم تو اهل اين كارا نيستي. بريم، خيلي وقته واسه شام صدامون كردن.
    اميرعلي لبخند به لب، چشمكي زيركانه به برادرش زد و لبخند زيبا تحويل گرفت.
    توي راه، وقت برگشتن، اميررضا گفت :
    - خب مامان كوچولو، چطور بود؟
    - عالي، خيلي خوش گذشت.
    - خدا رو شكر. خاله اكرم كه چيزي نگفت، هان؟
    - نه، فرصت نكرد، خيلي سرش شلوغ بود. ماشاا... شما چقدر فاميل داريد!
    - ايلگار كه اذيتت نكرد، هان؟
    - نه طفلكي، از اول تا آخر روي ميز مي رقصيد واسه همين اينجوري بيهوش شده. اميررضا، يه چيزي بپرسم ناراحت نمي شي؟
    - نه عزيزم، بپرس.
    - چرا خاله اكرم اينطوريه؟ آخه عزيز اينجوري و اون ... مي دوني، مشكلش فقط با من نيست. امشب فهميدم از بغل هر كي رد مي شه، يه چيزي مي گه. خيلي دلم براش مي سوزه، بنده خدا اصلا محجوب نيست.
    - آره، تا يادمه خاله اكرم اينطوري بود. البته حاج خانم مي گه از بچگي يه كمي حسود و زبون تلخ بوده ولي بعد از ازدواج بدتر شد. راستي، با يه مسافرت چطوري؟ هوا ديگه خوب شده.
    - آره موافقم. كجا بريم؟
    - هرجا دوست داري.
    - عزيز اينا رو هم ببريم؟
    - مي خوام ببرمت يه جا كه چند روز استراحت كني ها.
    - آخه عزيز جون گناه داره، ما بريم خيلي تنها مي شه.
    - نمي دونم اميرعلي و حاجي مي تونن بيان يا نه.
    - اگه اومدن كه چه بهتر، اگه نه ما عزيز جون رو مي بريم. هان؟
    - بذار يه صحبتي باهاشون بكنم، ببينم چي ميشه . ولي اگه نيومدن خودمون مي ريم ها، خب؟
    - خب ولي تو خيالت راحت باشه، من راضيشون مي كنم كه بيان.
    - اينو كه مي دونم، تو هر كاري بخواي مي توني بكني. فقط كافيه تو چشمهاي طرف زل بزني، تمومه. راستي، مسئله ي كارگر خونه ي حاجي اينام حل شد.
    - اِ، چطور؟
    - يكي از كارگراي قديمي چاپخونه ، زن زبر و زرنگي داره. وقتي هيئت داريم زنش مياد كمك، مليحه خانم رو كه مي شناسي؟
    - آهان، آره ماشاا... خيلي ترو فرزه.
    - قرار شد همون بياد. زن خوبيه، سالهاست مي شناسيمش.
    بعد اميررضا جريان ديد زدن قسمت زنانه را جزء به جزء براي مانيا تعريف كرد و او هم يك دل سير از دست شيطنتهاي اين دو برادر خنديد. خيلي خوشحال شد كه اميرعلي با آن لباس نديده بودش هرچند، وقتي فهميد اميررضا ديده، تا بناگوش سرخ شد و گفت :
    - يادم باشه ديگه همچين لباسي نپوشم، حتي اگه مجلسش كاملا زنونه باشه.
    و با كنايه افزود :
    - مثلا امشبم خيلي زنونه و محفوظ بود. امان از دست شما مردا كه اگه بخواييد كاري رو انجام بديد، هرطور شده انجامش مي ديد.
    و به ياد شبي افتاد كه لباس را خريده بود، اميررضا و حال خرابش. ( يعني امشبم اون طوري مي شه؟ خدا نكنه، خدا نكنه. )


    [فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند می توانند لینک ها را مشاهده کنید. ]
    [فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند می توانند لینک ها را مشاهده کنید. ]رمان سوار بربال سرنوشت

    [فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند می توانند لینک ها را مشاهده کنید. ]رمان هویت پنهان

صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

LinkBacks (?)

  1. 05-28-2012, 04:48 PM
  2. 01-23-2012, 03:57 PM
  3. 01-14-2012, 07:47 PM
  4. 01-14-2012, 06:50 PM
  5. 01-13-2012, 12:00 AM
  6. 01-12-2012, 11:12 PM
  7. 01-12-2012, 11:36 AM
  8. 01-12-2012, 12:36 AM
  9. 01-11-2012, 06:11 PM
  10. 01-11-2012, 05:05 PM
  11. 01-09-2012, 07:18 PM
  12. 01-09-2012, 04:09 PM
  13. 01-09-2012, 11:59 AM
  14. 01-08-2012, 04:55 PM
  15. 01-08-2012, 01:53 PM
  16. 01-08-2012, 10:14 AM
  17. 01-07-2012, 03:48 PM
  18. 01-07-2012, 02:39 PM
  19. 01-07-2012, 02:25 AM
  20. 01-05-2012, 11:42 PM
  21. 01-05-2012, 09:26 PM
  22. 01-05-2012, 07:31 PM
  23. 01-05-2012, 04:18 PM
  24. 01-05-2012, 02:20 PM
  25. 01-05-2012, 02:05 PM
  26. 01-04-2012, 11:21 PM
  27. 01-04-2012, 09:01 PM
  28. 01-04-2012, 07:38 PM
  29. 01-03-2012, 09:24 AM
  30. 01-02-2012, 04:53 PM
  31. 12-28-2011, 06:41 PM
  32. 12-27-2011, 12:19 AM
  33. 10-10-2011, 03:31 PM
  34. 09-22-2011, 07:32 PM
  35. 09-07-2011, 10:52 PM

کلمات کلیدی این موضوع

...، 4، color، فقط، فوق، فيلم، فاصله، فرق، فروشگاه، فردا، فرصت، فشرده، فصل، قهوه، قول، قالب، قبل، قدم، قدرت، قدرتمند، قرمز، قرار، قسمت، قسمت دوم، قشنگ، قشنگه، كننده، كنيم، كني؟، كنيد، كنار، كه، كوچكترين، كوچولو، كودك، كار، كاري، كدام، كرد، كردن، كرده، كسي، لو، لباس، لبخند، لحظه، لذت، لطف، مقابل، من، منو، منتظر، موبایل، مي، ميگي، می، مانده، ماه، ماهي، مادر، مادرت، مادرش، مار، مبارك، متوجه، مثل، محشر، مختلف، مدل، مديريت، مدت، مریم، مرگ، مراسم، مرد، مردم، مسئله، مشكل، مشخصات، مشغول، مطمئن، معصوم، نفر، نفس، چقدر، نقش، نكته، نمي، چند، چه، چيكار، نيمه، نيست، نگاه، نگران، چپ، چاق، نام، نامه، ناراحت، ناز، ناصر، نبود، نبايد، نجات، نداره، نرم، چرا، چشم، نشده، نصف، چطور، نظر، هفته، هم، همچنان، همه، همون، هميشه، همراه، همسرش، ها، هر، هزار، هست، هستم، هشت، وقتها، وقتي، وقتی، واقع، واقعا، واسه، وجود، ورود، وسط، يقه، يك، يكي، يه، يادم، یکی، کنیم، کنکور، که، کردن، گفتم، گونه، گوش، گوشت، گاو، گذشت، گذشته، گرفت، گرفتن، گردن، پله، پنهان، پوریا، پوشاند، پيش، پيشرفت، پا، پاك، پارچه، پر، پرتاب، پس، پسر، پسره، پشت، آقا، آل، آمد، آمدن، آمده، آنها، آهسته، آورد، آب، آتش، آخه، آخر، آدم، آرام، آرايش، آشپزخانه، آغوش، الان، العاده، اما، امروز، امشب، انگليسي، انگيز، انگار، انداخت، اول، اولين، اون، اين، اينم، اينو، اينا، اينترنت، اينجا، ايران، ايستاده، ایلگار، این، اینجا، اگه، اگر، اتفاق، اتاق، اجازه، ادامه، از، ازدواج، استفاده، استاد، اش، اضافه، اطراف، اعلام، بلند، بلوز، بلافاصله، بلد، بچه، بنده، به، بهت، بهتر، بوی، بود، بودم، بودن، بوسه، بي، بيا، بياد، بگم، با، بالا، باور، بايد، باید، بابا، بابت، بار، باز، بازي، باشه، ببينيد، ببخش، بحث، بخوري، بدل، بدو، بدون، بديم، بر، برق، برنامه، برنج، بره، برام، براي، برای، برابر، برات، برادر، برادرش، برخورد، برد، بردن، بزرگتر، بسيار، بشه، بعد، بعدا، تفريح، تكيه، تكرار، تلويزيون، تلاش، تمام، تماس، تهران، تو، توانست، تا، تاج، تازه، تاسف، تبديل، تخم، تر، ترجمه، تصوير، جفت، جلب، جمله، جمع، جنازه، جنس، جوان، جوانی، جواب، جوابت، جوجه، جالب، جاده، جدید، جدا، جذاب، حلقه، حمام، حيرت، حالا، حاج، حتما، حتی، حجاب، حرف، حضور، خنده، خونه، خوام، خواب، خواست، خواستم، خوب، خوبیه، خود، خودت، خودتون، خودش، خورد، خوردن، خوش، خوشگل، خير، خيره، خیلی، خیابان، خانم، خانما، خانه، خانواده، خارج، خدا، دقت، دل، دلم، دنيا، دنیا، دنبال، دهد، دو، دو برادر، دوم، دومين، دوبله، دود، دور، دوره، دوست، ديوار، ديگه، دانشگاه، داخل، دارم، داره، دارد، داشتن، داشته، داغ، دختر، دخترم....فهیمه، دخترها، دختری، دخترا، دخترانه، در، درو، دراز، درد، درست، دست، دستش، دعوا، رفت، رفتن، رفتند، رفته، رفتار، رمان، رنگ، رو، روي، روز، را، رانندگي، راه، راهنمايي، رابرت، راحت، راز، راست، رحم، زن، زنم، زن،، زنانه، زنده، زندگي، زود، زيبا، زیبا، زیر، زبان، زد، زدن، سن، سه، سوم، سوپر، سوار، سوخته، سگ، سال، سالم، ساله، ساده، ساعت، سختي، سرما، سري، سرخ، سرعت، شل، شلوار، شما، شماره، شه، شوهر، شوهرش، شود، شود.، شاهد، شب، شبيه، شد، شد!، شدن، شدند، شده، شروع، صفحه، صورت، صورتش، صحنه، صدا، ضعف، طول، طبيعي، طرف، عكس، علی، علت، عمل، عمو، عوض، عادت، عاشقانه، عجيب، عجب، عشق، عصر، غلط، غم، غذا

نمایش برچسب‌ها

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

twitter facebook rss
yahoo
سایت تکدونه نخستین که نیست اما بهترین و شادترین مکان هست برای همه کاربران . از لحظه تولد تاکنون تکدونه همواره سعی کرده است تا بهترین مکان تفریحی و علمی را برای تمام مردم پارسی زبان فراهم کند . با آرزوی موفقیت برای همه دوستان .
اگر سایتی با پیج رنک 1 به بالا دارید میتوانید با ما تبادل لینک کنید .

اکنون ساعت 09:17 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : info@takdune.com
پیامک همراه جهت پیامک : 8193729 - 0938